قرآن کریمبه زبان فارسی

الفصل الاول — فی ملاطفة العاشق و المعشوق

عبهر العاشقین — روزبهان بقلی شیرازی

الفصل الاول فی ملاطفة العاشق و المعشوق

اما بعد افهم یا اخی، بارک الله فی فهمک و فی زمان عشقک که چون بعد از سیر عبودیت بعالم ربوبیت رسیدم، و جمال ملکوت بچشم ملكوتي بديدم در منازل مكاشفات سير كردم و از خوان روحانيان مائده مقامات و کرامات بخوردم. با مرغان عرشی در هواء علیین پریدم، و صرف تجلی مشاهدۀ حق عز اسمه بچشم یکتایش بنگريدیم، و شراب محبت ذوالجلالی از قدح جمال صرف بمذاق جانم رسید. حلاوت عشق قدم دلم را کسوت معارف و کواشق اصلی در پوشید.

در بحر معرفت بحق توانگر گشتم، و از لجّۀ آن بسفینۀ حکمت امواج قهریات و لطفیات ببریدم، و بسواحل صفات فعل رسیدم، بمدارج و معارف توحید و تفرید و تجرید سوی عالم ازل رفتم، و لباس قدم یافتم، خطاب عظمت و کبریاء و انبساط و حسن و قرب بشنیدم، فناء توحید عزت خودبه من نمود، و مرا در عین قدم از رسم حدوثیت فانی کرد، و ببقا باقی کرد.

حق مرا در کنف خود برد و جامۀ عبودیت از من برکشید، و لباس حریت در من پوشانید و گفت: «صرت عاشقا و امقا محبّاً شائقاً حراً شطاحاً عارفاً ملیحاً موحداً صادقاً؛ فاصنع بصنعی، و انظر بنظری، و اسمع بسمعی، وانطق بنطقی، واحکم بحکمی، واحب بحبی، انک من اولیائی حقاً؛ انت کنف عصمتی، آمنا من قهری و من عین لطفی؛ لکن امتحنک ببلیات العشق واختبر فیک الحق، من یحبک انجیه من الیم عذابی، و هو من خواص المریدین مناحبائی.»

چون دور ملکوت و روز جبروت جانم را حاصل شد، در من درد پیدا شد، و خود را در امتحان عشق دیدم متواری، و چون از آن عالم باز آمدم، درین شرایط امتحان از یافت و نایافت رنجور شدم؛ پس در جهان جمال بنشستم؛ روح از سهام عشق در سرای امتحان بخست؛ نفس حلاوت میجست، عقل در حسن صانع قدم طلب میکرد؛ تا ناگاه از سوز ان سوداء عشق جمال حق در عالم حدثان سیر میکردم. از قضا بسوی بازار نیکان برآمدم، و در هر صدفی در لطفی میجستم، تا ناگاه بر سر چهار سوی مکرمات در مرآت آیات جمال آن صفات دیدم.

مرغ باغ ازل در آشیان افعال بپردۀ صنع در پنهان شده بود، و لباس «خلقنا الانسان فی احسن تقویم» در حسن «احسن صورکم» بجمال معنی «خلق الله آدم علی صورته» مزین بود؛ صنعت صانع در صانع گم شده بود، من بدانستم که آن چه نادره بود و آن که بود. بی اختیار چشم جانم در آن آینه بماند و شور عشق بر من غالب شده بود، دیدۀ جان در صانع بماند، و چشم عقل از کافری در صنیعت؛ بچشم جان جمال قدم دیدم، و بچشم عقل صورت آدم فهم تصرف کردم.

و مرا گفت: «بدیدۀ انسانی نگر». چشم دل در چشم صورت آمد، و جنی لعبتی دیدم که بحسن و جمال جهانیان را در عشق میداد: ازین کافری؛ رعنایی، مکاری، زراقی، شوخی، عیاری که در طرف چشمش صد هزار هاروت و ماروت بود، و در حلقۀ زلفش هزار لشکر ابلیس و قارون: رنگ رخسارش زهره را خجل کرده، و با مشتری در سماء بحسن وجمال مباهات نموده.

در تبختر آهوی عشقش شیران شکار کردی، و برعنائی زاهدان را از صومعۀ ملکوت بیزار کردی، از راه تبختر درو نگاه کردم، و از روی زهد پردۀ شرم برگرفتم، وبه زبان لال او را میگفتم:

برتری از گوهری و از عرضیجملۀ کاینات را عرضی،
عرش و فرشت سرای بارگهست آفرینش ترا چو کارگهست

بشوخی این چه نظریست که در تصوف، در غیر حق نگاه کردن کفرست، و در عقل و علم ضایع کردن عمرست.

