قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیان آنکه همنشینی اولیا همنشینی با خداست. زیرا ولی خدا از هستی خود مرده است و همچون آلتی است در دست قدرت خدای تعالی، مثل قلم در دست کاتب هر چه از قلم آید آن را اضافت بکاتب کنند نه بقلم. چنانکه مصطفی علیه السلام میفرماید که من اراد ان یجلس مع اللّه فلیجلس مع اهل التصوف. و در ایراد حکایت بایزید قدس اللّه سره که در حالت مستی فرمودی که سبحانی ما اعظم شأنی و لیس فی جبتی سوی اللّه، در حال هشیاری مریدانش تشنیع کردند که چرا چیزی میگوئی که در شریعت کفر است و فرمودن او که اللّه اللّه، اگر دیگر چنین سخن گویم همه کاردها بکشید و مرا سوراخ سوراخ کنید

ولدنامه (مثنوی ولدی) — سلطان ولد، فرزند مولانا

در بیان آنکه همنشینی اولیا همنشینی با خداست. زیرا ولی خدا از هستی خود مرده است و همچون آلتی است در دست قدرت خدای تعالی، مثل قلم در دست کاتب هر چه از قلم آید آن را اضافت بکاتب کنند نه بقلم. چنانکه مصطفی علیه السلام میفرماید که من اراد ان یجلس مع اللّه فلیجلس مع اهل التصوف. و در ایراد حکایت بایزید قدس اللّه سره که در حالت مستی فرمودی که سبحانی ما اعظم شأنی و لیس فی جبتی سوی اللّه، در حال هشیاری مریدانش تشنیع کردند که چرا چیزی میگوئی که در شریعت کفر است و فرمودن او که اللّه اللّه، اگر دیگر چنین سخن گویم همه کاردها بکشید و مرا سوراخ سوراخ کنید

همنشین خدا بود هر کوبا ولی خداست همزانو
همچو جبه است قالب عاشقکرده بیرون زجبه سر خالق
گرچه دور از وصال و ازدیدیقصۀ بایزید نشنیدی
کو بگفتی ز جوش عشق و ولهنیست در جبهام بجز اللّه
چون ز مستی دمی شدی هشیارهمچو کز خواب کس شود بیدار
یار و اغیار رو بوی کردیزان کز او داشت هر کسی دردی
جمله گفتند این سخن گفتیشبهی را بجای در سفتی
دعوی خالقی کند مخلوقمگسی کی پرید بر عیوق
بنده ای کش بود حیات از جانخویش را چون شناسد او یزدان
ذره ای را که از خور است امیداز چه رو گوید او منم خورشید
گفت من نیستم از این آگاهتن من هست همچو یک خرگاه
خر گه از نیک و بد چه میداندتا که هر کس در او چه میخواند
کی خبردار باشد آن خرگاهکه در او بنده است با خود شاه
از چه رو من چنین سخن گویمچون در آن صولجان یکی گویم
هر کجا راندم روم گرداننیم از خود دوان در این میدان
ما رمیت اذرمیت گفت خدامصطفی را که ای گزیدۀ ما
تیر گفتارت از کمان من استهرچه داری تو از جهان من است
هستیت در کفم چو یک تیشه استصنعت از تیشه نیست از پیشه است
سر کنم از تو تا ببینندمبدو صد جان و دل گزینندم
آنکه نگزیندم یقین کور استگر سلیمان بود کم از مور است
همچو باد صباست روح وزانهست تازه از و گل ابدان
من از این گفت سخت بیخبرمچون شما ام من آدمی نه خرم
بار دیگر اگر بگویم اینهر یکی بر کشید یک سکین
پاره پاره کنیدم اندر حالنی امانم دهید و نی امهال
روز دیگر چو گشت از آن می مستباز آن گفت را گرفت بدست
در مریدان فتاد شور و غلوهر یکی تیغ میزدند در او
تیغ بر شیخ کارگر نامدهر طرف کش زدند در نامد
زخم بر خود زدند نی برویهمه شان را بریده شدرگ و پی
خونشان شد روانه چون جوئیاوفتادند هر یکی سوئی
تن خود زخم کرده پیر و جوانخلق در کارشان شده حیران
شیخ چون با خود آمد آن رادیدآه و افغان جمله را بشنید
گفت چون است و این چه افغان استهر یکی از چه روی نالان است
همه گفتند کانچه فرمودیچونکه از ما عتاب بشنودی
که زنیدم بتیغ چون خونیچون بگویم ز سر بیچونی
تیغ خود بر تن تو کار نکردزخم بر خود زدیم گاه نبرد
عکس شد کارو ما هلاک شدیمشد یقین که گناهکار بدیم
غرض از زخم تیغ انکار استکه مدام آن سلاح اغیار است
زانکه طعن زبان بود چو سنانکی قویتر بود سنان ز زبان
آن خلد در تن این خلد در جانپیش این درد آن بود درمان
طعن ایشان در او نکرد اثردر دل و جان خود زدند شرر
خون خود ریختند از آن انکارباز ایشان شدند از آن افکار
جمله را رفت نور ایمانشاندود ظلمت بر آمد از جانشان
او همان بود و بلک از ان بهترکس بگل کی گرفت چشمۀ خور
شیخشان گفت اگر گهر داریدوگر آن نور در بصر دارید
سر این راز عشق فهم کنیدسیر برتر ز عقل و وهم کنید
از همه رفت بعد از آن افکارهمه کردند بی ریا اقرار
شاهیش را ز نو غلام شدندهمه از جان مطیع و رام شدند
همه را شد یقین که آن سلطانسر حق است و نور هر دل و جان
نیستش در زمانه هیچ نظیرهمچو شمس است در نفوس منیر
کفر او جان جان ایمان استدرد او اصل درمان است