قرآن کریمبه زبان فارسی

الفصل الخامس — فی فضیلة الحسن و الحَسَن و المستحسن

عبهر العاشقین — روزبهان بقلی شیرازی

الفصل الخامس فی فضیلة الحسن و الحَسَن و المستحسن

چون بذر فطرت از قالب قدرت بتربیت حسن قدم از شاهراه عدم بجهان حدثان در آورد، خلعت خلافت پوشید، و علم «عَلَّم آدم الاسماء کلها» در خزانۀ اسرار بگوش جان از حق نیوشید. افسر شاهی از نور کبریائی بر سر نهاد، و کمر عبودیت در مقام حریت در میان بسته، بلباس صفات و انوار ذات مزین شده، چهره را بخلوق جمال قدم برشتۀ صبغ «صبغةُ الله» در جامۀ جان زده.

این چنین عروسی را حق بخودی خود ستوده، میان نیکوان ملکوت گفت «صوَّرکم فاحسن صورکم». قیل آدم علیه السلام زیرا که صفی مملکت بود، و بدیع فطرت، و خزانۀ امانت، و کارخانۀ حکمت، و نو آمدۀ مسافران شاهراه قدم از ولایت عدم صلوات الله علیه وایضاً منی علی موسی علیه السلام «و القیت علیک محبة منی، قال قتادة «ملاحة فی عینیک لا یراک احد الا یجبک». و قال عکرمة «حسن و ملاحة».

و چون عیار سر بازار غوغایان عشق بکوه تجلی برآمد، و در دیده و جان و صورت آینۀ «یعضیء ولولم تمسسه نارً» داشت، نور کبریاء «نورعلی نور» او را پیرایه داد. جمال فعلش با جمال ذات و صفت درو پدید آمد. لاجرم چو باز آمد، از روی خویش نور تجلی ساطع بود. هر که را چشم از آن چشمه افتاد که تجلی بود، چو او را بدیدی، بدو عاشق شدی، و همچنان درین نخاس خانه شاهداه جلالی یوسف را علیه السلام زیرا که بنور جمال پیرایۀ صفت بر من یزید «و شروه بثمن بخس» داشت.

زیرا که کون بهای یک مویش نبود، از آن چنان ارزان آمد؛ لیکن عاشقانرا به صد هزار جان دادند، بهایش نه گران آمد. در مرآت جمالش چهرۀ جمال ازل پیدا بود، از آن سیارگان سماوات رسالت بنعت حرمت پیش او سجود کردند، و چنانک ملکوتیان پیش آدم. زیرا که هر دو کعبۀ صفت بودند و مشارق آفتاب ازلیات، از آن آفتاب پرستان قدم بدان دو شاهزادۀ عدم سجود کردند. جمال یوسف بهمت التباس از راه «هذا ربی» خلیل برداشت، گفت «انی رأیت احد عشر کوکبا و الشمس و القمر رأیتهم لی ساجدین». یا اولو الالباب! دانید که سر ظهور تجلی نه عین حلول است؛ اگر نه، ظهور حلالت جلال ذات در آینۀ افعال بودی این قبله های مختلف از آن حدیث که شهود عین در عین فعل است، بیگانه بودی.

عشق یعقوب بر یوسف علیهما السلام مر عاشقان را دلیلی عظیم است در عشق انسانی، زیرا که عشق او جز عشق حق نبود، و جمالش جمال حق را درعشق وسیلت بود. آن همه برای آن بود که صلوات الله علیه یوسف را علیه السلام که «اُعْطی نصفُ الحسن»، و حسن او را معجزات و آیات آمد، خود را تابش نشانۀ جمال بود.

عشق یعقوب بر آن شاهد حق از آن آمد که هر که در آن مجلس دیدهور بود، هم چون زلیخا جای وی از چشمۀ حسن وی در جان ساخت. «اکرامی مثواه» برخوان، وعقل را ازین عقیلت برهان، که چون حق آن شاهد را از جمال قدم جمال پوشید، از عاشق و معشوق عذر «ولقد همت به وهم بها» نیوشید.

چون جمالش از آن جمال بود و بُعدَ صفاتنا الخالق سبحانه عن تغییر الزمان وعن حلول فی المکان و الحدثان، عاشق آن جمال آمد، چنانک زبدۀ حسن قدم، و اصل سرمایۀ رهروان عدم، سیمرغ مشرق کان و آیت ما کان، محمد صلی الله علیه و سلم گفت انّ الله جميل و يحبّ الجمال». روت عايشة رضی الله عنها «ان رسول الله صلی الله علیه و سلم کان یعجب الخضرة و یعجبه الحسن».

