قرآن کریمبه زبان فارسی

سی فصل

فریدالدین عطار نیشابوری

سی فصل

فریدالدّین محمّدبن ابراهیم عطّار نیشابوری

بسم الله الرحمن الرحيم

یکی پیری مرا آواز می‬دادکه ای عطار از دست تو فریاد
جهان بر هم زدی و فتنه کردیبه دیوار مذاهب رخنه کردی
تو گفتی آنچه احمد گفت باهوتو گفتی سر به سر اسرار یاهو
تو گفتی آنچه سلمان در نهان گفتتو گفتی آنچه منصور او عیان گفت
تو هشیار طریقت مست کردیتو مستان شریعت پست کردی
تو در عالم زدی لاف توکلجفای ظالمان کردی تحمل
تو گفتی سرّ توحید خداوندنداری در تصوف هیچ مانند
تو کردی راز پنهان آشکارابیا با من بگو معنی خدا را
که تا یابم وقوفی از معانیکنم در علم و حکمت کامرانی
بیا بر گو که منزلگاه آن یارکه پنهان بینمش از چشم اغیار
بیا برگو که آن روح روانمکه تا این نیم جان بروی فشانم
بیا برگو تو حال عاشقان راکه در راه خدا کردند جان را
بیا برگو طریق فقر و درویشکه دارم من دلی از درد او ریش
بیا برگو که انسان کیست در دهرکه باشد در معانی باب آن شهر
بیا برگو زحال زهد و تقویبه پیش کیست این معنی و دعوی
بیا برگو که راه حق کدامستکرا گوئی که اندر دین تمام است
بیا برگو که ناجی کیست در دینکه باشد هالک دریای خونین
بیا برگو که علم دین کدام استزر ومال جهان بر که حرام است
بیا برگو که این افلاک و ایوانز بهر چیست همچون چرخ گردان
بیا برگو که لذات جهان چیستدرون این سرا جان جهان کیست
بیا برگو که سلطانان عادلز عدل خود چه خواهد کرد حاصل
بیا برگو ز حال شاه ظالمکه از ظلم است مجرم یا که سالم
بیا برگو که خود حق را که دید اوکدامین قطره شد در بحر لولو
بیا برگو که سر لو کشف چیستمعانی کلام من عرف چیست
بیا برگو ز حال نوح و کشتیاگر با نوح در کشتی نشستی
بیا برگو سلیمانی کدامستچرا در پیش او پرنده رام است
بیا از حال قاضی گوی و مفتیچرا خوردی چو ایشان و نخفتی
بیا بر گو زحال احتسابمکه تا ساقی دهد جام شرابم
بیا برگو عوام لناس را حالکه بینم شان گرفتار زر و مال
بیا برگو طریق اغنیا رابیان گردان تو سرّ اولیا را
بیا برگو که آن زنده کجا شدکه از تن جان شیرینش جدا شد
بیا برگو که از یک دین احمدکز او هفتاد و دو ملت برآمد
بیا برگو زعشق یار سرمستکه برده است عشق او بر جان ما دست
بیا برگو که سر راه با کیستدر این هر دو سرا آگاه ما کیست
بیا برگو که زنده کیست جاویدکه از وی زندگی داریم امید
بیا برگو همه اسرار عالمکه در وی بحرها باشد مسلم
چو کرد این سی سؤال آن پیر از منفرو بردم سر اندر جیب دامن
فتادم در تفکر کی الهمبهر حالی توئی پشت و پناهم
بهر چیزی که دارد از تو نامیسؤالی کرد از من در کلامی
تو ای دریای اسرار نهانینمی‬دانم من مسکین تو دانی
تو گویا کن به فضل خود زبانمبده سری که اسرارت بدانم
ز من پرسد تمام سر پنهانز من پرسد تمام رمز پیران
سؤال اوست از اسرار منصورسؤال اوست از موسی و از طور
مرا پرسد ز مشکل‬های عالمز سر گندم و احوال آدم
مرا گفتی نگو اسرارها راطریق مصطفی و مرتضی را
مرا کی زهرۀ اسرار گفتنطریق حیدر کرار گفتن
مرا پرسی که راه حق کدام استکرا دانی که در عالم تمام است
کرا قدرت بود بی امر جبارکه گویم آشکارا سر این کار
مرا می‬پرسد از آن پیر کاملکه واقف زو که شد پس کیست غافل
مرا پرسدز هفتاد و دو ملتچرا یک حق و دیگرهاست علت
دگر پرسد سلیمانی چه چیز استکه همچون یوسف مصری عزیز است
نکردی تو سلیمانی چه دانیرموز عشق سلطانی چه دانی
رموز مرغ و مور و وحش صحراچه چیز است کان سلیمان داند او را
رموز مار و مور و ماهی و طیرسراسر گفته‬ام در منطق الطیر
میان انبیا این سر نهانستمیان اولیا اما عیانست
دگر پرسد ز حال قاضی ماکه او شرع نبی داند به غوغا
ز شیخ و قاضی و مفتی چه گویمطریق مرتضی را از که جویم
بخود بربسته‬اند شرع نبی رانمی‬دانند امام حق ولی را
شریعت را گرفته‬اند به ظاهرولیکن مرتضی راگشته منکر
دگر پرسد ز اهل احتسابمچرا مانع شوند اندر شرابم
جواب این سؤال از من نیایدمرا این راز را گفتن نشاید
همه عالم ازین آزار دارندبه نزد حق ازین گفتار دارند
دگر پرسد عوام الناس چونندچرا در دانش باطن زبونند
عوام الناس را احوال مشکلعوام الناس را پایست در گل
عوام الناس این معنی ندانندعوام الناس در دعوی بمانند
عوام الناس خود خود را زبون کردبدریای جهالت سرنگون کرد
دگر پرسد که حال اولیا چیستامام دین ز بعد مصطفی کیست
نباشد حد این گفتار کس رانیارم در دل خود این هوس را
دگر پرسد کی آدم از جهان رفتبه عزت درجهان جاودان رفت
بگو آن آدم و گندم کدام استچرا در رهرو آن دانه دام است
بگویم زین سخن ای یار محرمدر این اسرار کم باشند همدم
دگر پرسد ز عشق یار سرمستکه اسرارش بگو ز آن سان که او هست
بده جامی از آن آب حیاتمرهان از محنت و رنج مماتم
ز مرگ جهل تا من زنده گردممیان عاشقان فرخنده گردم
ندارم این سئوالت را جوابینخوردم من ازین سرچشمه آبی
بگوید این بفضل خود خداوندگشاید از دل من قفل این بند
دگر گوید ز سر کار برگوطرین آن دل بیدار برگو
مرا آگاه کن از سر این راهکه باشد واقف اسرار الله
هر آن کو واقف سر الهستجنید و شبلی و کرخی گواهست
جنید و بایزید آگاه بودندبه شرع مصطفی در راه بودند
طریق مرتضا را راه بردندازین عالم دل آگاه بردند
برو ای یار این سر را نگهدارمگو اسرار یزدانی با غیار
باول پرسی از اسرار آن یارکه پنهان بینمش از چشم اغیار
جواب این سخن سر نهانستولی آن یار در عالم عیانست
بود روشن‬تر از خورشید تابانولی منکر شدش از جهل نادان
بسان آفتابست در جهان فاشندارد تاب دیدن چشم خفاش
نمی‬دانند همچون ظلمت از نورچنان داند که ار چشم است مستور
حقیقت منزل او لا مکانستبه معنی در زمین و آسمانست
مقام او بود اندر همه جاازو خالی نباشد هیچ مأوا
همه شیئ را بذات اوست هستیچه از گون بلندی و چه پستی
اگر خالی شود از وی مقامینه مستی داشتی از وی نه نامی
دو عالم از وجود اوست موجودهر آن چیزی که بینی او بود بود
به باطن این چنین میدان که گفتمبظاهر سر او را می‬نهفتم
کنون با تو بگویم گر بدانیز جاهل دار پنهان این معانی
ازو باشد حقیقت هستی مامر او را در وجود ماست مأوا
بما نزدیک‬تر از ماست آن یارکسی داند که شد از خود خبر دار
تو گر خواهی که بینی روی دلدارطلب کن مظهر معنی اسرار
به مظهر چونکه ره بردی امینیحقیقت روی آن دلدار بینی
به چشم جان بباید دید نورشکه تا باشی همه جا در حضورش
چه دانستی بمعنی مظهر نورشوی اندر حقیقت همچو منصور
شوی اندر معانی همچو انواربگوئی سر او را بر سر دار
نموده در همه جا مظهر نورولی نادان از آن نور است مهجور
به چشم جان ببین آن نور مظهرکه تا بینی بمعنی روی حیدر
به چشم جان نگه کن روی جانانکه تا یابی حقیقت بوی جانان
به چشم جان بباید دید رویشکه تا یابی به معنی رو بسویش
بود حیدر حقیقت مظهر نوربه گیتی همچو خورشید است مشهور
حقیقت بین شو و در وی نظر کنبجز او از وجود خود بدر کن
بمعنی گر تو بردی ره بدان نوراگر نزدیک او باشی توی دور
اگر ره بردی و از وی تو دوریبمعنی و حقیقت در حضوری
مرا در جان و دل آن یار باشدز غیر او دلم بیزار باشد
حقیقت در زبانم اوست گویابود در دیدۀ من نور بینا
تو او را گر شناسی راه یابیحقیقت مظهر الله یابی
تو بشناس آنکه او از نور ذاتستبه گیتی آشکارا در صفاتست
تو بشناس آنکه مقصود جهان استبمعنی رهبر آن کاروانست
تو بشناس آنکه حق او را ولی خواندنبی از بعد خود او را وصی خواند
تو بشناس آنکه او در عین دیده استهمه درهای معنی را کلید است
تو بشناس آنکه او باب النجاتستبفرمانش حیات و هم ممات است
تو بشناس آنکه او را جمله جود استکه هم درجان و هم در خرقه بوده است
تو بشناس آنکه او هادی دین استیقین میدان که شاه مرسلین است
تو بشناس آنکه او پیر مغانستحدیث او زبان بی زبانست
تو بشناس آنکه بس اسرار او گفتحدیث خرقه و انوار او گفت
بود آن کو محمد بود جانشمحل نزع بوسیده دهانش
بدان بوسه به او اسرارها گفتمر او را سرور اسرارها گفت
هم او سردار باشد انبیا راهم او سالار باشد اولیا را
امیرالمؤمنین اسم وی آمدحدیث سر او خود از نی آمد
امیرالمؤمنین آمد اماممکه مهر اوست در دل همچو جانم
امیرالمؤمنین است نور یزدانتو او را نطق ونفس مصطفی دان
امیرالمؤمنین است نور یزدانامیرالمؤمنین از جمله آگاه
امیرالمؤمنین است اصل آدمامیرالمؤمنین است فضل آدم
امیرالمؤمنین روح روانمبمعنی نطق گشته در زبانم
امیرالمؤمنین دانای سرهاامیرالمؤمنین در جان هویدا
امیرالمؤمنین را دان که شاهستمرا در کل آفت ها پناه است
امیرالمؤمنین است اسم اعظمامیرالمؤمنین است نقش خاتم
امیرالمؤمنین راه طریقتامیرالمؤمنین بحر حقیقت
امیرالمؤمنین است اصل ایمانامیرالمؤمنین است ماه تابان
امیرالمؤمنین قهار آمدامیرالمؤمنین جبار آمد
امیرالمؤمنین در حکم محکمامیرالمؤمنین با روح همدم
امیرالمؤمنین را تو چه دانیکه بغضش در دل و جان مینشانی
ز بغضش راه دوزخ پیش گیریزحبش در ولای او بمیری
تو را ایمان و دین از وی تمام استکه اندر هر دو عالم او امام است
درین عالم بسی من راه دیدمهمه این راه را من جاه دیدم
بغیر از راه او کان راه حق استدگرها جمله مکر و هات و دق است
بمعنی اهل دین را راه وحدتدو دارد هم طریقت هم شریعت
ترا از سر حق آگاه کردمدرين معنی سخن کوتاه کردم

