قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیان آنکه معجزاکبر سخن اولیاست، زیرا در معجزهها و کراماتها سحر وجادوی و سیمیا گنجد و ساحران جنس معجزه بسیار مینمایند. همچنین ضمایر را که کرامات اولیاست رمّالان و کاهنان و جوزبازان و پری زدگان میگویند، اما در سخن ایشان هیچ از اینها نمیگنجد

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا

در بیان آنکه معجزاکبر سخن اولیاست، زیرا در معجزهها و کراماتها سحر وجادوی و سیمیا گنجد و ساحران جنس معجزه بسیار مینمایند. همچنین ضمایر را که کرامات اولیاست رمّالان و کاهنان و جوزبازان و پری زدگان میگویند، اما در سخن ایشان هیچ از اینها نمیگنجد

رهبر رهروان حق سخن استبر فلک نردبان حق سخن است
هرکه او را غذا سخن گرددبر سر بحر بی سفن گردد
همچو عیسی بر آسمان رود اوبی تن اندر جهان جان شود او
روح مطلق شود رهد از تندو جهان را کند چو خور روشن
در جهان از خدا سخن آمدسخن از علم من لدن آمد
معجزی بیست در جهان چو سخنجز سخن را پناهگاه مکن
معجز راستین نه قرآن استجان پر درد را نه درمان است
همه قرآن زپا و سر سخن استاندرو جمله خشگ و تر سخن است
همه هستی چو بنگری سخن استفوق و پستی چو بنگری سخن است
این زمین و سما و خور سخن استکوه و صحرا و بحر و بر سخن است
جز سخن نیست در جهان چیزیفهم کن گر تراست تمییزی
باغ و ایوان و خانه ها یکسرنی ز فکراند گشته جمله صور
همچنین فرش و عرش و هرچه در اوستاندرون و درون ز مغز و زپوست
همه زاده ز علم یزدان انداهل دل جمله را سخن دانند
زانکه بی حکمتی نشد موجودانس و جن و زمین و چرخ کبود
گفت گنجی بدم خد یزدانخواستم تا شوم پدید و عیان
پس جهان را بدان سبب ظاهرکردهام تا شود هویدا سر
تا بدانند اینکه شاهی هستزانکه از خود نشد بلندی و پست
این جهان را نساخت حق ز گزافکه در او مردمان زیند معاف
بهر صد گونه حکمتش پرداختخنک آن کس که چون بدید شناخت
که جز او در جهان خدائی نیستغیر ذات ورا بقائی نیست
پس یقین شد که کون و هرچه در اوستصورت علم و حکمت است ای دوست
علم و حکمت سخن بود میدانگرچه شد نقش او زمین و زمان
نقش او را ز من مگیر جداسر همان است گرچه شد پیدا
این صور همچو آب بود یقینگشت یخ جمله اندر این تکوین
فکر را آب دان سخن چون یخپیش آن آب نطق کف و وسخ
نزد عاقل بدان که یخ آب استمگر آن کوز جهل درخواب است
چیز دیگر کمان برد یخ راضد شناسد چو دانه و فخ را
لیک چون آفتاب درتابدمحض آب روانهاش یابد
همچنان آسمان و چرخ و زمینچون شود آفتاب حشر مبین
بگدازد شود همه ناچیزنخری گنجشان بنیم پشیز
چرخ و کیوان شوند زیر و زبرریزد از آسمان مه و اختر
کوهها همچو کاه پره شوندکل موجود ذره ذره شوند
ملک صورت شود تمام خرابیخ هستی رود روانه چو آب
همه هالک شوند و حی مانددایم او را بجو که وی ماند
تا بمانی تو نیز پایندهفارغ از رفته و ز آینده
جز خدا نیست هیچ پشت و پناهرو بدو آر و پای نه در راه
که ره راست جستجوی حق استراحت و ایمنی بسوی حق است
هر که حق را گزید دانا اوستخنک آن جان که دائم اینش خوست
وای بر وی که خواهشش بجهانغیر حق باشد آشکار و نهان
پیش چشمش جهان بود پردهماند اندر فراق افسرده
زندگیئی که باشدش برودلطف او جمله عین قهر شود
گر بود قابل سرای نعیمگردد آخر سزای نار جحیم
ز آفرینش چو آمد اینجا اوبود دروی عطا و بخشش هو
آمد از باغ جان چو گل تازهچون که ننهاد پا باندازه
گشت مشغول آب و گل ز بلهشد فراموش منزلش وان ره
ماند در حبس خاکدان محبوسبردش از راه صورت محسوس
آن اثر چون بماند بیمددیدر جهان کثیف همچو سدی
آن اثر رفت از او و هیچ نماندلطف را باز حق ببی سو خواند
لطف حق سوی اصل خویش برفتگرچه کم بود و گرچه بیش برفت
تو ز ذکر و نماز ده مددشکن بسعی و جهاد بیعددش
تا شوی زین صفات بد مبدلقوت ده دایمش ز ذکر و عمل
میفزا در صلوة و صوم و نیازخاک شو درگذر ز کبر و زناز
کز عمل نور جان شود افزونوز کسل در کمی و ناموزون
جنبش اندر ره خدا نیکوستشاد جانی که اینچنینش خوست
گر بفرمان زئی نمیری توجوی در بندگی اسیری تو
