رجوع کردن بشرح صحبت مولانا و شیخ صلاح الدین قدسنا اللّه بسرهما که نایب و خلیفۀ مولانا بود و یاران از وجود هر دو مدت ده سال مستفید میشدند بی زحمتی و تشویشی چون شیر و شکر بهم آمیخته و در بیان رنجور شدن شیخ صلاح الدین عظم اللّه ذکره بعد ده سال و رنجش دراز کشیدن و از حضرت مولانا قدسنا اللّه بسره درخواست کردنش که مرا دستوری فمرا تا نقل کنم و قبول یافتن التماس او بحضرت مولانا و سه روز بعیادتش نارفتن و معلوم شدن که او را وقت نقل است و نقل فرمودن بصفای تمام و پیوستن بمقصود بی حجابی و پردهای که المؤمنون لایموتون بل ینقلون من دار الی دار
شیخ با او چو در دو تن یک جانبود آسوده و خوش و شادان
مست از همدگر شده ده سالداشته بی خمار هجروصال
جمع یاران بگردشان زده صفآن دو چون بحر و باقیان چون کف
همه چون اختران و آن دو چو ماههمه چون بندگان و آن دو چو شاه
همه از هر دو مستفید شدندقفلها باز بی کلید شدند
همه را کارو بار چون زر شدهمه را قطرهها چو گوهر شد
همه دانا شدند ناگفتههمه را گشت در جان سفته
گشت هر یک چو بحر در جوششراهها شد بریده بی کوشش
حاملان جمله زان نظر محمولگشته و بندها شده محلول
دیدههای درونشان شد بازجانهای چو جغدشان شد باز
همه ز اکسیرشان شدند چو زریافت هر یک بجای پای دوپر
بر فلک چون ملک بپریدندهمه آن ماه را عیان دیدند
در چنین عیش ودولت و نزهتدر چنین جاه و ملک و زینت
ناگهان شد صلاح دین رنجورگشت از صحبت بدن مهجور
رنج جسمش کشید سخت درازدمبدم نیست میشد او ز گداز
نور او میفروخت همچون خوربر سر طالبان سعد اختر
تن او میگداخت همچون شمعگشت روشن ز نور او دل جمع
شیخ چون می نداد دستوریکه رود شد دراز رنجوری
چونکه رنجوریش دراز کشیدناله و کربتش بچرخ رسید
گفت با شیخ کای شه قادراین لباس وجود را بر در
تا رهم زین عنا شوم آزادبروم آن طرف خوش و دلشاد
سوی آن بحر جان فزای رومسوی آن قصر دلگشای روم
تا روم زین جهات بیرون منتا رهم از چرا و از چون من
کرد از وی قبول و گفت رواستاز سر بالشش سبک برخاست
شد روانه بسوی خانۀ خویشگشت مشغول مرهم آن ریش
چون دو سه روز با عیادت اونامد و کرد رو بحضرت هو
گشت بر شه صلاح دین روشنگفت جان میشود جدا از تن
شد یقین رفتنم ز دار فناسوی بیسوی در جهان بقا
این که نامد اشارتست که رواهل دین را بشارت است که رو
زانکه روز کنارشان مرگ استذوق و شوق و سرارشان مرگ است
مرگشان را حیات باقی داندمبدمشان صلات باقی دان
نی کنون مرگ را همی بینندنی کنون دانه اش همیچینند
بارها مرده اند در دنیادیده صد گون حیات در عقبی
مرگ کلی رهیدن است ازدامهمه وصل و رسیدن است بکام
مرگ را هر که باهش و رای استداند او نقل کردن از جای است
رفتن از خانه ای بسوی سرااز جهان فنا بملک بقا
در جهانی که اصل هستیهاستواندر و بی خمار مستیهاست
هر نفس در جهان نو مهمانبهر از همدگر در او نقلان
نی در او خفتن و نه بیدارینی در او بیهشی نه هشیاری
نی در او صحت و نه رنجورینی در او مستی و نه مخموری
نی درو شب نه روز نی مه و سالضدّ و ندّ را در او مجال محال