دگر پرسی حدیث عاشقان را

طریق عاشقان جان فشان را

مر او را در جهان بس عاشقانندکه بر وی هر زمان جانها فشانند
مر او را عاشقان بسیار باشندسراسر واقف اسرار باشند
همه در عشق او باشند مجنونبکلن رفته‬اند از خویش بیرون
همه در عشق او باشند فرهادکه دادند خرمن هستی خود باد
همه در عشق او اندر تک و دودو عالم نزد ایشانست یک جو
همیشه با خدا همراز باشندز هرچه غیر او بیزار باشند
نمی‬خواهند چیزی جز لقایشز خود فانی و باقی در بقایش
سراسر از شراب عشق سرمستهمه در عشق او جان داده از دست
همه را در دل و جان حب حیدرروند در آتش سوزان چو بوذر
همه در عشق او باشند سلمانهمه را در دل و جان نور ایشان
تو گرخواهی که دانی عاشقان راطریق رفتن آن سالکان را
به راه حیدر صفدر روان شوتوهم در راه آن چون عاشقان شو
ز عشقش مظهر الله یابیبسوی او حقیقت راه یابی
ز عشق او شوی مانند منصورز عشق او شوی نور علی نور
ز عشق او شوی همچون سلیماندهی بر جن و انس و طیر فرمان
ز عشقش زنده جاوید باشیبمعنی بهتر از خورشید باشی
ز عشق او شوی از خویش فانیبمانی در بقای جاودانی
زعشقش راه یزدانی بدانیطریق دین سلمانی بدانی
ز عشق او همه اسرار یابیدرون خویش پر انوار یابی
اگر تو عشق او درجان نداریبمعنی دانش و ایمان نداری
نباشد عشق او گر در دل توزهی بیچارگی حاصل تو
تو در دل دار عشق او چو عطارکه تا باشی بمعنی واقف یار
تو در دل عشق چون منصور میدارکه تا گوئی اناالحق بر سر دار
ز عشق او همه اسرار دیدممر او را در دل عطار دیدم
تو در دل دار عشق او چو سلیمانکه تا یابی حقیقت اصل ایمان
رموز عشق او بر دستم از دستز عشق او شدم شیدا و سرمست
مرا عشقش ز بود خود برون کردبه کوی وحدتم او رهنمون کرد
ز عشقش زنده جاوید گشتمحقیقت بهتر از خورشید گشتم
بجز عشقش دگر چیزی ندارمبگفتم با تو اسرار نهانم

دگر پرسی طریق فقر درویش

که دارم من دلی از درد او ریش

طریق فقر دان راه سلامتدر این ره باش ایمن از ملامت
تو گر خواهی حدیث فقر و فخریتو اندر فقر شاه برو بحری
حقیقت شاه درویشان را هندکه سلطانان عالم را پناهند
تو گر هستی ز سرّ کار آگاهتوان گفتن ترا درویش این راه
ز دنیائی تهی کن دست و دل همبه معنی همچو ابراهیم ادهم
به هر چه از قضا آید رضادهدل و جان را به نور او صفا ده
نباشی غافل از وی یک زمانیمجو از غیر او نام و نشانی
بمعنی او بود درویش آگاهکه بر اسرار حیدر دارد او راه
بود مأمور امر مصطفی راگزیند او طریق مرتضی را
بدین مصطفی مأمور باشدبه راه مرتضی منصور باشد
بود درویش آن کو راه داندحقیقت مظهر الله داند
تو آن درویش دان ای مرد آگاهکه بردارد وجود خویش از راه
تو آن درویش دان کابرار داندطریق حیدر کرار داند
تو آن درویش دان کان راه بین استحقیقت بر طریق شاه دین است
بود درویش کو دلدار باشدهمیشه مرهم آزار باشد
بود درویش کز خود گشت آزادقضای حضرت حق را رضا داد
بود درویش کو دارد توکلبدین مرتضی دارد توسل
بود درویش کو داند دیانتنباشد ذرۀ او را خیانت
بود درویش کو دلشاد باشدز غمهای جان آزاد باشد
بود درویش آن کو راست گویدبغیر از راستی چیزی نجوید
چه دانستی که درویشان کیانندمیان دیدۀ بینا عیانند
چه دانستی بایشان آشنا باشچه ایشان بر طریق مرتضی باش
ز درویشان بیابی جمله اسرارشوی اندر حقیقت واقف یار
همه باشند همچون مه منورحقیقت یکدگر را چون برادر
حقیقت بین شو و از خود گذر کنبجز حق از وجود خود بدر کن
چودل خالی کنی از غیر دلدارنماند در وجودت غیر آن یار
شوی اندر حقیقت واقف حقچو منصور اندر آئی در اناالحق
شود درویشیت آنگه مسلمتو باشی پادشاه هر دو عالم

دگر پرسی که منصور از کجا گفت

چرا اسرار پنهان در ملا گفت

چه شد منصور مأمور شریعتبمعنی دید اسرار حقیقت
مرید جعفر صادق به جان بودثنای حضرتش ورد زبان بود
سجود درگه آن شاه کردیسر خود خاک آن درگاه کردی
ز جعفر دید انوار معانیبر او شد کشف اسرار نهانی
ز سر وحدت حق گشت آگاهوجود خویشتن برداشت از راه
به کلی گشت فانی در ره حقزبانش گشت گویا در اناالحق
حقیقت گشت روئیده ز دریاچرا افتاد از دریا بدنیا
شناسا شد بنور خویش آنگاهبسوی بحر وحدت یافت او راه
بدریا باز رفت و همچو او شدباول بود در آخر هم او شد
در این معنی اناالحق گفت منصورو یا در جان عطار است مستور
اناالحق گفت او و من نه گفتمولی او آشکارا من نهفتم
اگر با جان نباشد یار ملحقکرا قوت که گوید او اناالحق
چنان دارم ز دانایان روایتبگویم با تو اکنون این حکایت
که می‬پرسید از منصور یاریبیا با من بگو این قصه باری
تو ای مست می انوار یزدانچرا اسرار حق گفتی به خلقان
همیشه از کسان این سر نهفتیبآخر آشکارا بازگفتی
بیا با من بگو رمزی از این رازز روی این سخن ده پردۀ باز
جوابش داد و گفت ای یار جانیز من بشنو بیان این معانی
از آن گفتم رموز این حقایقکه تا خود را بدانند این خلایق
باسرار معانی راه جویندطریق راه یزدانی بپویند
بیا ای سالک این اسرار بشنوپی اسرار کان خویش میرو
زمانی در گریبان سر فرو برازین گلهای معنی هم تو بو بر
تفکر کن که آخر از کجائیدرین نیلی قفس بهر چرائی
تو از این عالم فانی بپردازبسوی آشیان خویش رو باز
نوای ارجعی را گر شنیدیچرا در خانۀ گل آرمیدی
ازین محنت سرای تن گذر کنبسوی عالم وحدت سفر کن
یقین میدان که تو از بهر اوئیبسان قطرۀ اندر سبوئی
بمانده در سبوی قالب تنبدست خود سبو را بر زمین زن
سبو بشکن که تا یابی تو بهرهروی در بحر وحدت همچو قطره
تو پنداری که این دشوار باشدحجاب تو همین پندار باشد
خیال دزد تو فکر حجابستز فکر تو همه کارت خرابست
خیال و هم خود از راه برگیربگیر اندر طریقت دامن پیر
نه هر کس پیر خوانی پیر باشددر این ره مر ترا دستگیر باشد
بامر حق بود پیر حقیقیطلب میدار او را گر رفیقی
چو یابی دامنش محکم نگهداربه سستی دامنش از دست مگذار
ترا راه حقیقت او نمایددر اسرار بر رویت گشاید
بگوید با تو از دین پیمبربگوید با تو از اسرار حیدر
بگوید با تو اقوال شریعتبگوید با تو اسرار حقیقت
بگوید با تو راه دین کدامستکه اندر راه دین حق تمامست
ترا او سوی مظهر ره نمایددر معنی برویت او گشاید
به تعلیمش به مظهر راه یابیبهر چیزی دل آگاه یابی
چو مظهر یافتی یا بی تو بهرهروی در بحر وحدت همچو قطره
چو مظهر یافتی از خود برون شوبکوی وحدت حق رهنمون شو
چو مظهر یافتی مرد خدائیبیابی در حقیقت آشنائی
چو مظهر یافتی خاموش میباشمکن با جاهلان اسرار حق فاش
چو مظهر یافتی اینک حقیقتبدانی هم شریعت هم طریقت
چو مظهر یافتی منصور گردیاناالحق گو تمامی نور گردی
امام مظهر حق مرتضی دانتو او را مظهر نور خدا دان
امیرالمؤمنین است اسم آن شاهامیرالمؤمنین از جمله آگاه
امیرالمؤمنین راه طریقتامیرالمؤمنین شاه حقیقت
امیرالمؤمنین است آدم و نوحامیرالمؤمنین اندر تنم روح
امیرالمؤمنین موسی عمرانامیرالمؤمنین یعقوب کنعان
امیرالمؤمنین دانم خلیل استامیرالمؤمنین با جبرئیل است
امیرالمؤمنین عیسی و مریمامیرالمؤمنین با روح همدم
امیرالمؤمنین با جان منصورامیرالمؤمنین در پرده مستور
امیرالمؤمنین می‬گفت اناالحقامیرالمؤمنین سلطان مطلق
مرا از هر دو عالم اوست مقصوددرون دیدۀ دل اوست موجود
ز عشق او کنون در جوش باشمچرا در عشق او خاموش باشم
مرا عشقش ز بود خود برون کردبکوی وحدت حق رهنمون کرد
نوای عشق او اکنون کنم سازبرآرم در جنون فریاد و آواز
بگویم سر او را آشکاراندارم از هلاک خویش پروا
هزاران جان فدای شاه باداسر من خاک آن درگاه بادا
نشسته عشق او بر جان عطاربگویم سر او را بر سر دار
تو گرخواهی که این اسرار دانیرموز حیدر کرار دانی
بسوی کلبه عطار میروچو او انوار بین اسرار میرو
سخن اندر حقیقت گفت عطاربمعنی این سخن را یاد میدار