جان آن جوانمردان آزاده از زحمت شهوات انسانی ذریۀ آدم که از جان بجان نگرستی – مبرا بود. فرمود علیه السلام«ثلث یزیدن فی قوة البصر: النظر الی الخضرة، و النظر الی وجه الحسن، والنظر الی الماء الجاری.» اسباب استرواح ارواح درین مسائل بیان کرد، که روحانیات دیدن بچشم عشق وسیلت حق است، و زیادت نور بصر و بصیرتست، چو بر احکام شریعت گذرد.

و روت ایضاً رسول الله صلی الله علیه و سلم یأمر بالجیوش «اذا ارسلتم رسولاً فاجعلوه حسَنَ الوجه الاسمر» و قال علیه السلام «اعتمدوا بحوائجکم صباح الوجه، فان حسن الصورة اول نعمة لقاک من الرجل». و قال بعض الفلاسفة «الحسن طلوع نور الیقین الناطقة علی بینة الطبیعة». ندیدی چون شواهد آیات وبدر بریات بأنوار حسن و جمال قدم ملتبس شد، و نور قدم در نفس حدث پیدا شد، خلق را شواهد آمد در کونین وعالمین، صفوتش داد، «خلقه بیده و البسه من حسنه و بهائه.»

تا جهانرا قبلۀ صفات شد، جماش در جمال درآمد، و علمش در علم، وقدرت در قدرت، و ارادت در ارادت، و حیات در حیات، وصفات در صفات، و انوا رذات بجانش در آمد. در خم اتحاد بی زحمت حلول برقع جمالش ظهراً و بطناً و خلقاً و خُلقاً یک رنگ وحدت شد، و از بیم رنگ حدث مطهر شد. لاجرم اکرم صورة واعز شاهد ابداها الحق فی العالم آمد.

شمع گیتی نواز ملازم پردۀ راز احسن الخلق و الخُلق، و شاهد الحق، محمد مصطفی صلوات الله علیه چون جمیع صفات باری بجان و جسم پدر متجلی دید، مثنی علیه گفت «خلق الله آدم علی صورته». و آن نکته از «خلقت بیدی» «و نفخت فیه من روحی» از سید عالم علیه السلام اشارت، و مبدع کمال صفت بود. حسن اصی ذریۀ او را تا قیامت ساعت از او منشعب شد.

از بدایت فطرت حسن برگزید شاهدان حق و با معدن اصلی برند، که از جنت فردوس اعلی، و جنة المأوی، و شجرۀ طوبی، و سدرة المنتهی، شعشعه میزند، زیرا که آنجا نور از نور حق دارد، و حسن از حسن، و جمال از جمال، و بها از بها، و بقا از بقا. در آن جوار ننشیند الا آنک از آن جای نصیبه دارد، جزو با کل رسد. کل شیء یرجع الی اصله.

از آن گفت علیه السلام «لما غرس الله جنة الفردوس، غرس اشجارها بیده، و فجر انهارها، ثم قال لها: تحسنی بحسنی، فَوَ عزتی وجلالی! لایجاورنی فیک بخیل.» زیرا که حسن با بخل نباشد، و از آن محل اخلاق مذمومه نشاید، تا بدانی در اینچان هر چه مستحسن است، از اثر جمال این دو مشهد و شهید است، یعنی: جنة الفردوس و آدم. چون در آمد بدین عالم، خاک آنجا در اصلاب نیکوان پاشید، تا از ارحام امهات یوسفان مشارق و مغارب از پرگارخانۀ قدرت درین جهان درآمد، و افاضت این دو بدایع فطری در این جهان نور مستحسنات آمد.

و سر این حدیث که حسن اصلی است، از زبان شارع شریعت و واضع طریقت صلوا الله علیه بیان شد، چون از حال مکاشفۀ التباس خبر داد و پیدا کرد محبت است، سر حق در تجلی حسن آورد. حسن فطری که چون جان عاشقان بحسن قدم درین حسن عاریت میکند، درین رمز حرف علم مجهول پیدا کرد. گفت «رأیت ربی فی احسن صورةٍ، فقال لی: سَل.»

خواجه کاینات بدان محبت خواست، که وراء آن حلاوت در آن زمان هیچ حلاوت ندید. گفت «اسألک بحبک و حب من یحبک و حب عمل یقربنی الی حبک.» چون جمال قدم در شاهد حسن بجانش رسید، از غلبۀ حسن آن رؤیت محبت صرف پدید آمد در جان، و در فضیلت صاحب حسن روایت کند انس مالک از رسول علیه افضل السلام قال «من رزق حسن صورة و حسن خُلق و زوجة صالحة و سخاء نفس، فقد اعطی خیر الدنیا و الآخرة.»

