قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیان آنکه حق تعالی را دانستن و شناخت سهلتر است از شناختن اولیاء زیرا که حق تعالی از آفتاب ظاهرتر است چنانکه بیان کردیم که هر شخص را بهنر و صنعتش فهم کنند و بدانند همه عالم صنع حق است چون پنهان باشد بلکه هفتاد و دو ملت مقراند بخدائی او اما شناخت اولیاء مشکل است زیرا که صنعت و هنر ایشان همچو ایشان پنهان است که اولیاء الله تحت قبابی لایعرفهم غیری

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا

در بیان آنکه حق تعالی را دانستن و شناخت سهلتر است از شناختن اولیاء زیرا که حق تعالی از آفتاب ظاهرتر است چنانکه بیان کردیم که هر شخص را بهنر و صنعتش فهم کنند و بدانند همه عالم صنع حق است چون پنهان باشد بلکه هفتاد و دو ملت مقراند بخدائی او اما شناخت اولیاء مشکل است زیرا که صنعت و هنر ایشان همچو ایشان پنهان است که اولیاء الله تحت قبابی لایعرفهم غیری

لیک ایشان که اهل دل باشندگرچه در جسم آب و گل باشند
یافتنشان بود عزیز و عظیمنی خضر را بعشق جست کلیم
نی محمد که بود شاه زمنبوی حق میکشید خوش زیمن
از یمن بوی جان شه قرنیبدلش چون رسید گفت ارنی
هم همیگفت او که وا شوقاسوی اخوان رسان مرا و لقا
پیش اصحاب صفه چون رفتیسر دل را بگوششان گفتی
ز آنکه ایشان بدند محرم رازاز ازل بود دیدۀ همه باز
رازهای عجب از ایشان اوبشنیدی و خوش شدی زان او
مست گشتی ز گفتشان بی میآفتابی شدی عیان بی فی
خبر است این که کردگار وجودبمحمد ز جود میفرمود
کاولیا زیر قبه های منندمانده پنهان ز چشم مرد و زناند
نشناسد کسی دگرشان هیچغیر من گرفتد بپیچاپیچ
زانکه جمله ز نور من زادندگر چه اینجا بغربت افتادند
نور را غیر نور کی بینددیدۀ دیو حور کی بیند
جنس باید که جنس را داندغیر کاتب نوشته کی خواند
ظاهر و باطن اولیا جان اندزان چو جان آن گروه پنهاناند
اولیا را بجهد نتوان دیدمگر ایشان کنند خویش بدید
گر نمایند روی خود ز کرمشود از نطفشان جحیم ارم
آنچنان دولتی کرا باشدکه بشه شسته در سرا باشد
شده همزانوی چنان سلطانهر دو همکاسه گشته در یک خوان
همچو صدیق و مصطفی در غارگفته در گوش همدگر اسرار
هر دو در غار رفته از اغیارکرده ز اغیارشان نهان ستار
آن کسی را که پاسبان بود اونکشد هیچگونه رنج بد او
شود ایمن ز حادثات زماننی خطر ماندش نه خوف بدان
بلکه هم امن و خوف پیش کساناز بر او روند در دو جهان
زآنکه آن بنده خوی شه داردهمچو حق گه برد گهی آرد
گه کند مرده گه کند زندهگه کند شاه و گه کند بنده
هر کرا خواند برد فوق سماهرکرا راند ماند تحت ثری
نایبی کش بود خدای منوبهرچه آید از او بود همه خوب
کژی او صواب باشد و راستزانکه کژ را چو راست او آراست
هر کرا او کشد کند زندهشود اطلس بامر او ژنده
سقر از حکم او جنان گرددز امر او خار گلستان گردد
گنج پنهانیند درویشانخنک آن کو نشست با ایشان
خویش جوید لقای خویشان راهر کسی کی بیاید ایشان را
ای برادر غلام مردان باشگرد ایشان چو چرخ گردان باش
بندگیشان خلاصۀ عمل استهر که روشان بدید در امل است
بامیدی همیکند شادیکه بپذیرد خراش آبادی
بی یقنیی همیرود در راهحال او گاه نیک و گاه تباه
نظر مرد حق بر او نفتاددل کورش دو چشم جان نگشاد
نظر مرد حق یقین بخشدنفس را فهم و عقل و دین بخشد
بزند نور راستی بر توبرسد در مشام تو زان بو
عکس نورش پذیر و ساکن باشهمچو تیشه ز هر شجر متراش
گنج جان را مجوی از هر تندامنش گیر و گرد او می تن
که ورا هم بنور او بینینچشی ذوق دین چو بیدینی
چون نداری تو نور در دیدهکی شود نور او ترا دیده
گوش تو گربدی بهوش انبازچشم بسته شدی ز گوشت باز
کی پذیری ز شیخ کامل رازچونکه هستی زابلهی طناز
سست پائی و لنگ در ره دینمرد چون نیستی چو زن بنشین
صدق پای است چون نداری پاکی توانی بریدن این ره را
دادن جان در این ره است سخاجان فدا کن و گرنه ژاژ مخا
عاشقانی که رند و سر بازاندهمه اندر شکار شهباز اند
عاشقان چون ز عشق حق میرندزنده گردند و ملک جان گیرند
چونکه در مرگ زندگی دیدنددائما گرد مرگ گردیدند
نیست کشتند جمله از هستیبگزیدند پستی و مستی
خود بلندی درون این پستی استنیست گردد کسی که در هستی است
باژگون نعل را ببین دریابزود بیدار شو چه ای در خواب
که بد و نیک این جهان خواب استچون سرابی که در نظر آب است
نی که در خواب هر چه بیند مرداز خوش و ناخوش و ز خار و ز ورد
بمعبر چو گوید آن تعبیرعکس آن میکند بوی تقریر
گوید او را اگر بدی غمگینشاد خواهی شدن یقین دان این
ور بخواب اندرون همیمردیدان که عمر دراز را بردی
اینچنین است خواب غفلت همعاقبت شادیت شود همه غم
چونکه روز اجل شوی بیدارتو از این خواب عکس بینی کار
خواب غفلت قویتر است از خوابآن چو بحراست این چو قطرۀ آب
زین بیک بانگ آدمی بیدارمیشود لیک از آن ببانگ هزار
هیچیک ز آدمی نمیخیزدکز خودی در خدای آویزد
انبیا را گلو گرفت از بانگتا که شد سنگ در شگفت از بانگ
هیچ در غافلان نکرد اثروز چنان بانگشان نگشت خبر
بانگ چون سیلشان نمود سرابزانکه بودند جمله غرقۀ خواب
اولیا هم ببانگ و افغان اندخفتگان را بحق همیخوانند
کس از ایشان نمیشود بیدارآه از این خواب صعب بی زنهار
تا چه خواب است یارب این پندارکه کسی زین نمیشود بیدار
این همه نعره ها و بانگ و خروشهیچگونه نرفت در یک گوش
عمرشان آخر آمد و یکدماندر ایشان اثر نکرد آن دم
زان دمی که دهد بمرده حیاتجان ایشان نیافت هیچ نجات