دگر پرسی ز قاضی و زمفتی

جواب این سخن بشنو که گفتی

ز حال قاضی و مفتی چه پرسیچو ایشان نیست اندر عرش و کرسی
بخود بربسته دین مصطفی رانمی‬داند حقیقت خود خدا را
به ظاهر میروند راه شریعتشده غافل از اسرار حقیقت
صدف بگزیده و بگذاشته درنمی‬دانند که دارد گوهر در
شریعت پوست مغز آن حقیقتمیان این و آن باشد طریقت
شریعت چون چراغ راه باشدطریقت راه آن درگاه باشد
محمد در حقیقت رهنما بودولی مقصود این ره مرتضی بود
محمد گفت امت را در این راهعلی سازد ز اصل کار آگاه
محمد هست انوار شریعتعلی مرتضی نور حقیقت
اگر قول نبی امت شنودیخلافی در ره ملت نبودی
نه بر قول رسول اقرار کردندسراسر خلق را از راه بردند
شنیدی تو حدیث منزل خمچرا کردی در آخر راه را گم
نبی گفتا علی باشد امامتبگوید با تو اسرار قیامت
بخود بربسته دین مصطفی رانمی‬دانی ره و رسم هدارا
شنیدی تو بیان انما راچرا منکر شدی قول خدا را
بجو اکنون دلیل و هادی راهکه تا گردی ز سر راه آگاه
تو انّی جاعلٌ فی الارض برخوانخلیفه بعد پیغمبر علی دان
به قرآن هم اطیعوالله فرمودترا زان مصطفی آگاه فرمود
نکردی گوش قول مصطفی راندانستی بمعنی مرتضی را
ز قول مصطفی بشنو پیامیکه باشد در جهان آخر امامی
که خلقان جهان را ره نمایدز اسرار خدا آگه نماید
اگر او در جهان یک دم نباشدحقیقت عالم و آدم نباشد
ستونست آن حقیقت آسمان رابود او رهنما خلق جهان را
چو عالم از امامی نیست خالیکرادانی امام خویش حالی
نبردی گر حقیقت سوی او راهبمانی مرتد و مردود درگاه
علی را دان امام اندر حقیقتبرو شد ختم اسرار شریعت
علی باشد قسیم جنت و نارکند بر تو چو بوذر نار گلنار
علی باشد میان خلق قائمعلی را در جهان میدان تو دائم
بجز راه علی راهی نگیریکه نادان خیزی و نادان بمیری
حقیقت اوست قایم در دو عالمسخن کوتاه شد والله اعلم

دگر پرسی که حق را دیده است او

کدامین قطره شد در بحر لؤلؤ

بگویم با تو تا حق را که دیده استکدامین قطره در دریا رسیده است
هر آنکس در حقیقت راه بین شدبمعنی واقف اسرار دین شد
به دین مصطفی او راه جویدحقیقت رو بسوی شاه جوید
تو دین مصطفی را راه میروز سر مرتضی آگاه میشو
سخن از مصطفی و مرتضی گودلیل ره براه مرتضی جو
بدانی مظهر انوار حق راز پیر راه جوئی این سبق را
ترا اندر حقیقت ره نمایدز اسرار ولی آگه نماید
چو دانی بر ره تسلیم او شوز هر راهی که فرماید برو شو
پس آنگه اختیار خویش بگذاربهر امری که گوید گوش میدار
بدو ده دست و برهم نه دو دیدهکه تا درحق رسی ای آفریده
بمعنی چونکه اندر حق رسیدیبدریا همچو قطره آرمیدی
بدیدی در حقیقت روی دلدارشوی اندر حقیقت واقف کار
شناسائی شود ناگاه حاصلشوی چون قطره اندر بحر واصل
شناسا شو چو قطره اول بارکه تا گردی ز بحر او خبردار
ترا از هر دو عالم آفریدندبمعنی از دو عالم برگزیدند
هر آنچه هست پیدا در دو عالمهمه موجود شد در ذات آدم
درو موجود شد پیدا و پنهاننمودار دو عالم گشت انسان
ولی انسان کسی باشد در این دارکه او باشد ز حال خود خبردار
ز حال خویشتن آگاه باشدبمعنی در طریق شاه باشد
درین ره خاک پاک مرتضی شوز خود بیگانه با او آشنا شو
محمد هست انوار شریعتولیکن مرتضی بحر حقیقت
سخن در راه دین مصطفی گویطریق راه دین از مرتضی جوی
چنین کردند دانایان حکایتز عبدالله عباس این روایت
که در جنگ جمل آن شاه مردانمیان هر دو صف چون شیر غران
ستاده بود و وصف خویش می‬کرددل آن کافران را ریش می‬کرد
نخست گفتا منم شاه دو عالمپناه جمله آفاق و آدم
منم گفتا حقیقت بود اللهکه کردم از دو عالم دست کوتاه
ظهور اولین و آخرینممن از انوار رب العالمینم
منم بر هرچه می‬بینی همه شاهبفرمان من از ماهیست تا ماه
محبان مرا باشد بهشتمخوارج را به دوزخ می‬فرستم
گنه کاری که عذر آرد پذیرمچو آرد توبه او را دست گیرم
کسی کو در ره ما برد زحمتکنم بر وی به لطف خویش رحمت
چو کفار این سخن از وی شنیدندبه قصد شاه مردان در دویدند
کشید آن گاه حیدر تیغ کین راسراسر کشت کفار لعین را
بجز آن کس که او آورد ایماننبرد از کافران دیگر کسی جان
نفرمود این سخن حیدر ببازیندانی این حکایت‬ها مجازی
تفکر کن در این گفتار ای یارکه باشد این سخن‬ها جمله اسرار
باسرار علی گر راه بینیحقیقت را همه در شاه بینی
در او بینی بمعنی نور یزدانشوی اندر ره عقبی خدا دان
هم او باشد بمعنی شاه و سرورهم او باشت حقیقت راه و رهبر
تو او را از دل و جان باش مأمورکه تا گردد سر و پایت همه نور
مرا جان و دل از وی زنده باشددل و جانم مرا او را بنده باشد
مرا قدرت نباشد وصف آن شاهکه وصف او دراز و عمر کوتاه
ز وصف خود سخن را اندکی گفتسخن از صدهزاران او یکی گفت
نیاید وصف او از صد هزارانرود گر عمر جاویدان بپایان
اگرگویم حدیث از سر حیدرجهان بر هم زنم جمله سراسر
بگوید نی حدیث سر آن شاهبرآید ناله و فریاد از چاه
بگوید از زبان بی زبانیحدیث او بود سر نهانی
من آن گویم که ای نور منورتوی اندر حقیقت شاه سرور
توی بر هرچه می‬بینم همه شاهتوی از هرچه بینم جمله آگاه
توی فرمانده اندر هر دو عالمسلیمان یافت از تو ملک و خاتم
تو دادی جنت الماوی به آدمبطوفان نوح را بودی تو همدم
خلیل الله را نمرود بی دیندر آتش چون فکندش از ره کین
در آن دم مر ترا خواند از دل و جانشد آتش در وجود او گلستان
ترا می‬خواند موسی در مناجاتبرآوردی مر او را جمله حاجات
ترا عیسی و مریم بود بندهبه نامت مرده را می‬کرد زنده
محمد هم ترا می‬خواند ناگاهکه شق شد ماه از انگشت آن شاه
تو شاه اولین وآخرینیتو نور آسمان و هم زمینی
تو بودی در بلندی و به پستیتو بودی و تو باشی و تو هستی
توی در دیدۀ من نور بیناتوی اندر زبان بنده گویا
توی اندر میان عقل و جانماز آن گوهر فشان گشته زبانم
مرا از فضل و رحمت دستگیریخطای رفته را اندر پذیری
در اسرار بر رویم گشادیبکوی رحمت خود راه دادی
نپرسی از کم و از بیش ما رارسانی در وجود خویش ما را
ترا شد بخشش و رحمت مسلمسخن کوتاه شد والله اعلم

دگر پرسی مسلمانی کدام است

چرا در پیش دین پرنده رام است

مسلمانی بود راه شریعتنمی‬دانم شریعت از حقیقت
شریعت از ره معنیست ای دوستحقیقت را بمعنی اوست چون پوست
شریعت پوست مغز آمد حقیقتمیان این و آن باشد طریقت
شریعت فی المثل بیناست از حالکه باشد فی المثل تمثیل تمثال
بخود بربسته اهل شرع قرآننمی‬دانند حقیقت معنی آن
بود اهل شریعت اهل دنیابمعنی در حقیقت نیست بینا
حقیقت اهل دنیا همچو دیوندهمیشه با خروش و با غریوند
بباید دیو را در بند کردنبامیدی وراخرسند کردن
شریعت حفظ اهل این جهانستبمعنی در حقیقت پاسبانست
بگویم با تو ارکان شریعتچه دارد معنی هر یک حقیقت
بمغزش در حقیقت ره نمایددر معنی به رویت او گشاید
باول باز گویم از شهادتنمایم آنگهی راه عبادت
شهادت این بود ای مرد آگاهکه برداری وجود خویش از راه
کنی نفی وجود جمله اشیاءندانی هیچ غیر از حق تعالی
شوی از نور او دانا و بینابه نور او شناسا باشی او را
بدانی مظهر انوار یزدانشوی اندر ره معنی خدا دان
طهارت آن بود کو داشتی پیشکه دین پنداشتی او را از آن پیش
کنی کوتاه دست از وی بیکبارشوی از هرچه غیر اوست بیزار
دل و دستی که آن فرسوده کردیبغیر دین حق آلوده کردی
به آب حلم باری شست و شوئیکنی از بهر جمله گفت و گوئی
که باشد قبلۀ حق پیر آگاهکه او مقصود باشد اندرین راه
چو قبله یافتی آنگه نماز استنهادن بر زمین روی نیاز است
نماز تو بود فرمان آن پیرتو آن را خواه نیک و خواه بد گیر
بهر امری که فرماید چنان کنهمان ساعت هماندم آنچنان کن
ز مرد وقت اگر فرمان پذیریکنی درماندگان را دستگیری
نباشی یک زمان بی ذکر اللهبذکرش باشی اندر گاه و بیگاه
نماز تو درست آنگاه باشدکه در دل ذکر الا الله باشد
نماز تو بود آنگه نمازیکه از غیرش بیابی بی نیازی
بروزه نیز باید بود مادامنهاده مهر بر لب صبح تا شام
مگو اسرار حق بی امر و فرمانکجادانند دیوان قدر قرآن
نباید غیبت اخوان دین کردبدیشان خویش را باید قرین کرد
بدرویشان بباید بود ملحقسخن پیوسته باید گفت از حق
نباید جز حدیث دین نمودنهمیشه گفتگوی حق شنودن
بپا هرگز نباید رفت جائیکه در آنجا نباشد آشنائی
بپوشان عیب کس را برنگیریخطاهای کسان را در پذیری
زکوة مال میدانی کدام است؟بده از مال خود حق امام است
شفیع خویش سازی مصطفی راز مال خود دهی حق خدا را
بود در مال تو حق امامتکه گیرد دستت او اندر قیامت
به درویشان ره حقی دهی همترا از آنچه بود از بیش و از کم
نداری باز از حق آنچه داریسراسر آنچه داری در سپاری
حجاب تست در معنی زروجاهحجاب خویشتن بردار از راه
دگر خواه آنکه ره در پیش گیریبسوی حق سفر در خویش گیری
ببّری از خود و با او کنی وصلبحق رفتن همین معنیست در اصل
قدم بیرون نهی از عالم گلروان گردی بسوی خانۀ دل
کنی آن خانه را خالی ز اغیاردر آن خانه نگنجد غیر دلدار
در آن خانه کند آن یار منزلبه نور او شوی آنگاه واصل
شوی اندر حقیقت همچومنصورانا الحق گوئی و گردی همه نور
نماند در وجودت هیچ آثارهمه او باشداندر عین دیدار
همه او باشد و دیگر همه هیچکنون عطار این طومار در پیچ

دگر پرسی چرا انسان فنا شد؟

چه فرمان یافت زین عالم کجا شد؟

بگویم با تو سری ای سخندانازین عالم کجا خواهد شدن آن
دگر گویم فنای او کدام استچو فانی شد بقای او کدام است
چو انسان رفت پاک از ملک عالممر او را گشت سلطانی مسلم
بقای خود مقرر در فنا دیدصفای باطن خود در صفا دید
چه بینم هست انسان مرد کاملکه شد در بحر الاالله واصل
شناس انسان کامل مصطفی رابدانی مظهر نور خدا را
برو ختم است اسرار معانیبدو باشد بقای جاودانی
تو حیدر را شناس انوار یزدانکه باشد گاه پیدا گاه پنهان
تو او را مظهر انوار حق دانتو او را گوهر آدم را صدف دان
در این دریا جواهر بیشمار استولی انسان ز جوهر های یار است
در این اسرار چون گشتی تومحرمروی چون قطره اندر بحر اعظم
بگویم می‬رود قطره به دریاتو بشنو این سخن ای مرد دانا
برو بشناس خود را ای برادرکه تا باشی به نور حق منور
نگه میکن تو آخر از کجائیدر این نیلی قفس بهر چرائی
بدان گر داری از اسرار بهرهکه از بحر وجود اوست قطره
چه دانستی تو ای انسان کاملشوی در بحر الا الله و اصل
کسی کو خویش را این دم بدانستخدای خویشتن را هم بدانست
باول چونکه ظاهر گشت انواربرون آمد ز پرده سر انوار
همه خلق جهان در سایۀ اوزمین و آسمان پیرایۀ او
اگر ظاهر نمی‬شد او بعالمنبودی سایۀ او در جهان کم
اگر غایب شدی یک دم ز دنیانبودی سایۀ پیرایه بر ما
حدیث لو خلق را معنی این استطریق راستی در دین همین است
چه دانستی برو با خویش می‬نازمگو با ناکسان زینهار این راز
ز بحرش خویش را گم کن چو قطرهکه تا یابی ز اصل خویشتن بهره
به آخر وصل انسان با خدا شدچو قطره سوی بحرش آشنا شد

زمن پرسی طریق اولیا را

طریق صدر دارانبیا را

بدان کانسان کامل انبیا بودولی بهتر ز جمله مصطفی بود
به عالم انبیا بسیار بودندنه جمله واقف اسرار بودند
ولیکن شش پیمبر در طریقتشدند مأمور اسرار شریعت
نخستین این ندا در داد آدمبگسترد او شریعت را به عالم
پس ابراهیم بد صاحب توکلکه بر وی آتش نمرود شد گل
ز بعد او کلیم الله را دانعصا شد در کفش مانند ثعبان
بیامد بعد از آن عیسی مریمکه مرده زنده گردانید از دم
ز بعدش خاتم خیرالبشر بودکه او پیغمبران را جمله سر بود
برو شد ختم اسرار شریعتطریق اوست اکمال طریقت
که حال جمله پیغمبران اوستاگر دانی تو این اسرار نیکوست
ازو میپرس اسرار شریعتبه پیش حیدر آمد دین و ملت
بقرآن این چنین فرمود داورتو تا دینش بدانی ای برادر
که عالم را به شش روز آفریدممحمد را به عالم برگزیدم
بود عالم حقیقت عالم دینچنین دارم ز پیر راه تلقین
بود شش روز دور شش پیمبرمرا تعلیم قرآن گشت یاور
ولیکن روز دین سالی هزار استبدان ترتیب عالم را مدار است
چه گردد شش هزار از سال آخرشود قایم مقام خلق ظاهر
بسر آید همه دور شریعتبامر حق شود پیدا قیامت
تو اسرار قیامت را ندانیره دین و قیامت را چه دانی
نبد فرمان که سازند انبیا رارموز این قیامت آشکارا
حدیثی مصطفی گفته درین بابروایت این چنین کردند اصحاب
که جن و انس چندانی که باشندهمه اندر قیامت جمع باشند
که بردارند علم از پیش خلقاننباشد قوت برداشتن شان
به تنهائی علی بردارد آن راکند اسرار پنهان آشکارا
بگوید جمله علم اولین رانماید سر علم آخرین را
خدا را هم به خلقان او نمایددر بسته به خلقان او گشاید
جهان گردد ازو پر امن و ایمانجماد و جانور یابد ازو جان
کسی کو مرده باشد در جهالتبرفته راه حق را از ضلالت
نماند در جهان ترسا و کافرکند علم حقیقت جمله ظاهر
قیامت دور دین مرتضی دانبه معنیش تو باب مصطفی دان
تو باب الله میدان مرتضی راز خودآگاه میدان مرتضی را
ازین در رو که تا بینی خدا راازین درگاه بینی مصطفی را
ازین در گر روی باشی تو برحقدرو بینی حقیقت سر مطلق
که باب حق هم او باشد بمعنیامیرالمؤمنین میدان تو یعنی:
امیرالمؤمنین است جان آدمامیرالمؤمنین با نوح همدم
امیرالمؤمنین عیسی و مریمامیرالمؤمنین با روح همدم
امیرالمؤمنین باب نبوتامیرالمؤمنین اصل فتوت
امیرالمؤمنین شرح بیان استامیرالمؤمنین نطق زبان است
امیرالمؤمنین سلطان عادلامیرالمؤمنین انسان کامل
امیرالمؤمنین باب ولایتامیرالمؤمنین ختم رسالت
اگر از بحث برخوردار گردیمطیع حیدر کرار گردی
مراتب گر نماید راه تحقیقتو باب الله را دانی به تحقیق
در این درباش و دولتمند میباشبدین دولت خوش و خورسند میباش

دگر پرسی که دارد زهد و تقوی

درین معنی مرا چه هست دعوی؟

کسی از زهد و تقوی شد مسلمکه پشت پا زد او بر هر دو عالم
نباشد غیر حق اندر دل اومقام قرب وحدت منزل او
شناسد از ره وحدت خدا راامیر خویش داند مرتضی را
نباشد یک نفس بی امر آن شاهز نا فرمانیش استغفرالله
بامرش هرچه کردی آن حلالستولی بی امر او بر تو وبالست
نتابی سر دمی از امر و فرمانکه تا کافر نمیری ای مسلمان
بر آنکس مال این دنیا حرامستکه غیر مرتضی او را امامست
حرامست اهل دنیا را زن و زرکه او را نیست راه و رسم حیدر
نماز و روزه بی مهرش خطا دانچه داری حب او بر خود روا دان
ندانی گر طریق مرتضی راندانی از ره معنی خدا را
شوی گر واقف اسرار حیدربر آری نعرۀ الله اکبر
عبادت را بدانی گر تو یکسربود بی امر حیدر خاک بر سر
اگر طاعت کنی بی او تو صد سالنیابی ذرۀ نه شوق ونه حال
تو طاعت را به امر اولیا کنبترک غفلت و روی و ریا کن
هر آنکس کو ریائی شد یقین استبرو هم مالک دوزخ نگین است
تو هرچه گفت حیدر آن چنان کنطریق مخلصان مؤمنان کن
تو حرمت دار قول انبیا راتو برپادار فعل اولیا را
ز هر چیزی که حق بیزار باشدیقین میدان که او مردار باشد
تو ایمان با کسی آور که حق گفتترا از راه این معنی سبق گفت
چه ایمان آوری گردی همه نورزنی لاف انا الحق همچو منصور
اناالحق گفت آن پاک منورشراب شوق خورد از دست حیدر
بجان و دل سرشتم مهر حیدربخوردم شربتی از دست حیدر
حلال این دانم و دیگر ندانمبود مستی شوق او بجانم

دگر پرسی که راه حق کدام است؟

که را گوئی که اندر دین تمام است؟

محمد چون ز پیش خلق برخاستامامت خلق عالم را ازو راست
ز بعد مصطفی حیدر امام استترا ایمان و دین از وی تمام است
امام است مرتضی و آل یاسینطریق راه ایشانست در دین
علی اندر جهان مقصود راهستسراسر رهروان را او پناهست
دلیل راه حق دان مرتضی رابراه او شناسا شو خدا را
چراغ مهر او در دل برافروزطریق دین حق از وی بیاموز
امامان ره دین را یکی دانکه این باشد طریق اهل ایمان
بظاهر گرده و دو هادیانندز بعد مصطفی صاحب زمانند
ولی فرمود احمد اصل ایجادفدای جان او جانهای ما باد
که ما را اول و آخر محمدمحمد دان وسط از حکم سرمد
بظاهر چارده معصوم مائیمهمه یک نور از نور خدائیم
ز اول هم ز اوسط تا بآخریکی باشیم ما اندر مظاهر
امامان ره دین را یکیدانکه این باشد طریق اهل ایمان
بحق در سلسله میرو در این راهکه تا گردی ز اصل کار آگاه
یکی میدان ز روی ذات انواربظاهر گرچه می‬بینی تو بسیار
ظهوری دارد اندر هر زمانیمقامی دارد اندر هر مکانی
گهی طفل و گهی پیرو جوانستگهی درویش و گه شاه جهانست
گهی در مصر و گاهی در عراقستبدو خود مؤمنان را اشتیاقست
زمین و آسمان را او ستونستتو در ظاهر نمیدانی که چونست
بباطن دانمش اندر همه جانباشد منزلی او را و مأوا
بدین معنی همیشه در جهان استگهی پیدا و گاهی در نهان است
ازین رو گفته‬اند مظهر عجایبکه ظاهر سازد آثار غرایب
به دنیا نایب او رهبرانندمحبان علی جمله برآنند
شناسا شو بدو تا راه یابیبمعنی مظهر الله یابی
اگر بشناسی او را ای برادرچه می‬پرسی ز ترسا و ز کافر
بگویم نام آن سلطان سرمدکه پا بنهاد بر دوش محمد
امیرالمؤمنین شاه معظمامیرالمؤمنین اسرار آدم
امیرالمؤمنین ورد زبانمامیرالمؤمنین روح وروانم
طفیل اوست از مه تا بماهیبجو او را بهر جائی که خواهی
خدا را در جهان مقصود او بودهمیشه عابد و معبود او بود
اگر دانی به غیر او امامینیابی در مسلمانی تو نامی
یکی دان نور حیدر را و احمدبود هم اول و آخر محمد
سخن کوتاه کن عطار میدانمگو با ناکسان اسرار پنهان
معاد خلق دان او را به عالمسخن کوتاه کن والله اعلم

