قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیان آنکه حق تعالی در نهاد هر کس خاصیتی نهاده است که بجز بجنس خود نیارامد و اگر بیارامد بنابر علتی باشد و آن خاصیت همچو موکلی است که شخص را بجنس خود میبرد که ان الله تعالی ملکا یسوق الجنس الی الجنس و در تقریر آنکه جنس جنس آفریدن را سبب آن بود که چیزها بضد ظاهر میشود که و بضدهاتتبین الاشیاء دیگر آنکه کمال صنعت آنست که بر بد و نیک قادر باشد زیرا که اگر بر نیک توانا باشد و نتواند بد ساختن قادر تمام نباشد پس نسبت بخدا نیک و بد یکساناند از آنره که هر دو معرف کمال صنعت حقاند لیکن اگر از این نسبت قطع نظر کنی نیک و بد کی یکسان باشد. تقریری دیگر که بی این نسبت و تعلیل کشف شود که نیک و بد همه نیک است چون این تقریر را بصدق شنیده باشی و قبول کرده باشی ببرکت این حق تعالی بدانت نیز راه دهد

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا

در بیان آنکه حق تعالی در نهاد هر کس خاصیتی نهاده است که بجز بجنس خود نیارامد و اگر بیارامد بنابر علتی باشد و آن خاصیت همچو موکلی است که شخص را بجنس خود میبرد که ان الله تعالی ملکا یسوق الجنس الی الجنس و در تقریر آنکه جنس جنس آفریدن را سبب آن بود که چیزها بضد ظاهر میشود که و بضدهاتتبین الاشیاء دیگر آنکه کمال صنعت آنست که بر بد و نیک قادر باشد زیرا که اگر بر نیک توانا باشد و نتواند بد ساختن قادر تمام نباشد پس نسبت بخدا نیک و بد یکساناند از آنره که هر دو معرف کمال صنعت حقاند لیکن اگر از این نسبت قطع نظر کنی نیک و بد کی یکسان باشد. تقریری دیگر که بی این نسبت و تعلیل کشف شود که نیک و بد همه نیک است چون این تقریر را بصدق شنیده باشی و قبول کرده باشی ببرکت این حق تعالی بدانت نیز راه دهد

هست حق را فرشته ای بزمینکو برد جنس را بجنس یقین
دیو جان را بسوی دیو بردمیر و شه را سوی خدیو برد
زن صفت را برد بسوی زناننرصفت را بصف تیغ زنان
گر کند کس سؤال کز چه سببمختلف گشت صنع حضرت رب
جنس جنس آفرید مردم رانیک و بد بیشمار در دو سرا
یک بود همچو دیو و یک چو ملکیک بود از زمین و یک ز فلک
یک خورد خاک و یک بجوید پاکیک فتدسست و یک رود چالاک
در جوابش بگوی ایزد خواستکه شود آشکار کژ از راست
تا که نیک و بد اندر این مأواگردد از همدگر قوی پیدا
چیزها چون بضد پیدا شدبد ز افعال نیک رسوا شد
نیک بی بد کجا نمودی نیکبی بدی خود کجا فزودی نیک
گر نبودی گدا و یا درویشکی نمودی غنی گزیده و بیش
حکمت دیگر آنکه نقاشاننقش شاهان کنند و فراشان
گونه گون صدهزار نقش کنندصورت جبرئیل و عرش کنند
هم سوار و پیاده بنگارنددر جهان هیچ نقش نگذارند
از سلیمان و مور و دیو و پریاز وحوش و هوام و کبک دری
تا که هر یک کمال صنعت خویشمینماید که کی کم است و که بیش
وانکه نتواند اینچنین کردنصنعها را بنقش آوردن
باشد او ناقص اندر آن صنعتبیش صناع نبودش قیمت
بد و نیک نقوش از آن زیباستکه ز هر دو کمال او پیداست
میکنند آگهت از آن نقاشکاندر این پیشه نیست کس همتاش
صانع با کمال آن باشدکه بد و نیک از او روان باشد
صنع حق کن از این مثال قیاستا برت یک شود حریر و پلاس
زان سبب خیر و شر بود یکسانکه خدا را همی کنندبیان
بر همه صنعها توان اوستخالق نقش زشت و زیبا اوست
نیک و بد چون معرفاند او راکه ندارد بصنع خود همتا
پس از این روی هر دو یک ذاتندهر دو روی ورا چو مرآت اند
لیک اگر تو بنقششان نگرینیک و بد را چگونه یک شمری
بسوی خوبرو کنی رغبتبود از زشت رو ترا نفرت
چون کنی از خدای قطع نظرپیش تو ز هر کی بود چو شکر
رنج و راحت کجا بود یکسانزین رسد نور و زان رسد نیران
آن کند پر غم این کند شادانآن برد در جحیم واین بجنان
هل یکون البصیر و الاعمیواحداً عند من اتاه حجی
هل یکون العلیم و الجاهلواحدا عند عاقل کامل
یطلب القرب عالم وافییطلب البعد جاهل جافی
جنة الوصل مسکن الاخیارسقر البحر محبس الاشرار
مشرب الشیخ فی عیون النورمسکن المنکرین فی الدیجور
شرح این را اگر کنم صد سالنشود بر تو روشن این احوال
بحر از لوله کی شود پیدامی نگنجد بزورقی دریا
حرف و صوت و زبان چو لوله بودکی از آن بحر عشق دیده شود