ای پاکی تو منزه از هر پاکیقدوسی تو مقدس از ادراکی
در راه تو صد هزار عالم گردیدر کوی تو صدهزار آدم خاکی
و له ایضاً
در وصف تو عقل طبع دیوانه گرفتجان تن ز دو با عجز بهم خانه گرفت
چون شمع تجلی تو آمد به ظهورطاوس فلک مذهب پروانه گرفت
و له ایضاً
ای هشت بهشت یک نثار در تووی هفت سپهر پردهدار در تو
رخ زرد و کبود جامه خورشید منیرسرگشتۀ ذرۀ غبار در تو
وله ایضاً
هر دل که ز لطف تو نشان یابد بازسررشته خود در دو جهان یابد باز
در راه تو هر که نیم جانی بدهداز لطف تو صدهزار جان یابد باز
و له ایضاً
ای خلق دو کون ذکر گویندۀ تووی جملۀ کاینات پویندۀ تو
هر چند به کوشش نتوان در تو رسیدتو با همۀ ای همه جویندۀ تو
و له ایضاً
ای آنکه ز کفر دین تو بیرون آریوز کوه و کمر نگین تو بیرون آری
از گل گل نازنین تو بیرون آریوز خار تر انگبین تو بیرون آری
و له ایضاً
ای آنکه چنانکه مصلحت میدانیکار که و مه به مصلحت میرانی
رزاق و نگهدار همه حیوانیسازندۀ کار خلق سرگردانی
وله ایضاً
کاری که ورای کفر و دین میدانمآن دوستی تست یقین میدانم
در حلق من آن سلسله کانداختهاندهرگز نشود گسسته این میدانم
وله ایضاً
از سر تو هر که با نشان خواهد بودمشغول حضور جاودان خواهد بود
گر بی تو دمی بر آید از دل امروزفردا غم او دوزخ جان خواهد بود
و له ایضاً
بی یاد تو دل چو سایه در خورشید استبا یاد تو بینهایت امید است
هر تخم که در زمین دل کاشتهایمجز یاد تو تخم حسرت جاوید است
و له ایضاً
گیرم که به تو لطف الهی آمددر ملک تو ماه تا به ماهی آمد
در هر وطنی باغ و سرائی چکنیمیپنداری که باز خواهی آمد
فی الموت
چون روی تو در هلاک خواهد آمدقسم تو دو کز مغاک خواهد آمد
بر روی زمین چه میکنی چندین جایچون جای تو زیر خاک خواهد آمد
فی الموت
از آتش دل چو دود برخواهی خواستوز راه زیان و سود برخواهی خواست
وین کلبه که ایمن اندر او بنشینیایمن منشین که زود برخواهی خواست
فی الموت
زان پیش که در عین هلاکت فکنندبفکن همه پاک بو که پاکت فکنند
زیرا که ز روزگار روزی چندیبر تو شمرند و بس به خاکت فکنند
فی الموت
تا کی به نظارۀ جهان خواهی زیستفارغ ز طلسم جسم و جان خواهی زیست
یک ذره به مرگ خویشتن برگت نیستپنداشتۀ که جاودان خواهی زیست
و له ایضاً
گاهی به قبول خلق خواهی آویختگاهی به عصا و دلق خواهی آویخت
زیرک تر مرغان جهانی لیکنتا چشم زنی به حلق خواهی آویخت
و له ایضاً
گر در کوهی مقیم و گر در دشتیبر خاک گذشتگان مجاور گشتی
بر خاک تو بگذرند نا آمدهگانچندانکه تو بر گذشتگان بگذشتی
و له ایضاً
چون آفت بیقیاس داری در پیچندانکه روی هراس داری در پی
ای خوشۀ سر سبز سر مفرازچون میدانی که داس داری در پی
وله ایضاً
بگشای نظر خلق پراکند نگرسرگردانی مرده و زنده نگر
از شربت ناگوار دنیا به منالدر شریت گور ناگوارنده نگر
و له ایضاً
هر رنگ که ممکن است آمیخته گیرهر فتنه که ساکن است انگیخته گیر
وین روی چو ماه آسمانت بدریغاز صرصر مرگ باز در ریخته گیر
و له ایضاً
ره بس دور است توشه بردار و بروفارغ منشین تمام کن کار برو
تا چند کنی جمع که تا چشم زنیفرمان آید که جمله بگذار برو
وله ایضاً
گیرم که جهان بکام دیدی و شدیزلف همه دلبران کشیدی و شدی
چیزی که ترا هوا بدان میداردانگار بدان چیز رسیدی و شدی
و له ایضاً
قومی که بخواب مرگ سرباز نهندتا حشر ز قال و قیل خود باز رهند
تا کی گوئی کسی خبر باز ندادچون بیخبرند از چه خبر باز دهند
و له ایضاً
در حبس وجود از چه افتادم منکز ننگ وجودخود بفریادم من
چون میمردم بصد هزاران زاریاز مادر خویشتن چرا زادم من
و له ایضاً
خلقی که در این جهان پدیدار شدنددر خاک به عاقبت گرفتار شدند
چندین غم خود مخور که همچون من و توبسیار درآمدند و بسیار شدند
و له ایضاً
بس خون که دلم ز اول کار بریختتا آخر کار چون گل از خار بریخت
سرسبزی خاک از چه سبب میبایستچون زرد شد و بزاری زار بریخت
و له ایضاً
تا چند زمرگ غمناک شویآن به که ز اندیشۀ خود پاک شوی
یک قطرۀ آب بودۀ اول کارتا آخر کار یک کف خاک شوی
و له ایضاً
ماتمزدگان عالم خاک هنوزمی خاک شوند در غم خاک هنوز
چندانکه تهی میشود از پشت زمینپرمی نشود این شکم خاک هنوز
و له ایضاً
چون رفت ز جسم جوهر روشن مااز خار دریغ پر شود گلشن ما
بر ما بروند و هیچکس نشناسدتا زیر زمین چه میرود بر تن ما
و له ایضاً
هر خاک که درجهان کسی فرسود استتنهاست که آسیای چرخش سوداست
هر گرد که بر فرق عزیز تو نشستمفشان که سرو فرق عزیزی بوده است
و له ایضاً
لاله ز رخ چو ماه میبینم منسبزه ز خط سیاه میبینم من
وان کاسۀ سرکه بود پر باد غرورپیمانۀ خاک راه میبینم من
و له ایضاً
هر کوزه که بیخود بدهن باز نهمگوید بشنو تا خبری باز دهم
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
و له ایضاً
بر بستر خاک خفتگان میبینمدر زیر زمین نهفتگان میبینم
چندانکه به صحرای عدم مینگرمناآمدهگان و رفتگان میبینم
و له ایضاً
هر سبزه و گل که از زمین بیرون رستاز خاک یکی سبز خطی گلگون رست
هر نرگس و لاله کز که و هامون رستاز چشم و بتن وز جگر پرخون رست
و له ایضاً
ای اهل قبور خاک گشتید و غبارهر ذره زهر ذره گرفتید کنار
این خود چه سرابست که تاروز شماربیخود شدهاید بیخبر از همه کار
**************