دگر پرسی که ناجی کیست در راه

درین ره کیست از اسرار آگاه

تو ناجی را نمی‬دانی ز هالکنمی‬دانی درین ره کیست مالک
حدیثی مصطفی گفته در این باببگویم با تو این اسرار در یاب
چنین فرمود کز بعد من امتشوند در دین هفتاد و سه ملت
یکی ناجی بود در دین اللهبود هفتاد و دو مردود درگاه
بگویم با تو آن ناجی کدام استکسی کو واقف از سر امام است
بود مأمور امر مصطفی راامام خویش نامد مرتضی را
شناسد از ره معنی وصی رانباشد منکر او قول نبی را
شناسای امامان سالکانندولیکن ناشناسان هالکانند
بود ناجی کسی بیشک درین راهکه او باشد ز اصل خویش آگاه
تو با حق دان کسی کو راه دانستبعالم مظهر الله دانست
تو ناجی دان کسی کو یار باشدبمعنی واقف اسرار باشد
تو ناجی دان کسی کو راه شاهستامیرالمؤمنین او را پناهست
هر آنکس کز علی گردید مأمورشود بیشک سرا پایش همه نور
ازو باشد نجات و رستگاریتو دست از دامن او برنداری
خدا اورا به هر جاه راه دادستبهر چیزی دل آگاه دادست
تو حاضر دان مر او را در همه جاگهی پنهان بود او گاه پیدا
گهی حاضر بود او گاه غایبمر او را گفته‬اند مظهر عجایب
بگویم اول و آخر همه اوستبمعنی باطن و ظاهر همه اوست
یقین میدان که او از نور ذاتستمیان جان و دل آب حیات است
در این اسرار مرد نیک صادقبود آن هالک بی‬دین منافق
تو هالک دان هر آن کو ره ندانستطریق ملت آن شه ندانست
تو هالک دان کسی کو غیر حیدرگزیند در ره دین پیردیگر
تو هالک دان که نشناسد علی رانداند او امام حق ولی را
تو هالک دان کسی مأمور نبودنهاده جان بکف منصور نبود
تو هالک دان کسی کو نیست درویشنمی‬داند امام و رهبر خویش
اگر خواهی که باشی ناجی راهنتابی سر ز امر حضرت شاه
اگر بندی کمر در راه فرمانوجود خود کنی همچون گلستان
به جان آزاد شو از هر دو عالمچگویم به ازین والله اعلم

دگر پرسی که علم دین کدامست

که آن ما را ز امر حق پیامست

علوم دین بگویم با تو ای یارتو این اسرار از من گوش میدار
علوم باطنی را گوش میدارعلوم ظاهری فرموش میدار
ز علم باطنی ای یار انورچنین گفتند دانایان رهبر
که علم دین بود دانستن راهشود در راه دین از خویش آگاه
شناسی خویشتن را گر کجائیدرین محنت سرا بهر چرائی
باول از کجا داری تو آغازبآخر هم کجا خواهی شدن باز
امام خویشتن را هم بدانیطلب داری حیات جاودانی
ولیکن کس بخود این ره نداندکه پیر رهبر این ره بداند
طلب کن پیر رهبر اندرین راهکه گرداند ترا از کار آگاه
ترا راه حقیقت او نمایددر اسرار برویت گشاید
از آن در علم دین آگاه گردیتو واقف از کلام الله گردی
تو او را گر شناسی علم دانیعلوم اول وآخر بخوانی
تو او را گر شناسی محو مانیبغیر او دگر چیزی ندانی
تو او را گر شناسی جان بیابیطریق بوذر و سلمان بیابی
همین است علم دین ای مرد داناکه دانا در ره وحدت خدا را
بفر شاه مردان ره بری توشوی واقف ز سر حیدری تو
مقام علم دین در فر شاهی استمرا در معنی این علم راهی است
بمعنایش نمایم من ترا راهکه تا گردی ز سر وحدت آگاه
مبین خود را اگر تو مرد دینیخدا بینی اگر خود را نه بینی
تو خود را محو کن در شیر یزدانخدا بین و خداخوان و خدا دان
درآئی در مقام خودپرستیتو خود باشی بت و خود را پرستی
بجز حق هرچه مقصود تو باشدهمان مقصود و معبود تو باشد
تو خود را نیست میکن هست اوباشزجام وحدت حق مست او باش
تو خود اول شناسی پس خدا راز بعد مصطفی خود مرتضی را
به اسرار علی گر راه یابیز علم مصطفی آگاه یابی
تو او را گر شناسی نور گردیبپاکی خوبتر از هور گردی
تو او را گر شناسی مرد راهیبیابی در دو عالم پادشاهی
باسرارش اگر باشی تو محرمروی چون قطره اندر بحر اعظم
بنور او ولی او را شناسیمکن با نعمت او ناسپاسی
بهر عصری ظهوری کرد در دهرگهی باشد به صحرا گاه در شهر
محمد نور و حیدر نور نور استبهرجائی که خوانی در حضور است
ترا رهبر بود او ره نمایدنشان راه آن درگه نماید
ترا دانش بدان در کار آردز بی راهی ترا در راه آرد
برو عطار این سر را نگهدارمیان عاشقان میگو تو اسرار
من اسراری که در دل می‬نهفتمبتو ای مرد سالک بازگفتم
در معنی برویت برگشادمکلید علم بر دست تو دادم
بگو با مرد دانا سر حق راز نادانان بگردان این ورق را

دگر پرسی ز من این چرخ فیروز

ز بهر چیست گردان در شب روز

بگویم با تو از احوال گردونکه تا بینی بمعنی سر بیچون
چنین میدان که این چرخ مدورکه گردان شد بامر پاک داور
بگردد روز و شب این چرخ دوّارهمه مقصود او دیدار آن یار
همه سرگشته گردان بهر یار استز بهر دیدن او بی قرار است
بگردد این چنین گردنده افلاکبودتا آب و باد و آتش و خاک
همه سرگشته فرمان اویندهمه دلداده و شیدای اویند
بگردد این چنین پیوسته مادامکز آن گشتن زمین را باشد آرام
بگردد این چنین گردنده گردونکه تا آید در و یاقوت بیرون
بگردد تا نبات از خاک رویدازو حیوان غذای خویش جوید
بگردد این چنین در گرد عالمکزو پیدا شود در دهر آدم
سپهر و انجم و خورشید تابانهمه سرگشته‬اند از بهر انسان
ببین گر ز آنکه داری نور بینشکه بر انسان شده ختم آفرینش
هر آن چیزی که پیدا شد ز معبودحقیقت را همه مقصود او بود
جهان یابد از انسان زینت و زینکه باشد مجمع آثار کونین
بزیر گنبد فیروزه گون طاقهر آن چیزی که تو بینی در آفاق
تمامی بهر انسان آفریدندمر او را دردو عالم برگزیدند
هر آنچه هست از پیدا و پنهانهمه موجود شد در ذات انسان
مر او را عالم کوچک از آن گفتنیارم درّ این اسرار را سفت
ولی انسان ز بهر کردگار استمر او را جز شناسائی چه کار است
شناسد خویش از آغاز و انجامبیاد حق بود در صبح و در شام
بداند کز چه موجود است اشیاشود عارف بنور حق تعالی
شود او را شناسائی چو حاصلبداند در جهان انسان کامل
امام کل عالم مرتضی دانتو او را مظهر نور خدا دان
ز شوق او بود گردان کواکبمر او را سر بسر گشتند طالب
سپهر از بهر او گردنده باشدمر او را از دل و جان بنده باشد
ز حل باشد کمینه هندوی اوهمین گردد که ره یابد سوی او
بهر دم مشتری تسبیح خوانشثنای او بود ورد زبانش
برفتد تیغ مریخ ستمگرکه تا سازد جدا از دشمنش سر
بمدحش زهره هر دم ساز داردبهرسازی هزار آواز دارد
بود از جان و دل خورشید انورغلام و چاکر اولاد حیدر
ز نور مرتضی او نور داردکز آن آفاق را معمور دارد
عطارد منشی دیوان او دانز شوق او بود در چرخ گردان
بسی گردد بگردش ماه شب گردکه در گشتن نه بیند کس ازو گرد
همه از شوق او نالان و گرداننمی‬گویم چگویم با تو نادان
همه سرگشتگی شان بهر شاه استچه خورشید و چه چرخ و سال و ماهست
زمین و آسمان او راست مقصودهمه اشیا ز بهر اوست موجود
بود او را بهر جائی اساسیبهر وقتی بود او را لباسی
ولی در اصل یک سررشته داردکه این رشته بهم پیوسته دارد
نگردد منقطع سر رشته هرگزز انکار چنین معنی بپرهیز
چنین تقدیر داد این رشته را تابکه گر مرد رهی این رمز دریاب

دگر پرسی که لذات جهان را

نمایم بر تو اسرار نهان را

تو لذات جهان و حشمتش دارحقیقت حشمت دنیا ست آزار
زر و زن هم بمعنی نیست لذتبود اندر حقیقت رنج و محنت
تو لذات جهان لذات دین دانز لذات جهان مقصود این دان
حقیقت هست لذات جهان علمسخاو رحمت و احسان و هم حلم
ترا قوت بود از علم دینیازو مقصود هر دو کون بینی
ز علم دین بیابی سر کونینبیابی در دو عالم زینت و زین
ترا لذت ز علم و از عمل بویچه خوانی لذت علم از عمل جوی
مجو لذت ز ملک و جاه عالمبیفشان دست همت از دو عالم
ز غیر حق شوی هم بر کرانهنه بینی خویشتن را در میانه
ز خود یکبارگی آزاد گردیمطیع حیدر کرار گردی
ترا لذت ز حب شاه باشدبمعنی گر بسویش راه باشد
ز مهر مرتضی یابی تو قوتببارد بر تو بس باران رحمت
تو او را جو که در عالم چو جانسترفیق اولیا در هر زمانست
شدن در راه او لذات میدانازو باشد طریق راه عرفان
ازو باشد همه لذات این کاربرو طالب ره مولا نگه دار
عبادت را توهم لذات میدانولی باید که او باشد بفرمان
عبادت را بامر مرتضی کنبترک غفلت و روی و ریا کن
مگردان سر دمی از راه عرفانکه تا کافر نمیری ای مسلمان
بغیر او اگر راهی گزینیدر آن ره خویش را درچاه بینی
ازو دنیا و عقبایت تمام استحقیقت در دو عالم او امام است
ازو یابی بهشت و حوض کوثرازو گردی چه خورشید منور
که او باشد قسیم نار و جنترهاند مر ترا از رنج و محنت
حقیقت مرتضی را گر بدانیکنی در هر دو عالم کامرانی
بهر چه مرتضی گوید چنان کنعدوی وی بدوزخ جاودان کن
تو آن گفتار را لذات میدانهمیشه گفتۀ عطار میخوان

