قرآن کریمبه زبان فارسی

فی الرباعیات در فنای عاشق

وصلت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
ای پاکی تو منزه از هر پاکیقدوسی تو مقدس از ادراکی
در راه تو صد هزار عالم گردیدر کوی تو صدهزار آدم خاکی

و له ایضاً

در وصف تو عقل طبع دیوانه گرفتجان تن ز دو با عجز بهم خانه گرفت
چون شمع تجلی تو آمد به ظهورطاوس فلک مذهب پروانه گرفت

و له ایضاً

ای هشت بهشت یک نثار در تووی هفت سپهر پرده‬دار در تو
رخ زرد و کبود جامه خورشید منیرسرگشتۀ ذرۀ غبار در تو

وله ایضاً

هر دل که ز لطف تو نشان یابد بازسررشته خود در دو جهان یابد باز
در راه تو هر که نیم جانی بدهداز لطف تو صدهزار جان یابد باز

و له ایضاً

ای خلق دو کون ذکر گویندۀ تووی جملۀ کاینات پویندۀ تو
هر چند به کوشش نتوان در تو رسیدتو با همۀ ای همه جویندۀ تو

و له ایضاً

ای آنکه ز کفر دین تو بیرون آریوز کوه و کمر نگین تو بیرون آری
از گل گل نازنین تو بیرون آریوز خار تر انگبین تو بیرون آری

و له ایضاً

ای آنکه چنانکه مصلحت میدانیکار که و مه به مصلحت میرانی
رزاق و نگهدار همه حیوانیسازندۀ کار خلق سرگردانی

وله ایضاً

کاری که ورای کفر و دین می‬دانمآن دوستی تست یقین می‬دانم
در حلق من آن سلسله کانداخته‬اندهرگز نشود گسسته این می‬دانم

وله ایضاً

از سر تو هر که با نشان خواهد بودمشغول حضور جاودان خواهد بود
گر بی تو دمی بر آید از دل امروزفردا غم او دوزخ جان خواهد بود

و له ایضاً

بی یاد تو دل چو سایه در خورشید استبا یاد تو بی‬نهایت امید است
هر تخم که در زمین دل کاشته‬ایمجز یاد تو تخم حسرت جاوید است

و له ایضاً

گیرم که به تو لطف الهی آمددر ملک تو ماه تا به ماهی آمد
در هر وطنی باغ و سرائی چکنیمی‬پنداری که باز خواهی آمد

فی الموت

چون روی تو در هلاک خواهد آمدقسم تو دو کز مغاک خواهد آمد
بر روی زمین چه می‬کنی چندین جایچون جای تو زیر خاک خواهد آمد

فی الموت

از آتش دل چو دود برخواهی خواستوز راه زیان و سود برخواهی خواست
وین کلبه که ایمن اندر او بنشینیایمن منشین که زود برخواهی خواست

فی الموت

زان پیش که در عین هلاکت فکنندبفکن همه پاک بو که پاکت فکنند
زیرا که ز روزگار روزی چندیبر تو شمرند و بس به خاکت فکنند

فی الموت

تا کی به نظارۀ جهان خواهی زیستفارغ ز طلسم جسم و جان خواهی زیست
یک ذره به مرگ خویشتن برگت نیستپنداشتۀ که جاودان خواهی زیست

و له ایضاً

گاهی به قبول خلق خواهی آویختگاهی به عصا و دلق خواهی آویخت
زیرک تر مرغان جهانی لیکنتا چشم زنی به حلق خواهی آویخت

و له ایضاً

گر در کوهی مقیم و گر در دشتیبر خاک گذشتگان مجاور گشتی
بر خاک تو بگذرند نا آمده‬گانچندانکه تو بر گذشتگان بگذشتی

و له ایضاً

چون آفت بی‬قیاس داری در پیچندانکه روی هراس داری در پی
ای خوشۀ سر سبز سر مفرازچون می‬دانی که داس داری در پی

وله ایضاً

بگشای نظر خلق پراکند نگرسرگردانی مرده و زنده نگر
از شربت ناگوار دنیا به منالدر شریت گور ناگوارنده نگر

و له ایضاً

هر رنگ که ممکن است آمیخته گیرهر فتنه که ساکن است انگیخته گیر
وین روی چو ماه آسمانت بدریغاز صرصر مرگ باز در ریخته گیر

و له ایضاً

ره بس دور است توشه بردار و بروفارغ منشین تمام کن کار برو
تا چند کنی جمع که تا چشم زنیفرمان آید که جمله بگذار برو

وله ایضاً

گیرم که جهان بکام دیدی و شدیزلف همه دلبران کشیدی و شدی
چیزی که ترا هوا بدان می‬داردانگار بدان چیز رسیدی و شدی

و له ایضاً

قومی که بخواب مرگ سرباز نهندتا حشر ز قال و قیل خود باز رهند
تا کی گوئی کسی خبر باز ندادچون بیخبرند از چه خبر باز دهند

و له ایضاً

در حبس وجود از چه افتادم منکز ننگ وجودخود بفریادم من
چون می‬مردم بصد هزاران زاریاز مادر خویشتن چرا زادم من

و له ایضاً

خلقی که در این جهان پدیدار شدنددر خاک به عاقبت گرفتار شدند
چندین غم خود مخور که همچون من و توبسیار درآمدند و بسیار شدند

و له ایضاً

بس خون که دلم ز اول کار بریختتا آخر کار چون گل از خار بریخت
سرسبزی خاک از چه سبب می‬بایستچون زرد شد و بزاری زار بریخت

و له ایضاً

تا چند زمرگ غمناک شویآن به که ز اندیشۀ خود پاک شوی
یک قطرۀ آب بودۀ اول کارتا آخر کار یک کف خاک شوی

و له ایضاً

ماتمزدگان عالم خاک هنوزمی خاک شوند در غم خاک هنوز
چندانکه تهی می‬شود از پشت زمینپرمی نشود این شکم خاک هنوز

و له ایضاً

چون رفت ز جسم جوهر روشن مااز خار دریغ پر شود گلشن ما
بر ما بروند و هیچکس نشناسدتا زیر زمین چه می‬رود بر تن ما

و له ایضاً

هر خاک که درجهان کسی فرسود استتن‬هاست که آسیای چرخش سوداست
هر گرد که بر فرق عزیز تو نشستمفشان که سرو فرق عزیزی بوده است

و له ایضاً

لاله ز رخ چو ماه می‬بینم منسبزه ز خط سیاه می‬بینم من
وان کاسۀ سرکه بود پر باد غرورپیمانۀ خاک راه می‬بینم من

و له ایضاً

هر کوزه که بیخود بدهن باز نهمگوید بشنو تا خبری باز دهم
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

و له ایضاً

بر بستر خاک خفتگان می‬بینمدر زیر زمین نهفتگان می‬بینم
چندانکه به صحرای عدم می‬نگرمناآمده‬گان و رفتگان می‬بینم

و له ایضاً

هر سبزه و گل که از زمین بیرون رستاز خاک یکی سبز خطی گلگون رست
هر نرگس و لاله کز که و هامون رستاز چشم و بتن وز جگر پرخون رست

و له ایضاً

ای اهل قبور خاک گشتید و غبارهر ذره زهر ذره گرفتید کنار
این خود چه سرابست که تاروز شماربیخود شده‬اید بیخبر از همه کار

**************