الفصل الثانی و الثلاثون فی کمال العشق
اعلم یا اخی! رزقک الله و اکرمک بعشق اهل الکمال که خداوند سبحانه و تعالی ازلاً و ابداً ذات قدیمش موصوف است به صفات قدیمش. پس عشق وعاشق و معشوق خود بود. از آن عشق یکرنگ آمد که صفت اوست، و او از تغیر حدثان منزه است. عشق کمال محبت و محبت صفت حق است. در اسم غلط مشو، که عشق و محبت یکی است. صفت اوست، و قایم به ذات اوست. در آن تغیر نیست، بلکه به خود عاشق است. تغیر حدثانی در او روا نیست. محبت حق چنان دان که علم او «لم یزال محباً بنفسه لنفسه کما انه لم یزل عالماً بنفسه و ناظراً الی نفسه بنفسه».
انقسام در احدیتش نیست. چون خواست که کنز ذات بمفتاح صفات بگشاید ارواح عارفان را، به جمال عشق بر ایشان تجلی کرد، و به صفات خاص بر ایشان ظاهر شد. ایشان از هر صفتی لباسی یافتند: از علم علم، و از قدرت قدرت، و از سمع سمع، واز بصر بصر، و از کلام کلام، و از ارادت ارادت، و از حیات حیات، و از جمال جمال، و از عظمت عظمت، و از بقا بقا، و از محبت محبت، و از عشق عشق. این همه او بود، و او در ایشان ظاهر بود. تأثیر صفات در ایشان آمد. صفت ایشان بدان تأثیر قایم گشت: از حلول در آن عالم هیچ نیست، «العَبدُ عبدً و الرّب ربّ».
پس از اصل عشق قدیم است عشاق حق را. عشق با جان قدیم است. عشق لبلابۀ زمین قدم است که گرد درخت جان عاشق برآمده است. عشق سیفی است که از عاشق سر حدوث برمیدارد. سرکوه پایۀ صفاتست که جان عاشق چون بدانجا رسید، مأخوذ عشق گشت. از آن ذروه بزیر نتواند آمد. هر که معشوق حق شد و عاشق حق شد، در عشق همرنگ عشق شد. چون عاشق همرنگ عشق شد، عاشق و معشوق یکرنگ شدند. آنگاه عاشق در مملکت حق حاکم شود. چون حق بر او غالب شد، قالب صورتش جنانی است، نفسش روحانی است، جانش ربانی است، معشوق معشوق است، مراد مراد است، در جهان کار از آن معشوق است، اثر صفات است. گفتنش معجزات است.
مایۀ عشق چون پیدا شد، صفت عاشق عیان گشت. عاشق مرکب عشق است. خاک آن مرکب سرمایۀ بهشت است. عشق او مشاهدۀ کل است. در رؤیت صرف صفات عشق بر عشق است. کمال در عشق نیست، زیرا که معشوق را نهایت نیست. بیزحمت کمال عشق عین کمال است. عشق در عشق کم نیست. بالاء عشق از تأثیر قهر خم نیست. چون عشق رسوخ گیرد، در دفتر عشاق حروف لطف و قهر نیست. در هر کشفی از ذات معشوق عاشق را صد هزار عشق است. اصول عشق و دولت عشق از کشف جمال و جلال است. آنجاست مشهد عاشقان. او همه جمالست، اگر بنماید، لیکن چون از جمال تجلی عظمت کند، نه عشق باشد و نه عاشق، زیرا که محل فنا عشق است. منفردان عشق چون بغایت عشق رسیدهاند، چون بدانند که ندانند، دانند که هیچ ندیدهاند. ذرهای از کشف جمالش صد هزار جان نبی و ولی واله کرده. همه بازی گران درگه عشق اویند. معلوم شد که جمله خود را اند، بی او بستۀ اویند.
