قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیان آنکه لابد است که شیخ وسیلت گردد و رهبر، و بی شیخ ممکن نیست که کس بحق رسد و اگر ممکن بودی حق تعالی پیغامبران و مشایخ را نفرستادی و اگر نادراً کسی بی شیخ رسد، آنکه بواسطۀ شیخ رسد کاملتر باشد، و دلیل بر این شخصی هر روز خدای تعالی را چهل بار میدید و از سر مستی حال خود را بخلق میگفت. کاملی گفتش که اگر مردی برو ابایزید را یکبار ببین، او بجواب گفت که من خدای بایزید را هر روز چهل بار میبینم پیش ابایزید بچه روم. اوبازگفت که اگر مردی یکبار بایزید را ببین چون ماجری دراز کشید آن شخص عزم ابایزید کرد. بایزید را معلوم شد. در بیشۀ مهیب میگشت، از بیشه باستقبال آن طالب بیرون آمد. چون آن طالب ابایزید را بدید برنتافت، در حال بمرد. زیرا او خدا را بقدر قوت خود میدید. چون از آن قوت و مقام که بایزید میدید بر او تجلی کرد برنتافت، د رحال جان بداد. اکنون مقصود از بیشه فکر و علوم بایزید است که اگر از مقام خود بیرون نیامدی صد هزار سال آن طالب بعلو و مرتبۀ او نرسیدی. پس از مقام خود نزول کرد که کلموا الناس علی قدر عقولهم لاعلی قدر عقولکم، تا آن طالب او را تواند دیدن وفهم کردن هم توانست

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا

در بیان آنکه لابد است که شیخ وسیلت گردد و رهبر، و بی شیخ ممکن نیست که کس بحق رسد و اگر ممکن بودی حق تعالی پیغامبران و مشایخ را نفرستادی و اگر نادراً کسی بی شیخ رسد، آنکه بواسطۀ شیخ رسد کاملتر باشد، و دلیل بر این شخصی هر روز خدای تعالی را چهل بار میدید و از سر مستی حال خود را بخلق میگفت. کاملی گفتش که اگر مردی برو ابایزید را یکبار ببین، او بجواب گفت که من خدای بایزید را هر روز چهل بار میبینم پیش ابایزید بچه روم. اوبازگفت که اگر مردی یکبار بایزید را ببین چون ماجری دراز کشید آن شخص عزم ابایزید کرد. بایزید را معلوم شد. در بیشۀ مهیب میگشت، از بیشه باستقبال آن طالب بیرون آمد. چون آن طالب ابایزید را بدید برنتافت، در حال بمرد. زیرا او خدا را بقدر قوت خود میدید. چون از آن قوت و مقام که بایزید میدید بر او تجلی کرد برنتافت، د رحال جان بداد. اکنون مقصود از بیشه فکر و علوم بایزید است که اگر از مقام خود بیرون نیامدی صد هزار سال آن طالب بعلو و مرتبۀ او نرسیدی. پس از مقام خود نزول کرد که کلموا الناس علی قدر عقولهم لاعلی قدر عقولکم، تا آن طالب او را تواند دیدن وفهم کردن هم توانست.