و چنین نشان داد سید اهل نشان، که حسن وجمال و نیل و کمال و خلق و سخا و وفا هر که یافت در این جهان، در آن جهان آثار است، و از معدن مقدس اهل انس را انوار است. چون این دولت یافت، نور جمالش نار نسوزد، و کلاه دولتش در کونین جز حق ندوزد؛ زیرا که از جهان بی ضرر است و از عالم بی خطر، صفات مجد دارد و سرماۀ وجد. مجدش سالکان را منهاج و وجدش عاشقان را معراج.

قفس این مرغ کس نشکند، و بیخ این گل زخمۀ قهریات برنکند، چنانک گفت سید خافقین و میزبان کونین و میهمان «قاب قوسین» صلی الله علیه و سلم «ما احسن الله خلق رجل و خلقه فیطعمه النار» هر که را این عهد حسن دادند بنور قدس مصطفی شد، و بحلاوت انس مجتبی شد، آدم ثانیش خوانند. چنانک گفت سید عالم «من اثار الله وجها حسناً، و جعله فی موضع غیر شأن لهُ، فهو من صفوة الله فی خلقه.»

در کتاب مجید گفت بعد از قسم «لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم» حسن تقویم در راه خَلق و خُلق آدم را از آن آمد، که جوهر طینتش در قالب فعل ریخته شد، و آن موضع را در تربیت صبغ قدرت داد، بحلیۀ صفات او را ببار است. حدیث که گفت «سمعاً و بصراً و لساناً و یداً» یاد دارد. چون چشم مهدِ سُکر و موضع التباس شریعت و شهسوار دولت راه طریقت و شاهین بستان حقیقت صلوات الله علیه در سمع فطرت و آئینۀ قدرت آدم صلوات الله علیه بچشم جان نقش جانان دید، و از خاتم قدرت بر رخ آن شهزادۀ عدم سطر نگین صفت دید، بانگ بجهان عقول فرو کرد، و بصوت سبوحی ارواح قدوسی را گفت «خلق الله آدم علی صورته.»

گردن کشان ملکوت و سراندازان جبروت در غیب احدیت، این سخن از حق بواسطۀ احمد صلوات الله بشنیدند، از سر سوداس عشق بنگارخانۀ قدرت رفتند، و آن شاهد نو آمده از ازل بدیدند، بی اختیار نزد کعبه صفت رکوع کردند. از حق ندا آمد، که حقیقت «لیس کمئله» شبیه نیست، «اُسجدوا لآدم» که نفی متشابهات جز تعطیل نیست، بدانکه استفادت مستحسن تا در جهان تصاربف و طبایع و صور واصل عناصر از اصل آدم است، که نور قدرت نخست در مشکاة صورت وی آمد، و شمس عز بروی شواهد مشرق جمال او برآمد، زیرا که نور جمالش از معدن جمال قدم بود، هر که را و هر چه را که از آن نوری دادند؛ درین جهان عاشقان را ریاحینی است از باغ جمال و جلال احد، در قرب از آن نور سایۀ حسن بر من یزید است، چون از معدن دور افتد، حسن نقصان گیرد.

هر که را وجود لطیف و جسم رقیق تر و جان شریفتر، هیکل او از جواهر نورانی معدن ظاهرتر. در جمع اشیاء از مستحسنات تأثیر آن حسن است، زیرا که هر ذرۀ از کون جانی از فعل حق دارد، که درو مباشر است بنعت صفت و تجلی ذات، علی الخصوص اشیاء مستحسن، جز چشم یقین بین نه بیند، هر چه اقرب بر معدن جمال، بعهد عشق نزدیکتر. یقینی که شیر مرغ زار بهشت عقل و سناد کوهسار فضل، از مادگی عشق هر چه تازه آمدی در باغ مقادیر از نزد معشوق، بسرعت آن را ببوسید و بر چشم نهادی.

بوسیدنش مباشرت روح بافعل قدیم از شهوت عشق آمد، بر دیده نهادش، خواستن قرب قرب آمد. کما روی «ان رسول الله صلی الله علیه و سلم کان اذا رأی الورد قبّلها و وضعها علی عینه، و قال علیه السلام: الورد الأحمر من بهاء الله.» حظ چشم بجز چشم را نباشد، زیرا که بچشم از آن چشم آن چشم را میدید، زیرا که چشم نهادی که دریچۀ جانست، روح از آن دریچه عالم ملکوت میبیند.