بی بلندی و پستی و چپ و راستبی پس و پیش و بی خلا و ملاست
زان چنان عالمی که بیحدّاستشهرها و قلاع بیعّد است
هیچ دانی چرا شدی محجوبمانده ای دور از چنان محبوب
زانکه تن گشته است حایل آنبهر این نیستی تو مایل آن
اندکی گشت پردۀ بسیارذره ای آفتاب را ستار
از دو چشم تو این بزرگ جهاندو سر انگشت خرد کرد نهان
از سر انگشتهای خرد حقیراین جهان بزرگ گشت ستیر
اینچنین ارض و این بلند سمافهم کن نیک اگر نئی اعمی
چه عجب گر تو هم ز اصبع جهلتا ابد کور مانی و نا اهل
می نبینی جهان بیحد راعمر و عیش دراز سر مدرا
هستی و جهل چون سرانگشتاندور کن پس ببین بچشم عیان
آن یمی کاین جهان از او قطره استوان خوری کاسمان از او ذره است
فهمها تیز نیست بگذر ازینگو که چون رفت شه صلاح الدین
رایت عزم آن جهان افراختسوی ارواح بی فرس بر تاخت
کرد چشمان فراز و رفت بنازناز نازان بصد هزار اعزاز
تا که از نو جهان جان را بازبدهد حسن و زیب و فر و طراز
همچنانکه جهان تن را اوداده جان و دو چشم بینا او
صدهزاران عطا دهد آنجابغنی و فقیر و شاه و گدا
از قدومش ملایک افزایندهم روانهای پاک آسایند
زانکه برتر ز جمله است بقدرهمه چون اختراند و او چون بدر
حق ورا کرد شاه در دو سراتا که و مه از او برند عطا
دو سرا را چو پادشاه وی استرونق و زینت و پناه وی است
هر طرف کو رود شود معمورهرکجا پانهد کند پرنور
کرد از جان جهان تن را ترکتا شود باغ جان پر از بر و برگ
اولیا را بود ز مرگ حیاتزانکه در مرگ دیده اند نجات
صورة الموت رحمة و حیاتهی للروح راحة و نجات
ظاهر الموت موصل العشاقو علی العکس مهلک الفساق
موتهم فی هوائه طربتحت ظل لوائه طربوا
روحهم فی مماتهم یعلوقلبهم فی جواره یجلو
جسمهم فی التراب ان یفنیروحهم فی سمائۀ یبقی
قفص الجسم حین ما انکسرامنه جمع الطیور انتشرا
کل طیر یطیر فی جهةکل روح یقیم فی صفة
منزل البعض فی ضیاء العرشمسکن البعض فی ظلام الفرش
منزل البعض عرضه الاعلیمسکن البعض فرشه الادنی
والذی فی مقامه اعلیهو بالحمد و الثنا اولی
قطب حق نایب است در دو جهانهست در ظل او همین و همان
این جهان از برش برد نوعیوان جهان هم از او خورد نوعی
طعمۀ هر کسی است لایق اوصنعت هر یکی مطابق او
آنچه از حق رسد محمد راکی رسد گو بمن تو هر کدرا
نگر از مور تا سلیمان توهمه هستند رزق خوار از او
میبرد زو توانگر و درویشهر یکی روزئی موافق خویش
شیخ فرمود در جنازۀ مندهل آرید و کوس بادف زن
سوی گورم برید رقص کنانخوش و شادان و مست و دست افشان
تا بدانند کاولیای خداشاد و خندان روند سوی لقا
مرگشان عیش و عشرت و سور استجایشان خلد عدن پرحوراست
اینچنین مرگ باسماع خوش استچون رفیقش نگار خوب کش است
عرضهای جهان مجاز دل اندپیش آن جان و دل چو آب و گلاند
همه از جان و دل وصیت رابشنیدند بی ریا بصفا
همه شهر آمدند جامه درانبجنازه اش بصد هزار افغان
همه خایان دو دست از حسرتهمه حیران و مست از حسرت
همه گویان بدیم از او غافلچون بود گل چو رفت از وی دل
هر کسی نوحه لایق سوزشکرده در هجرت دل افروزش
جسم پاک ورا چو اندر خاکبنهادند رفت پاک به پاک