صحبت شیخ به ز طاعتهاستزیر رنجش نهفته راحتهاست
سر علم و عمل عنایت اوستداد او بحر و جهد تو چو سبوست
نظر الشیخ البس العریانمن ثیاب الجنان و العرفان
و علی البر یخرج البرو علی البحر یظهر الدر
عینه ناظر بنور اللّهحشره ناشر بصور اللّه
آلة الحق قلبه الطاهرهو ان کان منک فی الظاهر
فعل جسم الولی فی الدنیاهو من امر ربه الاعلی
خالق السفل و العلی واحدهو فی الدهر طالب واجد
نظر الشیخ یفتح العینینمنه یأتیک خالق الکونین
آنچه از وی بری تو هر نفسینبرد سالها بجهد کسی
گمره است آنکه رفت بی رهبرکار ناید ز جیش بی سرور
نادری باشد آنکه راه بریدبی ز رهبر حجاب نفس درید
وان چنان نادری که رست ازدامپیش این پختگی بود اوخام
کو درختی که باغبانش ساختکودرختی که خود بخود افراخت
این بود تلخ و آن بود شیریناین بود همچو غوره آن چون تین
اینکه بی شیخ رفت اگرچه نکوستآنکه با شیخ رفت بهتر از اوست
اندر اینجا حکایتی بشنوتا از آن سر زند ز تو سر نو
گفت مردی بخلق از مستیگرچه هستم بجسم از این پستی
لیک جانم بلندتر ز سماستزانکه پیوسته در لقای خداست
بی حجابی مراست از جبارجلوه هر روز تا بشب چل بار
گفت با او بلطف یک آگاهکه خبردار بد ز سر آله
رو ببین بایزید را یکبارتا شوی پیش واصلان مختار
کرد انکار و گفت بگذر ازینچونکه بی پردهای منم حق بین
بخدا واصلم چه میگوئیچون تمامم ز من چه میجوئی
گفت اندر جواب او را بازکه سوی شیخ بایزید بتاز
دیدن روی او ترا یکباربهتر است ایعزیز من هشدار
از چهل بار دیدن اللّهپند من گیر تا شوی آگاه
ماجراشان درین دراز کشیدآخر او را سوی نیاز کشید
سخنش را قبول کرد از جانبسوی بایزید گشت روان
بود در بیشه بایزید مقیمبا خدا یار و همنشین و ندیم
حال آن شخص شد بر او پیداکی شود سر نهفته از بینا
چونکه آن شیخ نزد بیشه رسیدبدر آمد ز بیشه شیخ فرید
زانکه دانست ضعف حالش راکو نیارد در آمدن آنجا
بیشهای کان پر است از شیرانکی کند روبهی در آن سیران
لازم آمد برون شدن او راتا نگردد هلاک آن جویا
چون برون شد ز بیشه روی نمودپیش از آن که کنند گفت و شنود
شیخ را یک نظر بر او افتادبر نتابید و در زمان جان داد
مرد طالب بمرد و بیجان شدخانهاش سیل برد و ویران شد
طاقت دید بایزید نداشتکی بود گرمی سحر چون چاشت
گرچه او را ز حق تجلی بودلیک بر قدر طاقتش بنمود
چونه بر قدر بایزید بتافتنور رؤیت بر او چو طور شکافت
همچو آن کوه ذره ذره شد اونی از اورنگ ماندونی هم بو
از چنان مرگ شد ز نو زندهزندۀ کامران پاینده
گرچه خلقان خدای را بینندلیک کی همچو اولیا بینند
بازهم هر ولی که مختار استز ایزدش قدر قرب دیدار است
مصطفی نی بجبرئیل امینچونکه در راه حق شدند قرین
شب اسری ورای عرش و خلاچون رسیدند قرب او ادنی
جبرئیل امین بماند آنجاگفت احمد بوی که پیش درآ
نی مرا تو بدین طرف خواندیچیست مانع چرا ز ره ماندی
چون درین ره سفیر من تو بدیازچه پس ماندهای بگو چه شدی
گفت حد و مقام من ای جانتا بدینجاست زین گذر نتوان
یک سرانگشت اگر نهم پا پیشسوزم این را پذیر بی کم و بیش
بعد از این مر ترا رسد رفتنکه همه جان شدی نماندت تن
هرولی راست از خدا دیداربرتر از همدگر چنین بسیار
و رفعنا برای فهم بخوانبعضهم فوق بعض در قرآن
آنکه از تاب بایزید بمردآنچه میجست بعد مرگ ببرد
هر که با شیخ خود دهد سروسردر جهان بقا شود سرور
بیشۀ بایزید روحانی استبیشۀ شیر و گرگ حیوانی است
غرض از بیشه علمهای وی استکه بر و برگ و شاخ آن ز حی است
گر بدی او مقیم فکرت خودکی رسیدی بدو بپای خرد
پس زحالات خود برون آمدتا که طالب بوی بیارامد
لایق حال او سخن فرمودخویش را قدر او بدو بنمود