«و انه صلی الله علیه و سلم برز الی المطر یوماً و فحشر ثوبه عنه، لیصیبه فقیل له فی ذلک، فقال: هو قریب العهد بربه» اینست صحت دعوی عاشقان، و وارد آمد از معدن رسالت محمد صلوات الله علیه. اما فرق میان نیکویی آدمی و نیکوئی غیر آدمی از الوان و اشیاء درین جهان، آنست که حسن انسان خاصیت انوار تجلی ذاتی دارد، و دگر چیزها حسن از طراوت فعل دارد.

رؤیت کون قبلۀ زهاد است، و رؤیت آدم قبلۀ عشاقست. نارسیدگان شریعت بر ماخرده گیرند، و گویند که آیات خلق سموات عظیمتر، چرا در آن ننگرید؟ آری، در سموات آیاتست، و آیات تنگ دلان علام منهاج است، لکن در روی آدم بُروز آفتاب تجلی ذات و صفاتست، زیرا عشق از حسن آدم در آمد، و نور ایمان از کالبد کون درآمد. کس عاشقی بر کون ندید، وجز بر روی خوب یوسف تغیری در کون ندید.

عشق و حسن از معدن صفات آمد، و در لوح افعال حرف مشکلات ذات اندر آیات در سطوات قدس ذات فناست، و عشق بر حسن در عین الله عین بقاست. اینست جواب مفلسان طامات. انصاف ازین حکیم در عشق است، که بیان کند مرغان را که در آینۀ کون حق بصفات عظمت و نور عزت ذات تجلی کند، صدمات آن نظام معرفت و قوام محبت شکند. از آن خلیل بعد از رؤیت ملکوت از سیارگان سموات بری گشت، زیرا که در آن اثر جمال نبود، «رب ارنی» گفت در پیرایۀ قدرت، «اولم تُؤمن» در جواب آمد، زیرا که آیات محل ایمانست.

چون دانست که شهود جمال قدم در آیات نیست، سر بگریبان عشق فرو کرد، گفت «انی ذاهب الی ربی». چون از غیر بیگانه آمد، تا خود را در جمال جان خویش باز یافت، از آیتها کون مرآت دل برگزید، زیرا که حق را بدیدۀ سر در آن آینه دید، از آن گفت «الا من اتی الله بقلب سلیم». یعنی مصفی عن کدورات الکون بنور التجلی

و فرق میان مستحسنات و مستقبحات آنست که حق تعالی مستحسن را آینۀ لطف آفرید، و مستقبح را آینۀ قهر. قهر محل نکرت آمد، و لطف محل معرفت. اگر چه نکرت در حقیقت آلت معرفتست، نازک دلان انس از رؤیت آن بگریزند، زیرا که صدمات قهریات نتواند دید، زیرا که سید عالم صلی الله علیه و آله و سلم از مستقبح متنفر بودی، که روحانی کثافت جسمانی نتواند کشید.

اگر بوالفضولی گوید که آنچه در روی آدم پیداست، در صورت مستقبح همانست، بدیع فطرت و سلاسۀ قربت نشناخته است. تو نیرنگ و رنگ و مکر و سخنان مزخرف او مشنو، که آن طاماتست. اگر گوید که آن در این پیداست، محض ترهات است. لکن موحدان دانند که مستقبح از آن امور اضافی است، ورنه در عین قدم قبیح نیست. اما صورت قهرش زشت تر نگاشته است، و تو در حجاب توئی، اگر تو از توئی بیرون آئی، حجاب قهر برخیزد، و تو محض قدم بینی. لکن در قدم آیت عدم نیست. بچشم صرف قدم نه بینی. در این فصل محض اسرار گفتیم، و به آب حکمت لوح خیال شستیم. هر که امل کان الله در کان لعل آن ترک نه بیند، او را این سخن مسلم نیست. هر که لالۀ رخسار قدم در لاله زار روی او نه بیند از عشق بیگانه است، و ره که چنین سخن نداند، نزد عاقلان عشق دیوانه است.

رایت وصل دوست در خط و خال آن مه رویست. گر ندانی در سطر صفت بنگر که چون گفت «و نحن اقرب الیه من حبل الورید»، «نحن اقرب الیه منکم ولکن لاتبصرون». مگر آن غارتی را ندیدی که چون بچشم شوخ دلم را غارت کرد، و نگارخانۀ عشقم بجمال خود عمارت کرد، خم گشت پشت همتم در این حرف پر غلط، زیرا ز دست عشقش بگریختم. پاسبان عشق او دلم را ملازم، از آن بنعت عشق در دست آن ترک عاجزم. رباعیة:

در عشق تو خفته همچوابروی توأمزیرا که نه مرد دست و بازوی توأم
در خشم شدی که گفتمت ترک منی بیزار از این حدیث، هندوی توأم.