قرآن کریمبه زبان فارسی

الفصل السابع — فی بیان سبب بقاء العشق فی العاشقین

عبهر العاشقین — روزبهان بقلی شیرازی

الفصل السابع فی بیان سبب بقاء العشق فی العاشقین

اعلم یا اخی بارک الله فی عشقک که عشق صفت قدس است در معدن قدس؛ از تغییر حوادث منزه است، زیرا که حق را صفت است. پیش از وجود اکوان و حدثان، عشق و عاشق و معشوق خود بود؛ چون از نگارخانۀ امر اشکال فعلی پیدا کرد، خلاصۀ کون صورت آدم آمد صلوات الله علیه، زیرا که الطف جواهر ملکوتی بود، حق بلباس هستی پوشیده بود، و عالم صفتش را حجاب نیامد.

اگر چه ایشان بخود از حق محجوبند، لاجرم عقل قدسی و روح قدسی آیینۀ قدم آمد، زیرا که آن عقل از وجود حق پیرایه داشت، از آن در حجاب نشد. چنین گفتند او را پیش از کون که «اول ماصَدَر من الباری» یعنی العقل. نور قدم در آن آیینۀ بیاسباب پدید آمد، عقل را سَلَب صفت پوشانید، امانت آدم آن بود، زیرا که جان را جانِ جان بود، تا در جوهر عقل بی زحمت ارواح آن لطیفه مانده بود؛ از رتبت اصلی جز یک درجه تغیر نیافت حسن اصلی، زیرا که نور قدم در حدث متجلی بود.

چون عقل آن ودیعت بروح داد، تغیر زیادت آمد. روح در معدن دل چون بنشست، آفتاب تجلی از کوهستان روح سر بر کرد. نور کبریا در آن وسیله که گفتم، خود را در نیران طبیعت زد. حسن قدم بحسن حدث ملتبس شد؛ عالم صورت از پرتو آن منور شد. از پس این پردهها روی بعالم نمود، که اگر آنچه در جوهر طبیعت همچنان روی بدین جهان نمودی حقیقة و صرفاً، صورت بسوختی از غلبۀ آن نور؛ و اگر صِرفِ آن بیواسطۀ روح بدل سرایت کردی، بنیاد بشر برداشتی؛ و اگر حقیقت بی التباس عقل بروح درآمدی، اروااح و اجساد محترق کردی.

بلطف و جمال نور حسن ازل در مشکات عقل آمد، و اگر حقیقت حسن بنعت قدس از راه کبریا و عظمت به عقل درآمدی، عقل از عقل مضمحل شدی. حسن اصلی که معدن عشقست، در جملۀ این حجاب چون در آمد، نور جمال در جمیع حجاب پوشید. اگر آنچه روح را داد، همچنان که بجهان درآمدی، در پرتو آن کون مستغرق نور شدی. بلکه اگر روح بی آن روی بنماید، از نور جمال او نور ابصار برُباید، زیرا که طراوت فعل خاص و نرو قدرت دارد. شیخ ابوبکر واسطی رحمة الله علیه گوید: «اظهر الله الروح من بین جماله و جلاله، و لولا انه سترها بالماء و الطین، لأحترق الکون بنورها».

پس چون کون طاقت صرف آن جمال وحسن داشتی، اگر نه مصابح ازل در مشکات حدث پیدا شدی؟ اگر ندانی، رو و تفسیر «الله نور السموات الارض، مثل نوره کمشکوة فیها مصباح» برخوان، تا معنی «المصباح فی زُجاجَةٍ الزجاجة کانها کوکب دری» بدانی، که نور مصباح نور قدمست، و روغنش از وسایط فعل خاصست. و ببخ آن در زمین ازل رسوخ دارد، که عوارض حدث سر سوی آسمان سرمدی دارد. فرمود «لاشرقیة و لاغربیة». نزدیک بود که افعال را حکم صرف دادی، فرمود «یکاد زیتها یضیء تمسسه نار.»

چون نور ذات بنور فعل تجلی کرد، فرمود «نورٌ علی نور»، آن خاصیت جز ارواح قدسی را و عقل جلالی را نیست «منبین الحدثان و اهل الزمان و المکان» چنانکه فرمود «یهدی الله لنوره من یشاء» و هر که را نیست، ازین حدیث بیگانه است. «و من لم یجعل الله له نوراً، فما له من نور». چنانکه نظر عاشق در صفات معشوق حسن اصلی بیش بیند، عشقش بیش باشد، زیرا که مصباح عشق را روغن از حسن قدمست «یزید بزیادته و بنقص بنقصانه»، برای آن که در اصل عشق با حسن متحد است.

بقاء عشق به بقاء حسنست، تا بدان حد که بصروف حوادث و زحمت طبایع و سیر عناصر و تغیر عمر چون از آینۀ کالبد شمس حسن تحت سحاب حواس و طبیعت از روی معشوق بمعدن اصلی روی در میکشد، عشق در عاشق نقصان میگیرد، زیرا که بغروب او عالم صورت متغیّر میشود. دل عاشق چون آفتاب حسن نیابد طلب از معدنی دیگر کند. عجب مدار که در کبر سن معشوق، در عاشق آن عشق کم شود، که قدرت صانع قدیم و حکمت لایزالش اقتضاء آن کند، که نور از وقت فطرت در معشوق تا عنفوان شبابش بیش نماند. آنگه بتدریج قمر حسن بمغرب ازل باز میگردد، زیرا که ظلمت معاصی از شب قهر در صفت و صورتش سرایت میکند.

عاقلان دانند که چون شب آمد، نور آفتاب هیچ نماند جز اهل ولایت را، که عاقلان را فرمود «لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم، ثم رددناه اسفل سافلین، الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات»، یعنی اهل ولایت که اجر ایشان حسن ازلیست، بطاعت بر مزید باشد؛ چنانکه اشارت فرمود و گفت «فلهم اجرٌ غیر ممنون، ای حسنهم غیر منقوسٍ. واین دو حال حق سبحانه و تعالی در استوار کتاب پیدا کرد، یعنی عموم اهل طبیعت صورت ایشان بنور طاعت حق مزین است.

چون آیینۀ طبیعت از زنگار معصیت مصفا شد، جمال حسن ازل بنعت تجلی در آن آینه پیدا شود. پس آنگه صورت و معنی ایشان هر زمان بنور حق مصفّاتر زيرا كه ايشان پرندگان شمع قدم اند، نور از معدن حسن گیرند و جمال از جمال حق پذیرند. مگر نشنیدی که یوسف علیه السلام هر روز زیباتر و نیکوتر بودی «والقیتُ علیک محبةً منّی»، در شیخوخت نور حسن از روی موسی علیه السلام ساطع تر بود، چنانکه ایشان را هر دو پیوسته برقع بر روی بودی؛ و اگر نه چنان بودی، امت در عشق از عبودیت باز ماندندی.

اینست قصۀ عشاق، ای شمع جان اهل اشواق! تا بدانی که آن نور در پیشانی ماست. بچشم حقیقت بنگر، که نیک پیداست، «تعرفهم بسیماهم» حسن بدیع با عشق من مقرونست، که حدیث حَدَث از معدن عشق و حسن بیرونست. عشق و عاشق و معشوق گر نه مائیم، پس کیست؟ هر چه نه این دم است، عالم دوئیست. این نادره نگر که من بر من بی من عاشقم، و من بی من دایم در آینۀ وجوود معشوق مینگرم، تا من کدامم؟ رباعیه:

در جستن جام جم جهان پیمودمروزی ننشستم و شبی نغنودم
زاستاد چو وصف جام جم بشنودم خود جام جهان نمای جم من بودم.