دگر پرسی که عدل شاه چونست

که ظالم در دو عالم خود زبونست

بگویم با او سر عدل ای دوستاگر دانی طریق عدل نیکوست
کسی را عدل باشد اندر این راهکه او باشد ز اصل کار آگاه
گزیند او طریق مصطفی رابداند در حقیقت مرتضی را
شریعت را شعار خویش سازدطریقت را دثار خویش سازد
حقیقت را مقام قرب داندوجود خود بدین منزل رساند
عدالت این بود کاگاه باشیبمعنی بر طریق شاه باشی
عدالت آن بود کانرا بدانیچه باشی مبتلا او را بخوانی
عدالت آن بود ای مرد آگاهکه برداری وجود خویش از راه
عدالت آن بود ای یار انوارکه باشد در دل تو حبّ حیدر
عدالت آن بود گر راز جوئیسخن جز حیدر صفدر نگوئی
عدالت آن بود گر راز بینیکه در کونین جز حیدر نه بینی
عدالت آن بود گر خنده باشیمیان عارفان فرخنده باشی
عدالت آن بود گر راه جوئیطریق ملت آن شاه جوئی
تو عادل دان که دارد حب حیدرمطیع مرتضی باشد چو قنبر
تو عادل دان که راه مرتضی رفتنه همچون جاهلان راه خطا رفت
اگر دانی علی را عادلی تووگر نه در حقیقت جاهلی تو
اگر عادل شوی بر راه باشیکه در ملکش بود چه دادخواهی
اگر تو عدل ورزی زنده باشیمیان عارفان فرخنده باشی
ترا گر عدل باشد راه جوئیحقیقت مظهر الله جوئی
بخواه از عدل هر چیزی که خواهینهی از عدل بر سر تاج شاهی
ز جهل جاهلان این سر نهان کنولی نزدیک دانایان عیان کن
چه دارد این جهان اغیار بسیارتو از اغیار سرّ خود نگهدار
بود هفتاد و سه ملت بعالمیکی را دین حق باشد مسلم
دگر هفتاد و دو اغیار باشندنه ایشان در خور اسرار باشند
بگفت منصور سر لو کشف راعیان می‬کرد سرّ من عرف را
شنودی جاهلان با او چه کردندچه نادانی به آن حق گو که کردند
اگر من باز گویم ای برادرجهان زیر و زبر گردد سراسر
نگو دانم همه اسرارها راطریق مصطفی و مرتضی را
باسرار معانی راه بینمولی این ره بسوی شاه بینم
درون پرده دل راز دارددر رحمت برویم باز دارد
نکو بینم همه اسرار حیدربود نور دلم ز انوار حیدر
درون پردۀ دل مهر حیدرز مهوش خانۀ دل شد منور
درون پردۀ دل شاه باشدحقیقت از همه آگاه باشد
موانع از دل خود دور گردانکه تا بینی تو در دل نور یزدان
بود نزدیک او اما تو دورینمی‬بینی به چشم دل چه کوری
درون پردۀ دل اوست مستورکه می‬گوید اناالحق همچو منصور
درون پردۀ دل شهریاریستمرا جز عشق او دیگر چه کاریست
درون دل چه خالی شد ز اغیارنماند در دل تو غیر آن یار
پس آنگاهی بنورش محو مانیبمانی در بقایش جاودانی

دگر پرسی بیان بحر و قطره

بگویم فاش تا یابی تو بهره

حقیقت بحر کل دریای نور استهمه جائی که آن مأوای نور است
توی یک قطرۀ از بحر توحیدبیکتائی نگر بگذار تفرید
تفکر کن که آخر از کجائی؟جداگشته ز بحر او کجائی؟
شناسی گر بمعنی خویش را بازبدانی کز کجا داری تو آغاز
تو پنداری توی ای مرد نادانحجاب خود توی فتنه همین دان
خودی خویشتن بردار از راهکه تا واقف شوی از سر الله
یکی نور است حقیقت کل اشیابیاید گوهر باران ز دریا
حقیقت بین شو و در خود نظر کنچو قطره سوی بحر او گذر کن
هر آنکس کو نشد از بحر آگاهنیابد در حقیقت سوی او راه
وگر خود را ندانی از کجائینیابی اندر این بحر آشنائی
حقیقت تا ابد در جهل مانیبمانی در جحیم جاودانی
نگردد بر رخت در معرفت بازاگر خود را ندانی تو ز آغاز
بشو غواص دریای معانیکزین معنی در اسرار دانی
برون آورد رو بشکن صدف راکه تا دانی نشان من عرف را
شوی دریاچه در دریا نشینیبجز دریا دگر چیزی نبینی
اگر آگه ازین معنی شوی توشوی واصل به بحر معنوی تو
بمعنی پی بری سر حقیقتروی چون قطره اندر بحر وحدت
حقیقت را بمعنی شاه داردبسوی جمله دلها راه دارد
مجو آزار دلها تا توانیکه آن تیر است در دلها نهانی
چه دانی تو که در دل یار باشددل تو خالی از اغیار باشد
چه قطره و اصل دریای اویمسخن کوتاه شد والله یعلم

دگر پرسی ز سرّ کشتی نوح

که بر من ساز این ابواب مفتوح

ز حال نوح و کشتی بازگویمبه پیش عارفان این راز گویم
حقیقت نوح دان هادی مطلقبود معنی کشتی دعوت حق
کسی کو دعوت حق را پذیردبه کشتی نوح او را دست گیرد
کسی کو آفتی آرد بکشتییقین میدان که او ماند بزشتی
تو کز کشتی شوی دور از بطالتشوی غرقه بدریای جهالت
همیشه تا ابد در جهل مانیروی اندر جحیم جاودانی
ترا هادی دلیل راه باشدز سر کشتیت آگاه باشد
ترا زان غرقه گشتن وارهاندبکشتی نجات اندر رساند
علی باشد حقیقت هادی راهزهی دولت اگر گشتی تو آگاه
نجات و رستگاری از علی دانرهاند مر ترا از سر طوفان
حقیقت هست کشتی دعوت اوپناه و رستگاری رحمت او
اگر آئی درین کشتی چه بوذرشوی بهتر ز خورشید منور
اگر آئی درین کشتی چه سلمانازین غرقاب بیرون آوری جان
اگر آئی درین کشتی شوی هستشوی از حوض کوثر همچه من مست
اگر آئی درین کشتی برستیبلندی یابی از گرداب پستی
اگر آئی درین کشتی به بینیظهور اولین و آخرینی
اگر آئی درین کشتی تو شاهیبفرمانت شود مه تا بماهی
اگر آئی درین کشتی رفیقیتوان گفتن ترا مرد حقیقی
درین کشتی درآ تا شاه گردیحقیقت مظهرالله گردی
درین کشتی درآ تا یار بینیهزاران معنی اسرار بینی
درین کشتی درآ تا شاه باشیز اسرار علی آگاه باشی
درین کشتی نجات و رستگاریستدرین کشتی نجات و پایداریست
ازین کشتی اگر تو باز مانیبمانی در عذاب جاودانی
بمعنیّ دگر روح تو نوح استکه در کشتی تن او را فتوح است
درین کشتی اگر معروف باشیبدین مصطفی موصوف باشی
شناسد روح او راکشتی تنبه گلشن باز گردد او ز گلخن
درین کشتی رود چون روح کاملشود در بحر الاالله واصل
بود عارف به ذات حق تعالیبداند مظهر روح خدا را
بیابد از وجود خویش بهرهرود در بحر وحدت همچو قطره

دگر پرسی ز احوال سلیمان

چرا بر مرغ و ماهی داشت فرمان؟

مسلّم گشت او را ملک و خاتمبفرمانش درآمد هر دو عالم
بفرمانش همه دیو و پری بودمر او را از بهشت انگشتری بود
علی را بود بنده همچو سلماناز آن بر هر دو عالم داشت فرمان
بفرما آن که فرمانی دهندتترا ملک سلیمانی دهندت
اگر فرمان بری فرمان شه بربسوی درگه آن شاه ره بر
اگر فرمان بری یابی تو خاتمبفرمانت شود ملک دو عالم
اگر فرمان بری گردی سلیمانترا دیو و پری باشد بفرمان
اگر فرمان بری گردی همه نورحقیقت میشوی نور علی نور
اگر فرمان بری اسرار یابیرموز حیدر کرار یابی
بفرمان علی میباش آبادبفرمان علی میباش دلشاد
اگر فرمان بری او را چو سلمانشوی اندر حقیقت چون سلیمان
ز فرمان علی گر سر بتابیبهر دو کون بیشک ره نیابی
تو فرمان بر که تا مقصود یابیرضای حضرت معبود یابی
علی را بنده بودن اصل دین استبنزد من سلیمانی همین است
علی را بنده شو تا راه یابیبمعنی مظهر الله یابی
علی را بنده شو مانند سلمانکه تا فرمان دهی همچو سلیمان
بخوان نزدیک دانا این سبق رابگردان نزد جاهل این ورق را
ز یک فرمان که آدم کرد بد دیدبلا و محنت و اندوه و غم دید
مر او را خوردن گندم زبون کردز صدر جنت المأوا برون کرد
مپیچ از راه فرمان سر چو ابلیسبفرمان باش دایم همچو ادریس
ز امرش گشت پیدا این دو عالمسخن کوتاه شد والله اعلم

دگر پرسی ز حال احتسابم

چرا مانع شوند اندر حسابم

بگویم احتساب احوال با توسراسر باز گویم حال با تو
حقیقت احتسابت کار دین استحساب تو برب العالمین است
بباید احتساب خویشتن کردبرآورد از وجود خویشتن گرد
که اصل احتساب آنست خود راکنی پاک ای برادر از بدیها
بپرهیزی ز کبر و بخل و شهوتز آز و از زر و رنج وز نخوت
شریعت را شعار خویش سازیطریقت را دثار خویش سازی
به خود راه شریعت چون بدیدییقین میدان که در منزل رسیدی
حقیقت منزل این راه باشدولی منزل مقام شاه باشد
چه دانستی تو او را در حقیقتز تو بر خیزد اعلال شریعت
به خود نتوان ولی این راه رفتنبه پیر رهبر آگاه رفتن
ترا رهبر بدین منزل رساندز رنج و محنت ره وارهاند
ز عشق مرتضی در جوش باشیز دستش شربت کوثر بنوشی
ز عشق مرتضی خورشید گردیحقیقت زندۀ جاوید گردی
نشسته عشق او در جان عطاربگوید سر او را بر سر دار

دگر پرسی عوام الناس چبود

میانشان این همه وسواس چبود

عوام الناس را احوال بسیارعوام الناس را اقوال بسیار
عوام الناس اکثر جاهلانندحقیقت دین یزدانی ندانند
عوام الناس بس در دین زبونندبدریای جهالت سرنگونند
عوام الناس جز دعوا نداننداگر دعوا کنند معنی ندانند
عوام الناس راه دین کجا دیدسراسر دین ایشان هست تقلید
همه تقلید باشد دین ایشاننمی‬دانند حقیقت اصل ایمان
عوام الناس خود اغیار باشندبمعنی دور از اسرار باشند
تو میدان عام را حیوان ناطقكه هستند جملۀ ایشان منافق
براه دین سراسر ره زنانندنخوانی مردشان کایشان زنانند
همه دیوند در صورت چوآدمبصد باره ز اسب و گاو و خر کم
نمی‬دانند دین مصطفی رانه خود را می‬شناسند نه خدا را
عوام الناس را احوال مشکلعوام الناس را پایست درگل
عوام الناس این معنی ندانندعوام الناس در دعوی بمانند
عوام الناس خود خود را زبون کردپدویات جهالت سرنگون کرد
کلیم الله را هادی ندانندهمه گوساله را الله خوانند
بیازارند عیسی را بخواریهمه خر را خرند از خوک داری
همی کوشند در آزار درویشهمی هستند در آرایش خویش
از ایشان خویشتن را دور میداراز ایشان سر خود مستور میدار
براه دین عوام الناس عامندندانی پخته ایشان را که خامند
هر آنکس گفت چون منصور اسراربه ساعت میزنندش بر سر دار
همی کن از عوام الناس پرهیزز اهل عام همچون تیر بگریز
ندانی تو عوام الناس مردمحقیقت راه دین را کرده‬اند گم
نکردند پیروی دین نبی رانمی‬دانند بقول او وصی را
همه کورند و کر اندر حقیقتنمی‬دانند اسرار طریقت
بقرآن هم خدا بکم وصم گفتز بهر عام این درالمثل سفت
نه بینم کورشان از چشم ظاهرپس آن کوری بود از دیدۀ سر
بگوش ظاهرش هم گر نه بینمحقیقت معنی دیگر ببینم
پس آن کوری بود کوری دلهاتو چشم دل درین اسرار بگشا
بچشم دل حقیقت کور باشنداز آن کز راه معنی دور باشند
به ظاهر جان اگر بینی دریشانولیکن در حقیقت مرده شان دان
به ظاهر زنده اما جان ندارنداگر دانند جان جانان ندانند
حقیقت جان جانان مظهر نورکه او باشد ز چشم عام مستور
هر آنکس کو بنورش راه بیندحقیقت مظهر الله بیند
بنور او بیابی زندگانیبمانی در بقای جاودانی

ز سر اولیا پرسی تو احوال

بگویم با تو از احوالشان حال

حقیقت اولیا خورشید راهندسراسر خلق عالم را پناهند
تمام اولیا اسرار بینندبمعنی روشنی در راه دینند
حقیقت چون کلام الله دانندبسوی معنی او راه یابند
بمعنی رهبران راه یزدانخدابین و خداخوان و خدادان
خدا را اولیا باشند بمعنیتو معنی را از ایشان جوی یعنی
بمعنی چون شناسی اولیا رابدانی امر اسرار خدا را
تمام اولیا یک نور باشندز چشم جاهلان مستور باشند
جهان از اولیا خالی نباشدجهان نبود اگر والی نباشد
جهان قائم بذات اولیا داننیامد ز اولیا یک مثل انسان
محمد گفت کاصحابم نجومندگهی در مکه و گاهی به رومند
یکی گر زانکه ناپیدا نمایدتعاقب دیگری آن دم برآید
بدین معنی همیشه در جهانندز نسل و نسبت یک خاندانند
تو گر خواهی که بینی اولیا رابظهر ساز میکن التجا را
بمظهر بس عجایب‬ها که بینیرموز آسمانها و زمینی
ترا آن دم ازو باشد حیاتیدرو بینی تو نور بی صفاتی
تمام اولیا در آن کتابندولی این سر اکنون نه نمایند
بدور آخرین پیدا شود اینطمع دارد زتو عطار تحسین
ترا از اولیا آگاه سازدز راه برّیان هم باز دارد
درو از اولیا اسرار باشدرموز حیدر کرار باشد
ولی نادان کند انکار اسرارنیارد طاقت اظهار اسرار
بود ظالم که اسرار ولایتکند انکار از جهل و بطالت
برو ظالم که حق بیزار از تودل عطار بس افگار از تو
تو دین مصطفی تغییر دادیبدریای ضلالت در فتادی
نداری در حقیقت دیدۀ دیدگرفتی راه بی راهی به تقلید
مرا از اولیا اسرار و معنیتولاّ از همه گفتار و معنی
بگویم با تولاّ رمز و اسراردگر رمزی برندت بر سر دار
ز جعفر میشنو اسرار منصوربدو گفتا زجاهل دار مستور
بآخر آشکارا کرد اسرارببردند جاهلانش بر سر دار
نداند جاهل اسرار ولی رابه غفلت میرود راه نبی را

بگویم با تو راه حق کدامست

امام هادی مطلق کدامست؟

بود هادی دین بی شک پیمبرامام انس و جن خود هست حیدر
بود حیدر حقیقت واقف حقدرو پیدا نماید وجه مطلق
تو گر راهی روی راه علی رورموز حیدر از عطار بشنو
درین ره رو که تا دلشاد باشیزهر درد و غمی آزاد باشی
درین ره رو که تا اسرار دانیرموز حیدر کرار دانی
درین ره اولیا جمله ستادهدرین ره انبیا هم سر نهاده
درین ره رو که تا بینی خدا رابدانی سر جملۀ اولیا را
درین ره محرمان افتاده بر خاکدرین ره گشته است سرگشته افلاک
درین ره عاقلان دیوانه باشنددرین ره ناقلان افسانه باشند
درین ره سر منصور است بسیاردرین ره می‬روند هم بر سر دار
درین ره رهنما همراه باشددرین ره مرتضی آگاه باشد
درین ره غیر بعد مصطفی نیستدرین ره غیر شاه مرتضی نیست
درین ره مصطفی بهبود باشددرین ره مرتضی مقصود باشد
درین ره مرتضی بعد محمددرین ره مرتضی سلطان سرمد
درین ره مظهر الله باشددل مظهر به معنی شاه باشد
فرستادند از آن پیغمبران راکه راه حق نمایند غافلان را
بسوی ملت حق ره نمایندزره این بیرهان آگه نمایند
ز اعلائی چرا اسفل فتادیچه شیطان لعنتی برخود نهادی
هر آنچت مصطفی گفتا نکردیز جامش شربت کوثر نخوردی
چه خواهی گفت اندر روز محشرکه کردی رخنه در دین پیمبر
چه خواهی گفت فردا مصطفی رابخواهی دید روی مرتضی را
بهمراهی شیطان میروی توبراه گمرهان تا کی روی تو
چو گم کردی تو ره کی راه یابیتو کی راه همه در چاه یابی
تو راه جمله ابر ار برگیرپس آنگه مذهب عطار برگیر
که بنماید بتو آن راه حق راز نادانان نهان کن این سبق را
برو عطار این سر را نگه دارکه اغیارند در آفاق بسیار
چه جوش عشق باشد در روانممگر این عشق دارد قصد جانم
چه سنجد قطره‬ها در پیش دریاخداوندا توای دانا و بینا
توی در راه حق پشت و پناهمتوی اندر معانی پادشاهم
مرا یک راه و یک جانست و یک دلدرین جان مرتضی کرده است منزل
حقیقت مهر او در دل سرشتمهمیشه درگل و باغ بهشتم
طریق مرتضی باشد مسلمبگفتم راستی والله اعلم

کجا دارد تو گوئی عشق منزل

بگو با من کنون این سر مشکل

بتو این سر مشکل باز گویمز عشق و منزل او راز گویم
مقام عشق باشد در همه جاو از او خالی نباشد هیچ مأوا
مقام او زمین و آسمانستمقام او فراز لامکانست
مقام او بود اندر دل و جانبنور عشق باشد زنده انسان
بهر جائی که باشی درحضور استولی نادان ز سر عشق دور است
ز سر او اگر آگاه باشیبهر دو کون بیشک شاه باشی
چه منزل اندرون جان کند عشقهزاران خانمان ویران کند عشق
بجز عشق از درون جان بدر کنبسوی قرب وحدت تو گذر کن
بشوقش ساز ویران خانۀ تندو عالم را تو پشت پای میزن
ز هجرانش چرا رنجور باشیبنان و شربت و انگور باشی
تو تن پرور شوی از چرب و شیریننمی‬دانی طریق ملت و دین
تن تو هست بیشک دشمن توبلای جان تو باشد تن تو
کسی دشمن نه پرورده است هرگزهمی کن از وجود خویش پرهیز
بکوی عشق جانان کی رسی توکه گلخن تاب تن همچون خسی تو
گذر کن در لباس گلخن تنچه مردان در ره عشقش قدم زن
بمنزلگاه عشقش عاشقانندسراسر عاشقان عارفانند
چه با خود عشق را همخانه یابیدرین ره عقل را دیوانه یابی
میان عاقلان صورت پرستیمیان عاشقان شوقست و مستی
درین ره عاقلان بیگانه باشنددرین ره عاشقان دیوانه باشند
میان عاقلان زهر است و فریادمیان عاشقان مستی و بیداد
میان عاقلان زهد و نماز استمیان عاشقان راز و نیاز است
میان عاقلان تکرار باشدمیان عاشقان اسرار باشد
میان عاقلان تقلید باشدمیان عاشقان توحید باشد
ز عشاقان شنیدم سر توحیدگذشتم از میان عقل و تقلید
سبق از عاشقان دین بیاموزچه عود از آتش عشقش همی سوز
ز اسرارش اگر آگاه گردیهمیشه مقبل درگاه گردی
درین درگه همیشه عاشقانندکه هر دم جان به جانان برفشانند
به ظاهر عشق را درگاه باشدنه هر کس را بدرگه راه باشد
اگر خواهی که ره یابی بدرگاهبعشق مرتضی میباش همراه
ز عشق مرتضی گردی همه نوراناالحق گوئی و گردی تو منصور
ز عشق مرتضی باشی سلیماندهی بر جن و انس و طیر فرمان
ز عشق مرتضی اسرار دانیبیابی زندگانی جاودانی
ز عشق مرتضی یابی تو بهرهروی در بحر وحدت همچو قطره
ز عشق مرتضی درویش باشیبنزد جاهلان خاموش باشی
ز عشق مرتضی در باز جان راوداعی کن همه ملک جهان را
ز عشق مرتضی گر در خروشیز دستش شربت کوثر بنوشی
ز عشق مرتضی خورشید باشیحقیقت زندۀ جاوید باشی
ز عشق مرتضی عطار باشیمطیع حیدر کرار باشی
نشسته عشق او با جان عطاربگویم سر او را بر سر دار

دگر از من ز پیر راه پرسی

سخن از مظهر الله پرسی

ز مظهر گوئیم آگاه گردانمرا واقف ز پیر راه گردان
ترا واقف کنم از سر آن راهکه تا گردی ز سر راه آگاه
رسول الله پیر راه باشدز سر هر دو کون آگاه باشد
محمد اندرین ره پیر راهستولی حیدر ترا پشت و پناهست
تو پیر راه میدان مصطفی راز خود آگاه میدان مرتضی را
ز تو آگاه باشد او بعالمبتو همراه باشد او بعالم
در او بینی حقیقت نور معنیبرون آئی ز فکر و کذب و دعوی
اگر او را بیابی اندرین راهز سرّ کارگردی خوب آگاه
که پیر تست مظهر بس عجایبدر او بینی تو آثار غرایب
ترا پیر است مظهر گر بدانیغنیمت دانی و او را بخوانی
برو مظهر بخوان و کامران باشبجو مظهر پس آنگه شادمان باش
که رهبر با تو از اسرار گویدرموز حیدر کرار گوید
مرا در عشق پیر راه اوشددرین ره سالکان را شاه او شد
تو نور او درون جان جان بینتو او را برتر از کون و مکان بین
تو او را پیر ره دان در طریقتتو او را مظهر حق دان حقیقت
چه می‬گویم کنون شاه ولایتدو عالم را ازو باشد هدایت
توی اندر میان جان هویداتوی از راه معنی در زبانها
توی مظهر توی سرور توی جانتوی گه آشکارا گاه پنهان
توی ایمان توی غفران تو در جانتوی سرور توی شاه و تو سلطان
توی نجم و توی مهر و توی ماهتوی ز اسرار هر دو کون آگاه
توی عصمت توی رحمت تو نعمتتوی اندر حقیقت دین و ملت
توی حنان توی منان تو سبحانتوی مذهب توی ملت تو ایمان
توی اول توهم آخر تو سرورتوی ظاهر توی باطن تو مظهر
توی آدم توی شیث و توی نوحتو ابراهیم و تو موسی و توی روح
ترا می‬خواند آدم هم به آغازرسید او را بهشت و نعمت و ناز
خلیل الله ترا چون خواند از جانشد آتش بر وجود او گلستان
ترا می‬خواند هم موسی عمرانمظفر گشت بر فرعون و هامان
ترا عیسی مریم بود بندهبنامت مرده را میکرد زنده
محمد هم بنامت شد مظفربعالم بر تمامی اهل کافر
سلیمان یافت از تو حشمت و جاهبفرمانش ز ماهی بود تا ماه
بدشت ارژنه سلمان ترا خوانددر آن دم کو بدست شیر درماند
شدی حاضر رهاندی از بلایشتو بودی در ره دین رهنمایش
توی در دل تو اندر دیده بینشز نور تو مدار آفرینش
گهی با یوسف مصری بچاهیگهی در مصر عزت پادشاهی
گهی طفلی و گاهی چون جوانیگهی پنهان شوی گاهی عیانی
گهی درویشی و گه پادشاهیبرآئی تو بهر صورت که خواهی
بظاهر گه به روم و گه به چینیبه باطن در همه روی زمینی
تو ای اندر جهان پیوسته قائمجهان می‬نازد از ذات تو دایم
توی بیشک مراد از هر دو عالمنمی‬دانم جز این والله اعلم