انشد سمنون المحب رحمة الله علیه فی هذا المعنی، فقال. شعر:
عشق کمال است که از کمال حق است. چون در عاشق پیوندد، از صرف حدوثیت به جلال الیهت ظاهر و باطنش ربانی شود، معدن اصل طلب کند، و از حوادث دُهور و صروف زمان و تأثیر مکان متغیر نشود. چون در عین کمال بود، سواتِرِ ربوبیت بر خیزد و عاشق ربانی با معدن اصلی برد، در ربط خاکی در اکناف کرم محفوظ باشد، و ارواح قدسی در حظایر قدس از تغیر عالم محجوب باشد. جز نقل از مقام به مقام نباشد. هر که به عشق حق زنده شد، ذکر موت بر ایشان روا نباشد، هر که به عشق حق زنده شد، ذکر موت بر وی راه نیابد. بیت:
و قال علیه الصلوة و السلام «ارواح الشهداء فی اجواف طیر خضر». قال الله تعالی «بل احیاأ عند ربهم». و معلوم است که فرمود «من عشق وعف و کتم و مات، مات شهیداً».
چون عاشق هم نعت عشق شد، چون عشق به معدن اصلی باز شود، عاشق را همرنگ خود کرد، به قرب معشوق باز رساند، تا چون روحانیان ملکوت در اعلی علیین با طاووسان ملایکه بپرد، مثل خضر و الیاس و ادریس و عیسی علیهم السلام چون صفتشان ربانی شد، سماواتی گشتند. کَونین ایشان را مسخر شود. هر جا که خواهند خود را بنمایند، مثل خلیل و کلیم و هارون و حبیب علیهم الصلوة و السلام ایشان را در جملۀ اکوان بینند و شناسند. بعضی را اجسام در تراب بگذارند مثل ابوبکر و عمرو عثمان و علی و سلمان و ابوذز و حذیفه و اویس قرنی و ثابت بنانی رضوان الله علیهم اجمعین بعضی را لحوق کلی پدید آید و حجاب کلی برخیزد، چون از وطن خاکی به عالم پاکی نقل کنند، تا به حجاب عزت و کبریا برسند، چنانکه ذوالنون مصری رحمة الله علیه خبر داد و گفت «روزی در بادیهای میرفتم، جوانی دیدم که جان تسلیم حق میکرد، اثر عرفان بر رویش بشناختم، گفتم: یا اخی! بگو: لا اله الا الله. گفت: شرم نداری که میان عاشق و معشوق تداخل میکنی؟ شعر:
آنگه «هو» گفت، و شهباز روان پُر عشقش پرواز کرد.»
نشانشان چنین عجیب است و احوالشان چنین غریب. عالم طبیعت قفس مرغ نیست. عاشق د رجهان نگنجد. «ضاقَت علیهم الأرض» صفت اوست. بیت:
صدف جان محل دُر عشق است و جان با جانانست. «القلوب بین اصبعین من اصابع الرحمن، والارواح فی یمین الرحمن». در عشق مقصود نیست، و عشق با مقصود موجود نیست. بیت:
نقش را در عالم عشق ره نیست، زانکه عقل و نفس در ره عشق با هم نیست. عشق مرغ جان گداز است. عشق جان را چون کبوتر و باز است. بیت:
امر و نهی در راه عشق منسوخ است. کفر و دین از سرای عشق محجوب است. آفاق در اشراق عشق محترق است. کون در تحت سم رخش عشق مضمحل است. بیت:
سرشت گوهر عشق در ازل بوده است. در آن عالم جان و عقل را راه نبوده است. آنکه عشق او را روی بنماید، جوهر صفتش خاکدان برباید. بیت:
در عاشق کبری و کافری نیست، بد خویی و ابلهی نیست، کمال تحیر صفت عاشقان است. خضوع و خشوع صفت بیدلان است.
بهشت جای زاهدان است. کنشت خرابات عاشقان است.نارسیدگی در عشق نیست. ناتوانی در راه عشق نیست.
آنچه گفتیم جز صفت عشق و عاشق نیست. نهایت عشق بدایت معرفت است. در معرفت عشق بر کمال است. گر عاشق با معشوق همرنگ شود، مقام توحید یافت. اگر در معرفت متحیر شود، مقام معرفت یافت. منتهای عشق تا بدین دو مقام است. چون عارف شد از صفات معرفتش، صفات حق روی نماید. ذکر ذاتی و فکر صفاتی حیا در قدم حکمت ازلی، جمع عین عاشق و معشوق در عین جمع عشق اقتضا کرد، پس هر که را عشق رسد، او را بدین جمع کشد، بفناء فعل و نعتش اولاً،و فناءِ فنا ثانیاً، و بقائهما ثالثاً، و بقاء بقا رابعاً معشوق باشد. در ملک ربوبیت بنعت الوهیت تصرف کند، سعادت کبری یافت. اگر باز عشقش به مشاهدۀ توحید برد، وصول موحد بیابد، شهود عین بیابد، کانه هو شود. توحیدش از زحمت حدثان منفرد کند، به مرکب تفرید به عالم تجرید شود. رؤیتش جز مشاهدۀ کبریا و عظمت بقا و قدم ازلیات و ابدیات نباشد.
