قرآن کریمبه زبان فارسی

الفصل السادس — فی کیفیة جوهر العشق الانسانی و ماهیته

عبهر العاشقین — روزبهان بقلی شیرازی

الفصل السادس فی کیفیة جوهر العشق الانسانی و ماهیته

اعلم یا اخی ارشدک الله طریق العاشقین بدان که اصل عشق چهار چیز است، و از ترکیب آن چهار چیز عشق انسانی و روحانیت مکان گیرد. چون طبع جان از طبع انسانی جدا شود، و حسن جان از حسن صورت که عالم باد و خاک و آتش و آبست به تأثیر فطرت فعلی مقدس شود، و زرِّ کانی در این عالم بغایت پرورش به صفت اصل معدني شود، در آن جوهر رقت و لطافت بحدی شود که «یضی بنفسه فی نفسه» از ارکان اربع عشق رکنی پدید آید.

چون بدین صفت گشت، استعداد قبول جمال روحانیات یافت، پس از آن در دیدۀ سر نور روحانیات ملکوت که اصل حسن است در او پیوندد، زیرا که حجاب جان انسانی برخاست. چون نور جان بنور معدن متحد شد، دو رکن ا زجوهر عشق حاصل آمد. بعد از این صفات مستحسن هم رنگ مستحسن شد: ثلثان قمر عشق از خسوف بیرون آمد، زیرا که پیرایۀ فعل که اصل استعداد معدن قدس است که حسن اصلی از آن منشعب است، برابر استعداد عاشق آمد.

دیگر از رشاش نور جمال قدم چون در حسن حَسَن طلوع کرد، حسن اصلی مقابل نور دیدۀ عاشق شد: آن دو نور که در صورت دو جزء است، و در معنی کل محض است، جزویت پذیرد. چون معنی در معنی و حسن در استعداد ملتبس شد، اهلیت بأهلیت متصل گشت، الفت طبیعی متجانس گردد؛ نور دیدۀ روح با نور دیده متحد شود؛ سر با سِر بیامیزد؛ صفات معشوق بخیال عاشق سر از گریبان جمال برآورد. ظاهراً و باطناً پیوند کلی پدید آید.

چون این صفات معشوق در عاشق نفوذ کند، سلطان عشق دست فراز کند و اماکن جان و دل وعقل و سر و صورت و صفت فرا گیرد، و اصل عشق از جواهر اربع در صفات عاشق و معشوق متعقد گردد، صورت و صفات انسانی از ضعف مقهور سلطان عشق شوند؛ دل را اندوه پدید آید؛ از تأثیر حرت به آتش عشق، نفس را هوای عشق پیدا شود؛ ملازم درد بماند؛ عقل را هوس التباس در عشق انسانس بروی انسان درگیرد؛ روح را هوس جانان در جان و جمال جان که صفات معشوقست پدید آید: آن جذبات عشق قدم باشد. لکن جان عاشق، در بدایت عشق انسانی برآید.

چون این معجونات پدید آید، خواهندگان معشوق از جهان عقل بجهان جان سفر کنند، و از دریچههای حواس خَمْس طلب جانان کنند. این وصف اصل جوهر عشق آمد؛ از اینجا مقام بمقام ترقی کند، تا کمال عشق پدید آید. بعد از جمع ارکان اربع بدایت عشق کمال الفت است، و الفت جمعیت است و مقارنۀ دل بدل و اتصال محبت بقلب و جان به جان و سکون نفس، کما اَشَدَ بعضهم، شعر:

و الفَینِ کَالغُضَیْنِ شَقَّهُما الهویفَرُوحاهما روح و قَلباهُما قَلب.
یُمِیُتُهما بُعدُ المزار اذا نَأتْ دیارُهُم شوقاً و یُحییهما القُربُ.

چون بدان مزدی گیرد، جان به جان انس گیرد و انس در رؤیت و صحبتست، زیرا که سکون از آن پدید آید، کما انشد، شعر:

أنستُ به فلا اُبغی سواهمخافةَ أن أضلّ فلا أراه.

بعد از این ود است، و آن از تأثیر وصلست و غایت قربست، و آن غایت حظِ دل عاشقست، کما قال، و شعر:

وددتُ و بیت الله ما دُمُت انّها نصیبی من الدنیا فانی نصیبها.
فأِن تَجْزِ لَیلی بالمودّة تَجْزِنی و أن تَجرِ بالقرب فانی قَریبها.