دگر پرسی کدام است زندگانی

بگو با من بیان این معانی

بگویم بهر تو ای مرد داناکنم با تو بیان این معما
بمعنی زندگی دنیا محال استکه این عالم همه خواب و خیال است
حقیقت زندگانی هست ایمانتو ایمان را کمال زندگانی دان
برو ای سالک ره راه یزدانتو همچون خضر مینوش آب حیوان
که تا یابی حیات زندگانیبمانی تا ابد در جاودانی
حقیقت آب حیوان راه یزدانمراد از راه یزدان تو علی دان
باو ایمان و دین تو تمام استبمعنی هر دو عالم را امام است
به نور او بمعنی راه میجوتو سرش از دل آگاه میجو
ز اسرارش شوی آنگاه آگاهکه برداری حجاب خویش از راه
چه ره بردی بنورش زنده مانیوزو یابی بقای جاودانی
تو آن آب حیات اسرار میدانهمه مقصود خود آن یار میدان
بود تاریکی این آب ای یارمثل پنهانیش از چشم اغیار
چه ره یابی بسویش در معانیبیابی در حقیقت کامرانی
اگر او را نیابی مردۀ تومیان زندگان افسردۀ تو
اگر او را بیابی زنده باشیمیان مؤمنان فرخنده باشی
چه ره یابی شوی مانند خورشیدبمانی در بقایش زنده جاوید
حجاب خویشتن از راه کن دورکه تا گردی بمعنی همچو منصور
ولی اسرار مستوری همین دانز جاهل این سخنها کن تو پنهان
شنیدی تو که با منصور حق گوز نادانی چها کردند با او
شده بود از دو عالم بر کرانهنمی‬دانسته جز حق آن بیگانه
برآورد از وجود خویشتن گردسجود درگه حق را چنان کرد
سجود اهل دید از دل باشدسجود دیگران تقلید باشد
تو سجده آنچنان کن آن دلی راکۀ سجده بود آخر دم علی را

بگویم با تو اسرار سجودش

که چون با حق تعالی راز بودش

شنیدستم ز دانایان اسرارکه در جنگ احد سلطان کرار
یکی تیری چه تیر نوک پیکانبه پای مرتضی گردید پنهان
میان استخوان پنهان همی بودعلی از درد آن نالان همی بود
ز بیرون کردنش بودند عاجزز دردش مرتضی می‬کرد پرهیز
به پیش مصطفی جراح برگفتکه شد پیکان او با استخوان جفت
بباید پای او بشکافت اکنونکه تا آید ز پایش تیر بیرون
نمی‬شاید مرا این کار کردنچنان دردی بپای او نهادن
نبی گفتا بدست ماست درمانبسازم بر تو این دشوار آسان
به هنگامی که حیدر در نماز استچنان مستغرق دریای راز است
که او را از کس و از خود خبر نیستغم پیکان و هم درد دگر نیست
بزن چاک و بکش پیکان ز پایشکه گشته غرق دریای رضایش
چو بشنید این سخن را از پیمبربشد جراح تا نزدیک حیدر
ستاده دید شه را در نماز اوبحق برداشته روی نیاز او
بپای شه در افتاد و ثنا گفتهزاران شاه دین را مرحبا گفت
شکافی زد بپای شاه مردانز خود بیخود برون آورد پیکان
جراحت را بزد دارو و بر بستبرفت آنگاه جراح سبکدست
به نزد مصطفی آمدکه این رازبلطف و مرحمت با من بگو باز
بگفتا او بحق چون وصل داردچه پروائی ز فرع و اصل دارد
چنان مستغرقست در ذات یزدانکه اورا نه خبر از جسم و از جان
نه پروای زمین و آسمانشنه فکر این جهان و آن جهانش
چه رو آرد بدرگاه خداوندببرد از وجود خویشتن پیوند
اگر زیر و زبر گردد دو عالمنگرداند سر از درگاه آن دم
همه با حق بود گفت و شنودشبرای حق بود جود و سجودش
بدین معنی خوش و خورسند باشدمر او را با خدا پیوند باشد
چنین باید عبادت مر خدا راچنین میر و طریق مرتضی را
کسی را کین عبادت یار باشددلش منزلگه دلدار باشد
چنین میکن عبادت ای برادرولی میدار در دل حب حیدر
اگر صد سال باشی در عبادتنیابی تا بشاه دین ارادت
عبادت آن زمان حق را قبول استکه در دل حب اولاد رسول است
امیرالمؤمنین را گربدانیبیابی در حقیقت کامرانی
بنورش راهبر شو در معانیکه تا اسرار یزدانی بدانی
بدو واصل شوی چون بحر و قطرهبیابی از وجود خویش بهره
بنورش زندۀ جاوید باشیبمعنی بهتر از خورشید باشی

دگر پرسی که علم دین کدامست

معلم در ره و آیین کدامست

حقیقت علم ودانش علم دین استبدان تو علم ما حقل الیقین است
بظاهر علم دین باید شنیدنمعانی باید از آن راه دیدن
چه دانی علم باطن راه یابیبهر چیزی دل آگاه یابی
ز علم ظاهری رنجور گردیز علم باطنی منصور گردی
ز علم ظاهری گردی پریشانز علم باطنی یابی تو ایمان
ز علم ظاهری جز قال نبودزعلم باطنی جز حال نبود
بسوی علم قرآن راه میجوز معنایش دل آگاه میجو
ز قرآن اهل ظاهر را بود پوستتو از قرآن طلب کن مغز ای دوست
نمی‬دانند حقیقت معنی آنتو معنی می‬طلب از علم قرآن
حقیقت معرفت دان علم حق رابخوان در نزد دانا این سبق را
ز دانایان طلب کن علم دینیز دانایان همه مقصود بینی
زمین و آسمان و جمله اشیاءچه خشخاشی بود در پیش دانا
از این خشخاش ای نادان تو چندیسزد گر بر سبیل خود بخندی
تو خود را ای برادر نیست میدانکه هستی را نزیبد هیچ رحمن
بهستی علی گر هست باشیز جام وحدت حق مست باشی
چه گشتی عارف حق علم دانیپس آنگه این معانی خوش بخوانی
تو خود را گر شناسی علم دین استحقیقت علم را معنی همین است
اگر صد قرن در عالم شتابیبه خود رائی تو علم دین نیابی
ترا رهبر بعلم دین رساندز پستیت بعلیین رساند
بسوی علم معنی ره نمایدز علم معرفت آگه نماید
بجوهر ذات گفتم این معانیتو می‬باید که این معنی بدانی
سخن باشد میان عارفان درولی خر مهره باشد در جهان پر
سخن را معنیش داند سخندانچه خرمهره بود در پیش نادان
ز یمن همت مردان داناز فیض خدمت پیران بینا
من از نور خدا آگاه گشتمچه خاک باب باب الله گشتم
نباشد عارف و معروف جزویزهی دولت اگر بردی باو پی
چه دانستی بمعنی مرتضی راشدی عارف ره و رسم هدا را
کرا قدرت بعلم مرتضی همکه گوید سر لو کشف الغطا هم
کرا قدرت که گوید حق بدیدمبمعنی در ره وحدت رسیدم
بغیر مظهر حق شاه مردانکه او باشد خداخوان و خدادان
خدا را هم خداوند حقیقتبرونست این بمعنی از شریعت
بگفتا مصطفی قولم شریعتبود فعل شما امر طریقت
حقیقت بحر فیض مرتضی دانعلی من من علی دان ای مسلمان
علی جان من و من جان اویمعلی زان من و من زان اویم
نداند جز علی علم لدنیکه او برتر بود از هرچه بینی
گهی پنهان بود گه آشکارابدستش موم گشته سنگ خارا
طریق علم او ما را رفیق استدرین ره لطف او ما را شفیق است
سراسر این کتب اسرار شاه استبمعنی هر دو عالم را پناهست
مکن در نزد جاهل آشکاراولی پنهان مکن در نزد دانا
ز دست جانشینان پیمبربسی آزاد دیدند آل حیدر
مرا عباسیان بسیار خواندندکه تا اسرار دین من بدانند
نمودم دین خود پنهان چو عنقانمودم همچو جابلقا و بلسا
اگر اسرار دین را باز گویمبنزد عارفان این راز گویم
طریق دین حق پنهان نکوترمیان عاشقان عرفان نکوتر
تو این اسرار چون خوانی ندانیطریق دین یزدانی ندانی
مینداز این کتب در نزد ناداننداند مرد نادان امر یزدان
اگر تو این کتب از دست دادیبطعن جاهلان اندر فتادی
از این جوهر بدانی رمز اسراربه بینی در حقیقت روی دلدار
چه دیدی سر او خاموش میباشز سر تا پا سراسر گوش می‬باش
ز بعد این کتب مظهر طلب دارازو پیدا شود اسرار آن یار
ازو معلوم گردد علم پنهانازو پیدا شود اسرار جانان
ازو گردی معلم در معانیطریق علم یزدانی بدانی
ازو مقبول خاص و عام گردیازو پخته شوی گر خام گردی
ازو بینی مقام قرب حیدرازو نوشی شراب حوض کوثر
ازو یابی تو هم ایمان و هم دینبه کام تو شود هم آن و هم این
مرا مظهر بود چشم کتب‬هاازو ظاهر شود پنهان و پیدا
از آدم تا باین دم سر وحدتدرو بینی ز راه علم و حکمت
ازو مقصود هر دو کون حاصلازو گردی براه شاه مقبل
درو معنی جعفر شاه باشددرو معنی الالله باشد
تو را در دین احمد مقتدا اوستتو را رهبر بسوی مرتضا اوست
ترا اودر مقام حق رساندبسوی وحدت مطلق رساند
ترا آگاه گرداند ز اسرارولی از جاهلان او را نگه دار
ترا ایمن کند از خیر و از شررسی اندر مقام قرب حیدر
ز دین خویش بر خوردار باشیبمعنی واقف اسرار باشی
ترا یاری به از جوهر نباشدکه در هر کان بدان گوهر نباشد
چه مظهر یافتی در وی نظر کنمحبان علی را زان خبر کن
در او بینی تو جوهرهای بسیاربود هر بیت او لؤلؤی شهوار
ولی ازجوهر دنیا حذر کنبه جوهر خانۀ دریا سفر کن
که تا بینی که غواصان کیانندمیان دیدۀ بینا عیانند
در آن بحرند غواصان طلبکارکزین دریا برآرند در شهوار
اگر غواص نبود در که آردهمان باران رحمت بر که بارد
دلیلانند غواصان این بحرکه درمی‬آورند از بحر یک سر
محمد بود غواص شریعتعلی غواص دریای حقیقت
برآورد حیدر از دریا بسی درکه شد دامان اهل الله ازو پر
میان عارفان عشق در کارزهی سودای روح افزای عطار

پايان