بنده سلطان بود نکو بنگرکفر ایمان شود نکو بنگر
نی که درمان برای درد بوددایم ار جان بسوی درد رود
درد را چونکه در رسد درماندرد درمان شود یقین میدان
همچنین چون خدا نماید رونی بشر ماند و نه رنگ و نه بو
غیر حق جملگی فنا گرددظلمت کون پر ضیا گردد
زانک حق چون رسد رود باطلهستی طالبان شود آفل
گرچه باشد چو که قوی هستینرم گردد چو پشم از آن مستی
پشم را باد عشق پراندپرده را دست عشق دراند
عشق چون نفط و هستها چون نیزاتش او شود یقین لاشی
همه اشیا شوند ازو معدوماین نگردد بزیرکی مفهوم
گذر از فهم تا کنی فهمشنیست شو تا بری بر از رحمش
حکمت حق نگر در این ایجادکه چسان کرد از عدم بنیاد
کرد از علم صورتی پیداتا شود زان قدر که بود اعلا
شد ز ترکیب چار عنصر تنگشت خلقی روان ز مرد و ز زن
رست از خون و لحم و رگ جانیلیک فانی چو جان حیوانی
چون که جمع آمد اینهمه یکجادر تن از آب و خاک و نار و هوا
گشت زنده زجان حیوان تننیست پوشیده هست این روشن
چون که افزود عقل حق بنموددر رحمت ز لطف خود بگشود
از زبان رسول گفت بماکه شدید از جهان وصل جدا
علم بودیت نقش محض شدیتدرد گشتیت اگرچه صاف بدیت
مهر جان و تن ازدرون بکنیددوستی جهان ز دل فکنید
خدمت من کنید روز و شبانتا رهید از جهان چون زندان
بس ز ترکیب ذکر و صوم و نمازچون کنید از برای من بنیاز
جان باقی از آن کنم پیدازنده مانید بی زوال و فنا
اینچنین روح از عمل رویدوصل یابد هر آنکه میجوید
از بخار و ز خون مجو جان رادایم از ذکر جوی ایمان را
نور ایمان ز داد رحمان استظلمت کافری ز شیطان است
کی بود نور از آفتاب جدامؤمنان را مدان جدا ز خدا
مؤمن از نور حق همی بینددائماً هر کجا که بنشیند
گفتگویش ز حق بود هردمشنوائیش باشد از حق هم
همچو آلت بود بدست خداجنبش از حق کند بخشم و رضا
نکند او ز نفس خود حرکتحرکاتش بود از آن حضرت
نیست این را نهایت ای جویاباز گرد و ز راز شو گویا
شرح آن قصه کن که میگفتیدر مدح سخن همیسفتی
هر که خود قابل است بپذیرداین سخن را بجان ودل گیرد
بهر ناقابلی خموش مکنترک این خمر و جام و نوش مکن
همچو خورشید در جهان میتاببهر خفاش رو ز خلق متاب
چون مه بدر نور میافشانگرچه عوعو کنند وبانگ سگان
کار مه هست آن و کارسگ اینبهر کافر نهان کند کس دین
کار مه چیست نور افکندنکار سگ عوعو است و جان کندن
چون شود کافتاب بهر خفاشدر غطا ماند و نتابد فاش
بهر خفاش ناقص و مذمومعالمی را ز خود کند محروم
بهر کیکی گلیم نتوان سوختبهر یک خس دو چشم نتوان دوخت
سالها مینمود دعوت نوحقفل جانی نگشت از او مفتوح
با خلایق بجهد نهصد سالپند میداد هم بقال و بحال
کس از آن قوم پند را نشیندتار پندار چه او دراز تنید
کار خود میکن وز کس مندیشبهر بیگانه ای مبر از خویش
کیست بیگانه جسم خاکی توکه همیجوید او هلاکی تو
همچو خویشت پلید میخواهددر عذاب شدید میخواهد
دشمن تست دوستش مشمارفخر او را بتر شناس از عار
ظاهراً یار و باطنا مار استزیر هر یک گلش دو ضد خار است
مهر او همچو مهر سوزنده استآتش قهر را فروزنده است
روزیت را همی بروز نعیمتا شوی روزی نهنگ جحیم
میفریباندت بنقش جهانگه بمال و گهی بحسن زنان
گه بنان و کباب و گه بشرابگاه با سبزه و کنارۀ آب
بیعدد زین نسق نماید اوتا کند در جوالت آن جادو
بحذر باش از او مشو غافلتانگردی چو گمرهان آفل
نام حق میبر و بر او میدمکه فزونی او شود زان کم
حصن خود ساز نام یزدان راتا رهانی ز مکر او جان را
زان سبب در نبی خدای ودوداز پی دفع او بما فرمود
که بگوئید ذکر من بسیارتا رهید از جفای آن مکار
ذکر من دست و پای او ببردهمچو مو از سر سرش سترد
تیغ تیز است ذکر من برویمیبرد بیگمان ورا رگ و پی
اینچنین گر کنی رهی تو از اوکور و بیکام گردد از تو عدو
دشمن خرد نیست آن ملعونکرد بسیار خلق را مغبون
رستمان را اسیر کرد این زالشد از او جمله را تباه احوال
تو که رستم نئی و طفل رهینیستی شاه و کمترین سپهی
زو بیندیش حال تو چه شودچه ستمها از او که بر تو رود
در پناه خدا گریز هلاذکر حق گوی در خلا و ملا