در بیان آنکه نور انبیاء و اولیاء و مؤمنان قدیم است و قایم بخدا، حدوث و عدد در صورت ایشان باشد نه در معنی شان. از اینرو میفرماید پیغامبر علیه السلام که کنت نبیاً و آدم بین الماء و الطین. و از آن سبب یک نفساند که همه زنده بنور حقاند چون نظر بنور ایشان کنی جمله را یک بینی و اگر بصورتشان نگری متعدد نماید همچنانکه آفتاب در صد هزار خانه میتابد خانهها متعدداند اما نور یکی است از این جهت مصطفی صلوات اللّه علیه مؤمنان را نفس واحد خواند که آن یگانگی مخصوص بدیشان است، باقی همه متعدداند ظاهراً و باطناً مثلا هر کس را در خانۀ خود چراغی هست از مردن چراغ یکی خانۀ دیگری تاریک نشود. زیرا هر یکی جدا چراغی دارند. الا چراغ خانۀ مؤمنان چون آفتاب است که اگر غروب کند یا منکسف گردد همه خانهها تاریک شوند و در تقریر آنکه هر که مدح اولیا میکند در حقیقت مداح خویشتن است چنانکه مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز میفرماید
در بیان آنکه نور انبیاء و اولیاء و مؤمنان قدیم است و قایم بخدا، حدوث و عدد در صورت ایشان باشد نه در معنی شان. از اینرو میفرماید پیغامبر علیه السلام که کنت نبیاً و آدم بین الماء و الطین. و از آن سبب یک نفساند که همه زنده بنور حقاند چون نظر بنور ایشان کنی جمله را یک بینی و اگر بصورتشان نگری متعدد نماید همچنانکه آفتاب در صد هزار خانه میتابد خانهها متعدداند اما نور یکی است از این جهت مصطفی صلوات اللّه علیه مؤمنان را نفس واحد خواند که آن یگانگی مخصوص بدیشان است، باقی همه متعدداند ظاهراً و باطناً مثلا هر کس را در خانۀ خود چراغی هست از مردن چراغ یکی خانۀ دیگری تاریک نشود. زیرا هر یکی جدا چراغی دارند. الا چراغ خانۀ مؤمنان چون آفتاب است که اگر غروب کند یا منکسف گردد همه خانهها تاریک شوند و در تقریر آنکه هر که مدح اولیا میکند در حقیقت مداح خویشتن است چنانکه مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز میفرماید
مادح خورشید مداح خود استکه دو چشمم روشن و نامرمداست
دم خورشید جان ذم خود استکه دو چشمم کور و تاریک و بداست
مصطفی گفت من نبی بودمدر عدم گنج مختبی بودم
بود در آب و گل هنوز آدمکه بدم با خدای من همدم
تا خدا بود بودهام با اوسر اویم مخوان یکی را دو
ما بدیم و نبود این عالمما قدیمیم و حادث است آدم
صورتش حادث است کز وحل استنور پاکش قدیم از ازل است
جان مردان چو نور حق آمدلاجرم جز بحق نیارامد
نور خود گرچه اوفتد بزمیننیست از خور جدا یقین دان این
رش نور حقاند آن جان هانشوند از خدا جدا آنها
همه را یک ببین اگرچه بتناین یکی مرد گشت و آن یک زن
شد یکی رومی و یکی شامیشد یکی عالم و یکی عامی
هر یکی را زبان و آوازیهر یکی را جدا بحق رازی
در صور باشد این همه اعداددو ندید آنکه معنوی افتاد
در نقوش است ضد و ند و عددزین صفتهاست پاک ذات احد
آنکه نبود ورا نظر بصورسوی معنی کند همیشه نظر
لاجرم بی حجاب یک بیندجز یکی را بعشق نگزیند
نور خور در هزار خانه فتادسبب خانهها نمود اعداد
لیک آن کوست عاقل و داناکی کند نور را ز نور جدا
نور صد خانه یک بود بر اوچونکه عقل است یار و رهبر او
همه اجسام اولیای خداهمچو آن خانههاست پر ز ضیا
نور حق همچو آفتاب عیانتافته است اندرونۀ دلشان
همه روشن ز تاب آن نوراندهمه زان رو یکاند و منصورند
گر خدا نور خود بخویش کشدهمه مانند بی ضیا و رشد