درین منازل عشق نماند. سر توحید بصدمات و جدانی از دل لذت عشق بستاند. عالم جمال نیست، اگر هست ننماید. اجلال در اجلال و تعظيم در تعظيم است. قبض از ركوب عظمت، بسط از نشاط وجدان، معرفت در معرفت، حرمت در حرمت، احتشام در احتشام از رؤیت انوار عظام، سکر در سُکر از بدیهۀ قدم ظهور، وَلَه در وَلَه در بحر ازل، دهشت در دهشت از فردانیت ابد، صحو از رؤیت بقا، فنا از تأثیر سطوت انوار ذات، بقا از تأثیر جمال نفس کلی. در آن منزل نه حظوظ حدثانی، نه آفات نفسانی، و از انبساط حق در موحد انبساط پدید آید.
چون در لجۀ بحر قدم عین جمع از اوصاف مخلوقی مقدس شد، محل اتحاد یافت، آنگه شطحیات گوید. از اینجا بود حدیث «سبحانی» و «لیس فی جبتی غیر الله»، و سر «انا الحق». اگر ندانی، از آن شیر مرغزار توحید و شهسوار میدان تجرید، ابوبکر شبلی رحمة الله علیه بشنو که روزی در مجلس موحدان رمز این حدیث در بیتی پیدا کرد. چون سکر وجد بر او غالب شد، گفت. شعر:
چون بدانعالم رسیدهاند، فعلشان ربانی، قولشان ازلی و ابدی است، کما قال ابوسعید الخراز رحمةالله علیه «للعافین خزائن اودعوها علوما غریبةً و انباءً عجیبة، یتکلمون بها بلسان الابدیةً و یخبرون عنها بعبارات الازلیة». بیت:
این بود که گفتیم قصۀ عاشقان روحانی و ربانی، ای «عبهر» صفت چشم تو، سر افعال در روی تو، سحر غمزۀ جاودت عاشقان موحد را هاروت و ماروت، عشق تو مرکز فلک لایزالی است. اگر چه در آن عشق عاشقان را از حدثان هزار ناله و زاری است.
در رنگ شقایق جبین تو دیدۀ جان را صد تجلی است. در شیوۀ آن چشم عقل کل را در عین فعل صد تدلی است. بیت:
بگوییم که مصباح صفات در مشکات آیات است. عاشقان موحد را درین فصل بسی عبارات است؛ درین بیت آن بوالعجب عاشق، آن دولتی شایق، ابوالمغیت حسین بن منصور رحمة الله و قدس روحه ازین شطح بسی رمزها و اشارات است در سکر توحید از دیدۀ یکتا بین، چون خون میراند و میگفت، شعر:
ثم الکتاب بحمد الله وحسن توفیقه، و الصلوة علی سید العاشقين و اما م الشائقین، عنقاء مغرب اللاهوتی فی قفص الناسوتی، و علی آله و احبائه اجمعین. اللهم نور قلوبنا بنور حکمتک، و ثبت قلوبنا بدوام ذکرک و حلاوة و قرر عیوننا بمحبتک، و طیب اسماعنا بلذایذ مناجاتک، انک علی ما تشاء قدیر. اللهم روح قلوبنا بمشاهدة جلالک و ارنا عجائب ملکوتک، و اجعل لنا حظاً من نصیب انسک، واجعل لنا من عندک موقفاً، تقربنا من نفسک، و تؤنسنا باُنسک، و لاتخیبنا من ذلک کله، یا ارحم الراحمین!
ثم کتاب عبهر العاشقین من الواردات القدسیة علی العاشق الوامق، المحب الشائق، العارف الملیح، الموحد الصادق، ابی محمد روزبهان، قدس تعالی سره.