الفصل الثانی فی المحبة مقدمة العشق
اعلم ایها السائل فی العشق، که عشق را مقدماتست، و بدایت عشق ارادت است، از آنجا بخدمت آیند؛ بعد از آن موافقت است؛ بعد از آن رضایتست؛ حقیقتش محبت است، و آن از دو طرف در آید:
از انعام معشوقی و از رؤیت معشوق؛ اول عمومست و دیگر خصوص. چون بکمال رسد، شوق است؛ بحقیقت استغراق رسد، یسمی عشق. آنکه آن را نتیجههاست، بترتیب گفته آید، ان شاءالله تعالی.
اما العشق، فعلی خمسة انواع: نوعی الهی است، و آن منتهای مقاماتست، جز اهل مشاهده و توحید وحقیقت را نباشد. و نوعی عقلی است، و آن از عالم مکاشفات ملکوت باشد، و آن اهل معرفت راست. و نوعی روحانیتست، و آن خواص آدمیان را باشد، چون بغایت لطایف باشد. و نوعی بهیمی است، و آن رذال الناس را باشد. و نوعی طبیعی است، و آن عامۀ خلق را باشد. برین قاعده هر یکی را بیانی كرده شود، ان شاء الله تعالی.
اما بهیمی، رذال خلق را باشد، اهل خمر و فساد و زهر و فسق و ارتکاب معاصی جز بتأثیر هوی نیست، و از میلان نفس اماره باشد، که بدان فتّد، نامهیج شهوات مذمومه شود، تا بحدی برسد که ضعف حیوانی که عین شهوت فطری است در اصل خویش؛ بعد از صحبت محبوب و الفت با وی که یکدم، از علاقۀ حرقت آتش شهوت نفس اماره برهد و این در جهان عقول نزد شریعت، چون بر احکام و امر الهی نباشد، مذموم باشد.
اما آنچه طبیعی است، که از لطافت عناصر اربعه است، که مهیج آن یمینا نفس ناطقه است، و شمالاً نفس اماره است، و فوقاً نفس کل است، و تحتاً نفس فریبنده است، اگر غلبه عقلیات و روحانیات را باشد، محمود است، و اگر نه، که میلان طبع جسمانی است، در محل عشاق، مذموم است؛ و مال این طایفه هر دو چون عقل و علم غالب نیست جز هاویۀ ذوزخ نیست. اینجا بدین آتش بسوزند که شهوت حیوانی است، و آنجا بدان آتش بسوزند که آتش جسمانی است.
اما عشق روحانی، آنست که آن خواص الناس را باشد. جواهر صورت و معنیشان صفاء روح مقدس یافته، و تهذیب از جهان عقل دیده، صورتشان همرنگ دل باشد. هر چه مستحسنات ببینند، در عشق آن بغایت استغراق برسند. مادام که به آتش مجاهدت، خبث طبع انسانی محترق شده باشد، و آتش شهوات از صر صر انفاس خمود یافته باشد، این عشق بعشق اهل معرفت پیوندد؛چون نردبان پایۀ ملکوت باشد، لاجرم مستحسن باشد نزد مذهب اهل عشق.
اما عشق عقلی، از سیر عقل کل در جوار نفس ناطقه در عالم ملکوت پدید آید از لوایح مشاهدۀ جبروت. این بدایت عشق الهی است. اما عشق الهی، دزوۀ علیاست، درجۀ قصوی است، و آن را بدایاتست. انبساط و نهایات جز از مشاهدۀ جلالی و جمالی برنخیزد. و سَنبین فی اثناء الکتاب، ان شاءالله تعالی.
اما الفتی که از عالم طبیعت برونست و محض محبت باشد، میان آدمیان معهود است و معروف نزد علماء معرفت، که آن عشق جز فعل باری سبحانه وتعالی نیست و اجسادی نیست. چون خواهد که کسی را بجهان غیب راه نماید، در بدایع فطرت و صنایع قدرت افکند، تا حقایق اصطناع الهیات بچشم جان ببیند، و در آن خوشدل و خوشوقت شود. لکن از حق بجمال فعلش مرهون شود، تا بحقیقت بحد آن نرسد، نتواند گذشت. بر بام خانۀ غیب جز به نردبان پایۀ افعال برنیاید، زیرا که بدایت جمیع عاشقان از راه شواهد درآید، الا بعضی از خواص اهل توحید که مشاهدۀ کل بی مشاهدۀ حدثان بجان ایشان درآید، و آن از نادرات غیب باشد.
لکن اصل فطرت روحانی است، که در جهان جسمانی سیر در افعال و شماهدۀ حق میکند. اگر و العیاذبالله عاضی طبعی نفسانی در میان درآید، این اصول عشق بر قانون باشد، بعارضی مذموم اصول آن تباه نکند. الکن غلطی عظیم باشد اگر بماند، و اگر نماند، خطوت خطاست، و نفس اماره را که در شوق شهوت نهاده است غبار قدم آن گبر بدم حرقت مضمحل باید کرد؛ و این عشق را شواهد شرعی است، و دواعی عقلی است. سَنَذکر حقیقتها، ان شاء الله.