نفس واحد ازاین سببشان خواندمصطفی چون حدیثشان میراند
باقی خلق نیستند چناننور حق نیست در دل ایشان
جان ایشان بدان که حیوانی استآنچنان جانها چو تن فانی است
آن چنان جان ز تن بود زندهنیست چون جان وحی پاینده
جان و حیی از آن مرد حق استزانکه بگذشته از نهم طبق است
جان حیوان فزاید از خور و خوابنیست گردد چو نبودش اسباب
مینماند چو جان ولی جان نیستزانکه روشن ز نور جانان نیست
نور معلول دارد او چو چراغنیست آن نور را ز زیت فراغ
زنده از زیت و از فتیله بودچونکه این دو نماند نیست شود
اینچنین جانها نیند یکیزانکه پرانداز نفاق و شکی
چون بمیرد چراغ یک خانههیچ همسایه غم خورد زان نه
زانکه هر خانه را چراغی هستنور این را از آن فراغی هست
نشود او ز مرگ این غمناکنکند جامه بهر این او چاک
بخلاف شعاع شمس و قمرکه بدان روشن است خانه و در
همه ایوان و خانه های جهانزین دو پرند جمله روز و شبان
چون در ایشان فتد خسوف و کسوفپر شوند از ظلام صحن و سقوف
همه گردند ازان جرج غمگینهمه مانند مضطر و مسکین
اتحاد و یکی در آن نور استنور معلول از این صفت دور است
پس نباشند جانها همه یککو سرای یقین و کوچۀ شک
جان و حیی است کو بود عرشیروح حیوانست اسفل و فرشی
جان وحیی بحق بود قایمهستی او بحق بود دایم
همه فانی شوند و او باقی استزانکه آن روح را خدا ساقی است
اینچنین قوم اگر بوند هزارهمه را یک نگر گذر ز شمار
همچو امواج دان عددهاشاناز یکی بحر بین مددهاشان
موج از بحر کی جدا باشدگرچه در سفل و بر علا باشد
عین بحراند موجها میدانگرچه هستند هر طرف جنبان
این سخن را پذیربی تأویلتا روی سوی بحر همچون نیل
تا بخود ره دهد ترا دریاتا ترا گوهری کند بینا
جان پژمردهات شود زندهکندت همچو خویش پاینده
در صف اولیای او باشینگزینی طریق اوباشی
باده نوشی ز دست آن رندانبرهی زین جهان چون زندان
سکر از آن خمر بیخمار کنیعشرت و عیش بیشمار کنی
دائماً در خدا شوی نگرانهم عطاها دهی تو با دگران
ای که در مدح اولیا فردیاز چه رو گرد خود نمیگردی
هر دمی وصف اولیا گوئیسوی خود یک نفس نمیپوئی
گرچه داری زدادشان در دستدوغ خوردی و یا ز خمری مست
مشگ خالص شدی و یا بوئیبحر صافی شدی و یا جوئی
مست قالی و یا همه حالییا خود از هر دو ماندهای خالی
آمد اندر دلم جواب از هوکه از ایشان بگو نه از خود تو
چون فنائی ز خود کجا گوئیاندر آن صولجان چو یک گوئی
محو یاری بخود کجا گرویهست از اوئی ز خود چو نیست شوی
چون شدی همچو آینه صافیدیگر از خویشتن کجا لافی
لافت از اولیا بود نه زخودچونکه در تو نه نیک ماند نه بد
بنماید نقوش جمله ز توگرچه بی نقش و صورت است آن رو
لیک این را بدان میفت غلطگرچه گفتی از این طریق و نمط
هر ولی را جدا ثنا گفتیدر ثناشان هزار در سفتی
نی ازیشان پری چو مشگ از آبهمچنانکه پرازیم است سحاب
آب باران علمت از بالامیکند خاک پست را خضرا
میل از نسبت است تا دانیغیر را همچو یارکی خوانی
میل حیوان بسبزه و بستانمیل انسان بطاعت رحمان
میل طاعت بود ز جنسیتجان مؤمن از آن کند نیت
بهر خیرات و بندگی خداهر دم از جان و دل بصدق و صفا
گه کند میل در صلوة و صیامگه کند ذکر در قعود وقیام
هیچ دیدی شتر بخر میلانور کند میل کی بود میل آن
اینچنین میل از مجاز بوددر حقیقت نه از نیاز بود
میل مردان بود زغایت صدقعشق باید که روکند در عشق
هر که باشد محب درویشانبیگمانی یقین بود ز ایشان