از سر خوش دلی گفتمش که «در زمرۀ عارفان عاشق توئی نگارا که سخت در خوری، اگر چه از آن شراب عشق در مجلس بیخودی با ما نخوری.» گفت مرا «از آن عالم باز آمدن غفلت است، و بما نگرستن محل آفتست، مگر ره گم کردهئی». گفتم «در عشق راه گم بسیار است، و عقلها دست از سرمایۀ عشق تو در آن عشق بی کار است. بامن بگوی در عین الله تو کیستی، یا از سر افعال چیستی؟» گفت «سر لاهوتی بی زحمت حلول در ناسوت است، و جمال ناسوت از عکس جمال لاهوت است. بدایت آفرینش ماراست، نهایت امر خدای راست.»

گفتم «ای جان مرا نکوئی تواز کجائی، مرا نگوئی تو؟»
گفت «من دست کرد لاهوتمقاید و رهنمای ناسوتم»
«اول خلق در جهان مائیمز همه جای چهره بنمائیم»
«بدنا وسفله کم کردیمدر جبلت زخلقها فردیم»
«نظر حق بماست از همه خلقخلقت ما جداست از همه خلق.»

گفت «ای بلعجب باز! با ما بلعجب باز، هر که باما خو کند از صرف جان جان رنگ معدن اصلی حسن گیرد، و رنگ نیم رنگ حدثان دیگر نگیرد؛ هر که همرنگ ما شد جان و روان جهان جهان در جانش فنا شد». بیت:

هر چه در صحن او مکان داردتا بسنگ و کلوخ جان دارد.

سر جمالی در جلال حسن فطرت نقش گل آن عروس دیدم، که از لب لعلش نور ازل ارواح قدسی را در عین فناء عشق در کمند اجل داشت. ضحک بود که در لب روح القدس پیدا بود، و هم رهان جان چو عقل کل و نفس کل در آن جان جان جانشان در دست اجل شیدا بود. بیت:

اجل از دست آن لب خندانسر انگشت مانده در دندان.

چون نیک بدیدم، صفات صفاء جانش صورت بی مکان بود، و عین حقیقت در صورت آدم علیه السلام بی نشان بود، جائی که گویمش که شهر خدای جای جانست و جان ندارد. در خوش دلی سرا گشود و غرچۀ عشق دید، بچابکی و رعنائی خواست که از من سر بپیچاند. گفتم «عکس روح تو با روح متحد صفاء صورت اشیاء، ظل دیوار کعبۀ قدرت، سایۀ جان ماتست؛ این چه بد خوئی بود؟ چون کار عشق بدین سامانست، بر گشتن از ما کار خامانست.» گفت «چند گوئی، سخن عشق نکته است ونایافته، کام عشق از عشق خفته است؛ اگر ترا ملال نیست، ما را کارست.» اشارت در آن، بیت:

یکدمی من که با تو گفتم غمبهمه عمر ندهم آن یکدم

گفت «بدیدم، صوفئی راه اباحت نیست و مرا نگرستن کار اهل ولایت نیست. نظر صائب تفکر در مقادیر است، والباء حقیقت را نظر حسن قدرت قادر در حسن تصویر است؛ نفس را در این عالم حظ نیست، که هر که را نفس پیش رو باشد، در معرفت بحقیقت مرد نیست.

تأمل بعین الحق، ان کنت ناظرا الی صنعة فیها بدیع و فاطر و کن ناظرا بالحق قدرة قادر.

از آن همه بامتحان گفت «ای صوفی! در آن عشق این عشق را چه کار است؟» گفتم که «عشق تو در بدایت آن عشق و شرط التباس مبتدی ومنتهی را در سکر عشق الهی ناچار است.» گفت «عشقم در راه شما مگر خطاست؟» گفتم «عشق عفیف را شرع احمد صلوات الله گواه است.» گفت «گواه کیست؟» گفتم: قوله عز و جل «نحن نقص علیک احسن القصص» ای نحن نفص علیک قصة العاشق و المعشوق: یوسف و زلیخا علیهما السلام، و ایضاً محبت یعقوب و یوسف علیهما السلام لان قصة العشق احسن القصص عند ذوی العشق والمحبة.

و قوله علیه السلام «من عشق و عف و کتم ومات، مات شهیداً.» و قال علیه السلام «من فیه حبةً وغلبةً بالله و لله و فی الله، یحب وجه الحسن.» و قال ذوالنون رحمة الله علیه «من استانس بالله، استأنس بکل شیء ملیح و وجه صبیح.» و ایضاً قال «المستأنس بالله یستأنس بکل شیء ملیح و بکل صورة طیبة. و لأهل المعرفة فی هذه الاشیاء اسرار لا یصلح کشفها الا لاهلها، فمن افشا بغیر اهلها حلت به العقوبة والمثلات.»