این همه احتیاطها را کردهم که طاقت نداشت آن سره مرد
در زمان نیست گشت و جان بسپردرخت را سوی ملک جانان برد
لایق او نمود و تاب نداشتطاقت جرعهای شراب نداشت
زان که یک جرعه زان شراب نکوکارگرتر ز صد خم است و سبو
جرعهای زان شراب بسیار استاندکی را از آن مگو خوار است
ذرهای آتش ار به بیشه فتادبیخ و شاخ و درختها ننهاد
عالمی را چو خورد یک ذرهپس حقیرش مبین مشو غره
اسیا سنگ اگر بود صد مندرمی لعل از اوست به بثمن
اندکی از عزیز بسیار استخوار بسیاررا چه مقدار است
ای بسا کو بصورت است بزرگهمچو کوهی عظیم زفت و سترگ
پارهای لعل بر وی افزایدآن بزرگیش هیچ ننماید
پس بظاهر مرو چو ساده دلانچشم باطن گشا ببین و بدان
سخنی چند کز ولی زایدبر هزاران کتاب افزاید
سالها از یکی سخن شنویهیچ از آن وعظ او فزون نشوی
از یکی به از او بکمتر گفتگرددت آشکار سر نهفت
پس فزون این بود نه آنکه بحرفسخت بسیار مینمود و شگرف
همچنان در جهان معنی همکم بود بیش و بیش باشد کم
حال باشد همیشه شخصی رامستمر روز و شب خلا و ملا
وان یکی را بهر دو روز و سه روزافکند نار عشق اندر سوز
گرچه این اندک است و آن بسیارقدر هر یک بدان گذر ز شمار
دائماً گر خلد ترا خارییا کند نیش کیکت افکاری
لیک اگر یک دمت گزد ماریبود این زان فزون ببسیاری
گرچه این اندک است بسیار استخلش خار پیش آن خوار است
کافری گر کند بجد طاعتنبود بی نماز یک ساعت
طاعت و ذکر مؤمنی گه گاههست بهتر از آن بنزد آله
این مثالست مثل نیست بدانتا کنی فهم ازین مثال تو آن
همچنین بنگر اولیا را همچشم بگشا ازین مشو درهم
اندک از یک بود قوی بسیارزانکه هست او هزار درمقدار
یک دعای ولی خاص خدابود افزون ز صد هزار دعا
این تفاوت که اندرین قال استنیست از قال بلکه از حال است
قال از حال میشود پیداهمچو از باد گرد در صحرا
هر تفاوت که در صوربینیآن ز معنی است نیک اگر بینی
حالهای چویم که بی قال استبنهفته درون ابدال است
گرچه جمله لطیف و موزوناندلیک از یکدگر در افزوناند
هر یکی را بود مقام دگریک بود همچو شهد و یک چو شکر
یک چو خور باشد ویکی چون ماهیک بود چون امیر و یک چو سپاه
از یکی آن رسد ترا در حالکه نیابی ز دیگری صد سال
کندت این بیک نظر بیناگرچه از مادر آمدی اعمی
آن برد درد چشم را بدوااین دهد بی دوا دو چشم ترا
آن برد علت از تن رنجوراین کند مرده زنده چون دم صور
قابلان را کند معالجه آنوین بنا قابلان دهد صد جان
آنچه ممکن بود بر آید از آنوانچه ناممکن است ازین آسان
شود آنچه بخواهد او آن راجان دهد چون مسیح بیجان را
لیک این نادر است و کمیاب استقبلۀ اولیا و اقطاب است
شمس تبریز داشت این قدرتغیر او را نشد چنین نصرت
ای که نومید گشتهای پیش آهیچ مندیش از گناه و خطا
او کند پاکت از همه آثامدهدت مزد حج بی احرام
این یقین دان که در جهان صفااولیا و خواص یزدان را
هست اندر میانشان فرقیدر بزرگی ز غرب تا شرقی
یک سلیمان بود یکی چون موریک بود چون سها و یک چون هور
هست این را نظایر بیحدچون کنی خوض اندر این بخرد
همچنین کن قیاس باقی رالیک یک دان همیشه ساقی را
در جمادات این مراتب هستیک بقیمت بلند و دیگر پست
خاک و سنگ است از مس افزونترهمچنان مس ز نقره و از زر
نقره هم بیشتر بود از زرزر بود هم فزون ز لعل و گهر
هرچه کمتر بقیمت افزونترتو بمعنی نگر گذر ز صور
اندکی جوی کان بود بسیارترک بسیار کن که باشد خوار
صحبت عاقلی دمی بجهانبه ز صد ساله صحبت نادان
گرچه گوهر بحجم خرد بودزو هزاران بزرگ هست شود
گر شمار درم بود بسیارپیش دردانه باشد اندک و خوار
مرتبۀ اولیا چنین میدانهمچنانکه در او زر و مرجان
این سخنهاست نادر و نایابکس ندیدش نهایت و پایاب