الفصل الثالث فی ذکر الشواهد الشرعیة و العقلیة فی العشق الانسانی
چون محبت خاص از جلال ذات و جمال صفات و تجلی افعال در ممکنات عقول روحانیان عباد صبغ عشق در جان جان زد، و بلابل حقایق معرفت منقار شوق بدل راسخان عقل فرو کرد، و باز قهر عشق امر ربانی بچنگل جذب محبت بجهان مشاهده برد، حق دوستان را با دوستان نمود، و ایشان را به شایستگی محبت بستود؛ و در فضیلت آن بر محبان خویش بعد از اصطفائیت جان مقدس ایشان را به عشق و محبت منت نهاد و گفت «والقیت علیک محبة منی». قال مجاهد «مودة فی قلوب المومنین».
پس از این جایست که ارواح قدسی را، چون نور محبت حق فرو پوشیدند که از محض صفاتست انوار معدن صفت از ارواح در اشباح تأثیر حسن میکند، و بدان سبب عشق ایشان در جان و رواه عقلا صفت عشق تأثیر میکند، و این از حق دوستان را دری گرانمایه است و نعمتی عظیم، که مر ایشان را در بدایت و نهایت ولایت سرمایه است؛ زیرا که سید مشاهدان غیوب و مبارزان فرسان میادین قلوب صلوات الله علیه گفت لعلی بن ابی طالب کرم الله وجهه «قل رب اقذف لی المودة فی صدور المومنین، و اجعل لی عندک ولیجة و حباً، و اجعل لی عندک عهدا ووداً».
چون داعیۀ قلوب اولیاء حق شده، محبت انسانی از صفات ربانی و جاذبه ارواح مومنان شد، از معادن طبایع انسانی بجهان جاودانی، تا در عین مشاهده بحسن صفت کمال معرف یابد. محبت جلالی خداوند عز اسمه بموافقت دعای سید آیت فرستاد « ان الذین آمنوا وعملوا الصالحات سیجعل لهم الرحم وداً». و قیل «محبةٌ فی صدور المومنین»؛ هر که دولت انوار محبت یافت، و بخاصیت حسن الهی مزین شد، یافت مرقعی درو طباب دلهاء اهل حق. پس دلالت شد که هر كه باسباب حسن مقبول دلها باشد، وی را «مراد الله فی ارضه» گویند، و «حبیب الله فی الناس» خوانند، لقوله صلی الله علیه و سلم «اَلاَ اُخبرکم باحبکم الی الله؟ قالوا: بلی. قال: احبکم الناس».
زیرا که تأثیر حسن با قبول جانها از رؤیت مستحسن معیاری شد، تا عاقلان امت نیکویان بنی آدم را بمحبت خلق با محبت حق موازنه میکنند، که قدر آن محبت که محبوبان حق راست در قدر محبت ایشانست مستحسن را. و معلوم باشد عاقلان حق را که حق سبحانه و تعالی نخست نیکوانرا برگزید پیش از نیکوی، و آنگه نیکوی داد قد اعده محبةً از حق خلعت خلق را آمد، اعنی الحسن خلعةً.
خود دوست دارد، و درین هیچ عجب نبود، و در حقایق اسباب هیچ شیء عزیزتر از محبت انسانی و وجدان محبت روحانی نیست، زیرا که وسیلت خاص است. بدان پایه ببام سرای ازل بوان رفت. و چون حسن احسن وسایط بود، این محبت فرمود بلبل عشق ازلیات و سیمرغ آشیانۀ ابدیت صلی الله علیه و سلم که «قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله»، زیرا که حسنش جلالی در جمال سید ما بود. بهر موئی در زندان صد حسن یوسف داشت؛ و در هر لوح جانی، صد هزاران نقش شموس واقمار ملکوتی از جمال جبروتی بنگاشت.
جمالش پرتو تجلی ذات بود، زیرا که او آیینۀ صفات ذات بود. از آن، درین جهان، نشان آن جهان آمد، که لجۀ بحر عمیق قدم از راه عدم در میان آمده، خلق را در دو طریق عشق آن سید حاصل آمد: بعضی را عشق از موافقت او پدید آمد، و بعضی را عشق از تأثیر رؤیت و صحبت خلق و خُلق عظیمش که حق آنرا عظیم خواند، زیرا که تخلق بخُلق او داشت. جانش نقش «خلق الله آدم علی صورته» یافته بود، زیرا که گفت «لعمرک».
خلقش حق را صفت بود، زیرا که گفت « وانک لعلی خلق عظیم» پدید آمد. چون بنی آدم را هیچ سرمایه ئی بهتر از قبول دلها ندید، از تأثیر اخلاق حسن صفات گفت «الا اُخبرکم باحبکم الی الله و اقربکم منی؟ قالوا: بلی یا رسول الله. فقال: احسنکم اخلاقاً الموطؤن اکنافاً الذین یالفون و یؤلفون. و قال ان الله تعالی یحب الود القدیم.» و روی انس، قال «کان رسول الله صلی الله علیه اذا هذی الیه هدیّة، قال: اذهبوا بها الی فلانة. فانها کانت تحب خدیجة.»
بنگر که اهل معرفت را چه دلالتی است در عشق حق، عشق دوستانش و محبت بندگانش؛ و چه اشارتی است در عشق انسانی دوست داشتن قریبان معشوق. قاعدۀ عشق چنین است که عاشق بانگ سگان کوچۀ معشوق نیم شبان بجان شنود، و آن را در وسیلت عشق اسباب عشق داند. شعر:
العریبة:
چون محبت را این مثابت بود و عشق را این دولت، حسنُ العهد عشق سید عاشقان نگاهداشت. و روی الاوزاعی عن یحیی: قال سلیمان بن داود لابنه «یا بنی! علیک بالحبیب الاول». عاشقان بعد از انقطاع احتراق عشق و نقل از مقام عشق، حلاوت عشق در نهایت یاد آورند، و خیال محبوب در آینۀ خیال خودمینگرند، که از دست تنگی نایافت باشد.
چون منبع عشق که محبت خاص است، حق را صفت آمده، شاه و شاهزاده را بجلوه گری در کاینات بخلَّت و محبت بستود، ابراهیم را خلیل خواند، و محمد را حبیب علیهما السلام، و جمیع مقامات چون خوف و رجا وصبر و توکل جز رضا که رضا صفت حق است، و مهیج بشناخت قلوب عارفاست، برؤیت وارد غیب در جوار حق فنا شود، جز محبت که محبت صفت ذاتی است که عاشق و معشوق بدان موصوف اند، حق است، زیرا که تأثیر رؤیت جمال قدیم و آلاء عمیم است ازلا و ابدا، لا یزول فی الدارین حقیقة لا مجازا، که معدن اصلیش عین الله است و آن را تغییر نیست.
مایۀ تو اینست، فضیلت تو از شواهد اخبار و آیات وعقلیات. گرت باید که جان محبت بدیدۀ جان به بینی، بجان من درآی، تا در اوراق گل جان محبتم بجلی صرف محبت یعنی صد هزار صلصل و بلبل انفاس عشقی دردناک وخوش نوا در بساتین دل به آتش عشق جناج همت محترق یابی، که جمله را جان روحانی در منقار عشق مانده است.