در بیان آنکه سیر و سفر آدمی باید که در خود باشد از حال بحال گردد و اگر جاهل است عالم گردد و اگر غمگین است شادمان گردد و اگر منقبض است منبسط گردد همچون سنگ لعل راه رود معنوی بی حرکت قدم و در تقریر این حدیث مصطفی علیه السلام که من استوی یوماه فهو مغبون
همچو سنگ گزین که لعل شوددر خودی خود او نهفته رود
رهرو است آن ولی نهان ز نظرآخر کار چون شود جوهر
همه دانند کو ز راه درازآمد و یافت این چنین اعزاز
عزت از سیر یافت نی ز سکونگر گزیدی سکون شدی مغبون
مصطفی گفت هر کرا بجهانگذرد هر دو روز او یکسان
سخت مغبون بود در این بازارعاقبت ناله ها کند بازار
چونکه آن غبن گرددش معلومدست خاید ز غصه آن محروم
دانش هر که گشت روز افزونعاقبت کار او شود موزون
وانکه اور ا ترقئی نبودلاجرم جز سوی سفر نرود
چونکه جامد نئی دوان میروبسوی عالم روان میرو
وای بر وی که در خودی ماندنشود نیک و در بدی ماند
نرود خوش ز سو سوی بیسودر جهان عدم نیارد رو
بر نقوش جهان شود مفتوننرود او ز حبس تن بیرون
رفته باشد بخون خون ابلهجان خود را فکنده در این چه
خنک آن کس که در سفر باشداز بد و نیک در گذر باشد
هر دم از عشق درس نو خواندخویشتن را ز کهنه برهاند
جان او دائماً بود در سیرپرزنان در هوای عشق چو طیر
سفر از خویش کن نه از خانهتا شود جان قرین جانانه
گر شدی طالب چنان مطلوبور زجانی محب آن محبوب
می عشقش بنوش بی لب و کامتا که گردی ز هست نیست تمام
چون نمانی تو ماند او تنهاپیش آن مهر محو شو چو سها
تا بدانی که تو بهانه بدیهمه او بود تو فسانه بدی
چشم بندی است ورنه کو دیگربنما تو بغیر او دیگر
چشم صورت بود یقین احولنور یزدان برد ز دیده سبل
تا که نور خدا مدد نکندجان نظر باز در احد نکند
با خودی کس ندید روی وراخود تو اوست زین خودی بدرآ
بحر بودی چو قطرهای اکنونباز گرد از برون ببحر درون
تادگر بار عین بحر شویمحو آن ذات و لطف و قهر شوی
رو فنا شو ز ضد و ند و عددتا کند وصف خود خدای احد
چون نمانی تو آنگهی مانیجان باقی بجوی در فانی
غورگی چون رود شود انگورچونکه ظلمت برفت آید نور
تا نشد هضم در تنت آن نانکی شد آن زندگی محض چو جان
تو تیا در بصر چو رفت و نماندنور دیده شد و سواد بخواند
چون جماد از فنا چنین گرددشود او نور و راه بین گردد
جان که زنده است کن ز عقل قیاسدر فنا تا از او چه نوع اساس
بنهند آن طرف که جائی نیستدر چنان ارض کش سمائی نیست