چون بر آن حقیقت نور عشق زیادت شود، آن را محبت گویند. آنگه که سلطان عشق لشکر عقل شکست، و در جان عاشق بتخت سلطنت نشست، محبت حقیقی از مجازی پیدا شد. آنگه خلت پدید آید، که حقایق عشق بعروق جان متخلل شود، و صفات یکتایی پدید آید. آنگه گویند، شعر:

خلان نفساهما و الروح واحدةفلا یمیلان طول الدهر ما اجتمعا.

چون اندوه دل بر مزید شود، و شعشعۀ جان از بام عقل پرتوی به عالم فعل او کند، شغف پدید آید. و آن شدت ولع است، غُرام کلی آنجاست، و امتنان دل از تأثیر عشق بروی معشوق در دل پدید آید. دگر عشق بشغاف رسد، و پردۀ فؤاد بسوزاند. چون نیک محترق شد، استشهاد پدید آید، و آن غلبۀ حُبِّ محبوب باشد، که عاشق را مهیج جنون عشق شود، تا اسرار معشوق از گزاف میگوید. آنجا جنون در جنونست. دگر وله پدید آید، و آن ذهول عقل باشد که از شدت حُزن جان حاصل شود؛ دگر هَیَمانست؛ دگر هیجانست؛ دگر عطش است که آن را صَدی خوانند، دگر شوقست، وآن غایت قلق صباتست.

چون این مقامها در مرد پدید آمد، سواقی اسباب عشق در جان عاشق قلزم عشق شد، عشق در ظاهر و باطن سرایت کند، و هیج نَفَسی بر وی بی لذت عشق نگذرد. آنگه در این عشق حضور و غیبت باشد، سُکر و صَحو باشد. آنگهش عشق خوانند که این صفات مجتمع شود. غایت عشق انسانی تا بدین دروازه است، زیرا که جان در رؤیت صنایع صانعست، لکن عشق صانع از عشق مصنوع باز نمیداند، زیرا که مبدأ عشقست.

چون صانع قدیم حجاب عشق انسانی از پیش عشق ربانی بر دارد، «صار عشقُه عشق الخاص». اگر مرید از علل نفسانی در عشق انسانی مطهر شود، در عشق الهی راسخ باشد. و اگر بر جامۀ جان از لوث شهوت چیزی بماند، در جهان عشق الهی از مرکب حقیقت پیاده رو باشد. بهر حال که عشق پدید آید، اگر طبیعیات و اگر روحانیات باشد، عشق در مقام خود محمود است، زیرا که عشق طبیعی منهاج عشق روحانیست، و عشق روحانی منهاج عشق ربانی است. اثقال عشق الهی جز باین مرکب نتوان کشید، و رواقِ صفاء صرفِ جمالِ قدم جز در این اقداح افراح نتوان نوشید این سه جوهر بقصد معدن همیشه حرکت مینماید.

ای دانۀ مرغان بستان مُلک! وای آفتاب مشرق! ای ترک! زینهار که اگر روزی عاشقت از سر مستی سر زلف گیرد، یا بمباشرت – خاک در دیده در پای تو میرد، نگویی که این چه غلطست؟ نیست غلط در عشق خاص میل طبع روحانی. فی الجمله اقالت عثرت عاشق رواست. آه گویی که سزای این دولت کجاست؟ این عارض سِقَم جان در شمار مگیر. مصرع: «کآخر نباشد کم زکم». لکن عارض طاریست. ای جان ما را غذا! وای وصف گفتۀ ایزد در نُبی! عشق اصول براندازد؛ آن از فرط عشق است، معذور دار.

اگر چه در حقیقت عشق طبیعی ادنی منزلی است، که عشق تأثیر کبریت احمر کبریاست که در نور دیدۀ جان زده است، و از آن کیمیا جانی از ازل در جان جان پوشیده است، از این سبب عشق بر عاشق و معشوق بضبغ اتحاد بکرنگست. حقیقت عشق رهی بگفت، اگر بشنیدی. و چون از این شراب نخوردی، الله الله! هیچ ما را ندیدی. در باغ عشق ما نگر، تا مرغان سبحانی «انا الحق» سرای بینی. بشنو آن نغمها که مطربِ رودِ عشق چون میزند؟ در شش در کاف کفر وفاء فناغرچۀ روزگار توأم، دو شش پنجی در عرصۀ عشق بنقش وصل ما را بزن، که در تکاپوی جان در ره عشق جانان جان را قدمی نماند، و در محفل خوبان زمانه ما را دمی نماند. رباعیه:

بوسی ز لبت بمن ده و جان بستانور زلف تو کافر است، ایمان بستان؛
ور در غم تو ز دل شده تقصیری از جان بلب رسیده تاوان بستان.