بعد ازین دلیل مرا گفت «در این علم بس چابکی، هل یجوز اطلاق العشق علی الله تعالی؟ و هل یجوز ان یدعی احد عشقه؟ وهل اسم العشق عند العشاق من الاسماء المشترکة؟ وهل یکون جوازالعشق علی الله و من الله و فی الله و بالله؟» قلت «اختلف شیوخنا فی ذلک؛ فمنهم من انکرو منهم اجاز؛ فمن انکر اخفی هذا السر من اهل هذا العالم غیرةً علی الخلق، و من اجاز فمن جرأته فی العشق و الانبساط؛ و العاشقون و المحبوبون «لایخافون فی الله لومة لاتم، ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء و الله واسع علیم».

فممن جوز ذلک عبد بن زید و اهل دمشق، و ابویزید البسطامی، و ابوالقاسم الجنید، و ابوالحسین النوری، و ذوالنون المصری، و یوسف بن الحسین الرازی، و ابوبکر الواسطی، والحصری، والحسین بن منصور، والشبلی. و شیخنا و سیدنا ابوعبدالله محمد بن خفیف رحمة الله علیه کان ینکر العشق فی قدیم الزمان حتی وقع علیه مسالةً لابی القاسم الجنید فی العش ذکر فیها معنی العشق و اشتیاق اسمه، و ما بینه و قال به ابوعبدالله، ورجع عن انکاره، و جوزه و صنف فیه مسالة.

قد روی عن النبی صلی الله علیه و سلم انه یقول الله تعالی «اذا علمت ان الغالب علی قلب عبدی الاشتغال فی مسألتی، جعلت شهوة عبدی مناجاتی. فأذ کان عبدی کذلک، فاراد عبدی ان یسهوی عنی، حلت بینه و بین السهو عنی، اولئک اولیائی حقاً، اولئک الابطال، اولئک الذین اذا اردت اهل الارض بعقوبة، رویتها عنهم من اجلهم.»

وروی ان داود علیه السلام کان یسمی عشیق الله. و قال قریش «ان محمداً قد عشق ربّه». اینست أدلّه جواز العشق علی الله عز و جل ای سبب عشق ربانیان، و ای سرمایۀ عشق روحانیان، و ای تحفۀ حق نزد آدمیان، که وارد شد از بحار رحمت، و صادر شد از معدن معرفت، جانِ جانِ آدم و غرض عالم و آدم، عشیق الله و محبُّه وصَفیَّه محمد المصطفی، صلوات الله علیه.

و اما بعد: معلوم باشد که عشق لیلی و مجنون، و جمیل و بَثَینَه، و دعد و رافع، و وامق و عذرا، و هند وبشر، و امثالهم و نظراءهم در عرب و عجم، نزد عقلا و علما معروفست. و البّاءِ حقیقت دانند که تألیف از تهمت طبیعت ونجائح اشباح است. و نیز سلاطین معرفت در زمان بدایت بعضی را مرغان مقدس در قفس عشق انسانی در افتاد، مثل ابوالحسین النوری، و ابوالغریب اصفهانی، و در صحابه بشر و هند.

جوهر دریاء عشقشان به جهان عشق از جهان امتحان نقل کرد. سید آفاق از حالشان خبر شد، بریشان ترحم کرد و گفت «الحمدلله الذی جعل فی امتی مثل یوسف و زلیخا» و نیز در عريال انسانی که منهاج عشق ربانی است «واتق الله و تخفی فی نفسک ما الله مبدیه»؛ «ان هذا اخی له قسع و تسعون تعجةً ولی نعجة واحدة»؛ «و لقد همت به وهم بها». از دفتر انبیا برخوان، تا بدانی که د رعشق این نظر نیست، و در آن عشق از جیحون توحید بی قنطرۀ عشق تو ما را گذر نیست. انبیا و اولیا در عشق انسانی از تهمت طبع شهوانی مقدس اند. آن نکته است کهاهل التباس در عشق دانند.

فلما رأتنی فی الحکمة و الشریعة منطقاً و فی اللسانین فصیحا قالت «ایها الصوفی العارف! رَأیتُک بحرا فی المعرفة وعالما فی الحکمة. عشقتُ بلطافة طابک و طاراوة نبلک و جمالک، بالله! هل تقدر ان تشرح لی العشق الانسانی فی العشق الربانی باللسان الفارسی فی کتاب مختصر، لیکون لنا و لجمیع العشاق و المعشوق اماما و لسلاک المحبین مقاما؟»

قلت «الامر لک. اشرع فیه لحسن عهدک و امتثال امرک فی عشقک. لان العاشق محکوم المعشوق و الشائق ملک المشوق، یحکم ما یرید. لو کنت تذکر حبَّه، لاطعته، ان المحب مطیع.» فصنفتُ کتاباً فی بیان العشق الانسانی و العشق الربانی، بعون الله و حسن تأییده، لیکون للمحبین و العاشقین تزهة الانس و الریحان من حظیرة القدس، و سمیته «عبهر العاشقین» و وضعته بأحدی و ثلثین فصلاً: