خدای تعالی گفت: «وَثِیابَکَ فَطَهِّر» قیل فقصّر. یعنی جامه را کوتاه کن.
ابوهریره- رضی اللّه عنه- روایت میکند از رسول- صلَّی اللّه علیه و سلَّم- که خدای تعالی دوست دارد کسی را که جامه- بادَروزَه دارد و باک ندارد از آنچه بپوشد. و عمر- رضی اللّه عنه- ببریدی از آستین، آنچه از انگشتان بگذشتی.
و بعضی گفتهاند: درویش صادق را هرچه بپوشد بر وی نیکو آید، و باشد او را ملاحت و مهابت.
و ادب ایشان در این آنست که با وقت بپوشند آنچه یابند بی تکلف و بی اختیار، و اقتصار کنند بدانکه فرایض بدان بگزارند از سترعورت، و آنچه سرما و گرما را دفع کند که، اینها آنست که پیغمبر- علیه الصَّلوة- آن را مستثنی کرده است ازدنیا، و گفته که: آن نه از دنیا است که از بسیاری جامه بَرَنج باشند و مواسات کنند به زیادتی. پیغمبر- علیه السَّلام گفت-: سه کس بی حساب در بهشت شوند: مردی که جامه را میشوید، و جز از آن کهنه نیابد که پوشد؛ و مردی که برنیافرازد بر سر آتشی که افروخته است دیگی؛ و مردی که شربتی طلب کند و نگوید این را نمیخواهم.
و از عایشه- رضی اللّه عنها- روایت کردهاند که گفت: رسول- علیه السلام- نساخت از هیچیز جفت آن.
و جهد کند در نظافت و طراوت که پیغمبر- صلَّی اللّه علیه و سلَّم- بدید شوخی بر جامۀ قومی که آمده بودند. گفت: آخر آن چیز که جامه را بدان بشستی، نیافت؛ و فرمود که: انگار که درویشی از خدای تعالی است، شوخگنی جامه از چیست!
گفت- صلَّی اللّه علیه و سلَّم-: بدرستی که خدای تعالی شوخ را دشمن دارد.
و کراهیت داشتهاند پوشیدن جامۀ مشهور و تبرک کردهاند به جامۀ مشایخ.
روایت کردهاند که رسول- علیه السَّلام- در خانه شد با یاران و خانه پر گشت. جریر بن عبداللّه البجلیّ درآمد و جای را نیافت و بیرون از خانه بنشست، و مصطفی- صلَّی اللّه علیه و سلَّم- او را بدید، در حال جامۀ مبارک خود را درپیچید و در پیش جریر انداخت تا بر آن نشیند؛ و گفت: بر سَرِ این نشین. جریر جامه را برداشت و آن را ببوسید و برِ وی بازنهاد.
و بعضی از ایشان اختیار کردهاند دو جامه: خرقه اختیار کنند همچنانکه محرم و بیشترین ایشان این را کراهیت داشتهاند مگر محرم را تا به مکه که، در آن شهرتی است و زیادت کردن ظهور براقران.
و کراهیت است پوشیدن فرجی، مگر مشایخ را که آن به منزلت طیلسان است. و سجاده هم مشایخ راست و سرپوش مریدان را.
و دوست داشتهاند که بر یک جامه اختصار کنند. جریری حکایت کند که در بغداد درویشی بود که ما هرگز نیافتیم الا در یک جامه به زمستان و تابستان و از او سؤال کردند که این چه حال است؟ گفت: من حریص بودم به جامۀ بسیار، وقتی خواب دیدم که در بهشت رفتم و جماعتی رادیدم از یاران، برخوانی نشسته. من قصد ایشان کردم و ملایکه نمیگذاشتند و گفتند: این قوم صاحب یک جامهاند ترا جامه بسیار است. چون بیدار شدم، نذر کردم که نپوشم مگر یک جامه، تا به خدای تعالی رسم.
و جنید را گفتند که: مرقع و رکوهها بسیار شد واین مذهب را خوار کردند. او به جواب گفت: اکنون خوش است راه رفتن شما را میبیند به دیدههای ایشان، و شما در سر با خدایاید.
و ابوحاتم عطار چون اصحاب مرقعات دیدی، گفتی: ای استاد آشکارا کردید علمها را و طبل را بزدید؛ کاج دانستمی که در جنگ شما چه مردی نمائید.
و علی بن بندار میگوید: یک جامه که در آن نماز روا باشد، کراهی دارم که بدل کنم آن را از بهر دینار مردم به بهتر از آن.
و ابوحفص حداد گوید: چون روشنائی درویش را در جائی بینی از او امید خیر مدار.
فصل