الفصل الرابع فی فضیلة المحبین الذین یألفون الحسن و المستحسن و المحبون المستحسنین
روی عن النبی صلی الله علیه وسلم انه قال «لا خیر فی من لایألف و لایؤلف». غواص بحر عبرات شوق و نخاس عرایش عشق «خیر کلی که منافع اهل دارین است، از جمیع آدمیان در عاشق و معشوق نشان کرد، زیرا که عشق عاشق و معشوق از تأثیر عشق الهیات آمد.»
چو عاشق ومعشوق با عشق متحد گشت، و باقی شد در آن مورد، نعمت الوان و لذت زمان و مکان، اندر ذوق اسیر گشت. خیریة از جملۀ کون بعاشق و معشوق از آن اشاره کرد، که محرک عاشق عشق ازلی است، که روح عاشق محرق جمال فعلی است. عشق تا از آن معدن به معدن انوار ذاتی رساند، معشوق بأنوار قدرت ملتبس خلقاً و خُلقاً.
و ایضاً عن النبی صلی الله علیه و سلم انه قال «من عشق و عف و کتم فمات، مات شهیداً». قمر ولایت تفرید و شمس عالم توحید و مسافر بیابان تجرید صلوات الله علیه گفت «در فضیلت عشاق اشارتی چند لطیف، تا محبانرا دلالتی باشد در راه محبت، وعاشقان را حکایتی باشد برگذشت عشق.
ولایت عشق اثبات عشق انسانی در رمز مبارک فرمود، دانست که ارواح قدسی در بلاد بدايت در شهرستان عزت نزد سرادق حضرت یکدیگر را دیده بودند، و از رؤیت آثار حق که در رؤیت یکدیگر دیده بودند با همدیگر از تأثیر آن حسن و مقارنه و بمشابهت صفات با هم الفت گرفته بودند. چون درین عالم آمدند، بدان چشم یکدیگر را باز بینند. از غلبۀ اهلیت وصفاء صفت و تعریف عقل کل و قرابت جان با جان یکدیگر باز بینند، و به نور فراست یکدیگر باز شناسند، و بر یکدیگر عاشق شوند.
چنانکه فرمود صلی الله علیه «الارواح جنود مجندة، فما تعارف منها ائتلف، و ما تناکر منها اختلف.» اختلاف بعضی از غیرت حق بدیشان بود، که اگر یکدیگر را باز دیدندی، در عشق یکدیگر تا ابد باز ماندندی، و به معدن اصلی که عشق قدم است، نرسیدندی. حق اسباب و دعاوی از عشق بدیشان بپوشید، تا یکدیگر را باز شناختند، غیرةً وشفقةً علیهم. اینها که یکدیگر را بدانستند، سلوک مسالک طرق ربانی بر ایشان سهلتر آمد، ایضاً رحمةً وشفقةً علیهم.
لکن ثبوت اخلاق نفسانی در عشق انسانی در سر جان به جان بمرکب «أحسن صورکم» از جان دفع کرد، دانست که در چنین جان نفس حیوانی از نصیبۀ حلاوت شهوات است، زیرا که نفس را لگام عفت در سر کرد و گفت «وعف». معلوم داشت که جان بیننده بنور عقل از دخان طبیعت بخاری ندارد، عقل را ترتیب تعفف اخلاق فرمود، و اگر نه مرکب عشق از تکلف و تعفف رخت شهوت طبیعت برنگیرد، چرا که حقیقت عشق جنبش اجزا بتحرک کل است.
اما حدیث کتمان از اشارت سید عاشقان تسویت احتراق جانست، تا بآتش عشق نیک نیک بسوزد، که تف آتش عشق بنشیند. عاشق اگر درِ عشق بکوبد، از آن شهیدش خوانند که بسیف غیرت در منزل ابتلا گشته شود، و بآتش عشق و باحتراق در کتمان سوخته شود. گفت علیه السلام «من اُحرق بنار العشق، فهو شهید: و من قتل فی سبیل الله، فهو شهید».
چون بعشق شهید شد، با انبیاء در حضرت جبروت و میادین ملکوت بمرکب عشق هم عنان شد، زیرا که شاهراه عشق مقتل شهداست و مشاهد انبیاست. نه هم قرانشان بینی در رسالت مجد و کبریاء نبی و صدیق و صالح و شهید؟ چون تعفف بامتحان عشق از مهلکۀ طبیعت است، رو برخوان «و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حَسُنَ اولئک رفیقاً».
معشوق بدین صفات از حق، زیرا که شمس جلالی از کوه ازلی بروی خویش برمیآید. اگر دیده وری، بنگر که بر روی آن چنین چون بر میآید. در آئینۀ لطافت جوهر صورتش نگه کن، تا نور کوکب جانش در بشرۀ صفات بجهان خلقش چون متشرق میشود، در دفتر حروف افعالی در ورق حسن و جمالش نقش صفاتی چون مرقوم میگردد.
در قامت او دلم را قیامتهاست، در رؤِیت جمال او نفسم را دیانتهاست، در ره هجر او دلم را ولایتهاست، در میدان وصال او روحم را با چند عشق مبارزتهاست. گوئی که کدام جوهر بود، که از سلک ملکوت بگسیخت، یا کدام دلبری بود از عرایس خانۀ جبروت که ازین خسته جان بگریخت؟ شعر: