ربّ العزّة- تبارک و تعالی- گفت: «وَ اذَا سَمِعُوا ما أنْزِل اِلیَ الرَّسُولِ تَری اَعْیُنَهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ». و گفت تعالی: «الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ». و گفت : «فَهُمْ فیِ رَوْضَةٍ یُحْبَروُنَ». مجاهد گفت: یسمعون.
و پیغمبر علیه الصَّلوة گفت «الحدیث»: «ما اذن اللّه لشیءٍ کاذنه لنبی حسن الصوت بالذّکر». سماع نکند خدای مر چیز را همچون سماع کردن مر پیغمبری را که نیکو آواز باشد به ذکر.
و روایت کردهاند: برخواندند پیش مصطفی این آیت: «اِنّ لَدَیْنا اَنْکالاً وَجَحیماً وَطَعاماً ذاغُصَّةٍ وَعَذاباً اَلیماً». و به روایتی دیگر این آیت برخواندند: «فَکَیْفَ اِذا جِئْنا مِنْ کلّ اُمَّةٍ بِشَهدٍ وَجِئْنابِکَ عَلی هؤلاء شَهیداً». و بسیار بگریست.
و روایت کردهاند از عایشه- رضی اللّه عنها- که: بود نزدیک من کنیزکی و پیش من سماع کردی؛ و پیغمبر- علیه السَّلام- درآمد و آن کنیزک بر حالِ خود میبود. پس عمر- رضی اللّه عنه- درآمد و او بدوید. مصطفی- علیه الصَّلوة و السّلام- بخندید. عمر گفت: خندۀ تو از چیست یا رسول اللّه؟ پیغامبر او را بگفت. عمر گفت: بیرون نشوم تا بشنوم آن را که بشنیده است رسول خدای. پس سید بفرمود تا عمر را بشنوانید.
و ذوالنون مصری- رحمة اللّه علیه- را سؤال کردند از سماع، گفت: واردی است بحق که برانگیزاند دل را سوی حق؛ هر که بهر نفس سماع کند، زندیق گردد.
و سری- رحمة اللّه علیه- گفت: دل دوستان شاد شود نزدیک سماع و دل تایبان بترسد و دل مشتاقان افروخته گردد.
و گفتهاند: مَثَل سماع مَثَل باران است، چون بر زمین رسد، زمین سبز گردد. همچنین دلهای برافروخته ظاهر گرداند مکنونات فواید را نزد سماع.
و گفتهاند: سماع به حرکت آورد آنچه دل آن را پوشیده میدارد از شادی و اندوه و ترس و امید و شوق. گاه باشد که او را به گریه آورد و گاه باشد که او را به طرب آورد.
و گفتهاند: سماع بهره مند گرداند هرعضوی را، که گاه باشد که به گریه آید و گاه باشد که به فریاد آید، و گاه باشد که دست برهم زند و گاه باشد که رقص کند و گاه باشد که بیهوش گردد.
و گفتهاند: اهل سماع سهاند: شنونده به پروردگار خود و شنونده به دل خود و شنونده به نفس خود.
و بعضی از مشایخ گفتهاند: سماع نیک نباشد، مگر کسی را که دلِ او زنده باشد و نفس او مرده.
و گفتهاند: درست نگردد سماع، مگر کسی را که از حظ خود فانی گشته باشد، و حقیقت او باقی بود و بشریت او فرو مرده باشد.
و از بعضی حکایت کنند که گفت: خضر را- علیه السَّلام- دیدم و گفتم: چه میگوئی در سماع که یاران ما در آن میباشند؟ گفت: آن صفائیست که ثابت نشود بر او، مگر قدمهای عالمان.
و گفتهاند: سماع آتش زنۀ سلطانی است و آتش آن درنگیرد مگر در دل آن کس که دل سوخته دارد بر محبت و نفسی سوخته بر مجاهدت.
و از آداب ایشان است که در آن تکلف نکنند و ایشان را از بهر سماع وقتی معلوم نباشد و در سماع طیبت آرزو نکنند. پس سماع کنند آن چیز را که داخل بود در وصف مریدان تایب و ترسندگان و امید دارندگان؛ و آنچه ایشان را بر معاملت حریص کند و صدق ارادت ایشان تازه گردد و آن کس که این نداند، واجب است بر او که قصد کسی کند که او را ادب کند در این.
و نصرآبادی را گفتند: تو بغایت حریصی بر سماع. گفت: آری، آن بهتر است از آنکه بنشینم و غیبت کنم. ابوعمر نجید او را گفت: دور است این ای ابوالقاسم که زلتی- یعنی لغزیدن قدمی- در سماع بتر است از چندین و چندین سال که غیبت مردم کنند.
و ابوعلی رودباری گفت: به ما چنان رسید در این کار، تا جایی که مثل تیزی شمشیر، اگر میل کنیم، چندین در آتش افتیم.
و از آداب نباشد استدعای حال و تکلف از بهر قیام به سماع الا از غلبه حالی که در آید و برانگیخته شود یا آنکه بر سبیل مساعدت باشد صادقی را یا مطایبه؛ نه آنکه سکونی به خود راه دهد به تکلف.
و نیز اظهار حال نکند، و ترک این اولیتر باشد. روایت کردهاند از رسول- صلّی اللّه علیه و سلّم- که وعظ میگفت و مردی از گوشۀ مسجد بیهوش گشت، گفت: کیست که شوریده کرد بر ما دینِ ما؛ اگر راستگوی است مشهور کرد نفس خود را و اگر کاذب است خدای او را نیست گرداناد.
و کراهیت است جوانان را که به حضور مشایخ قیام کنند و حال ظاهر گردانند. حکایت کنند که جوانی با جنید صحبت داشت و هر وقت که سماع بودی برجستی و متغیر شدی. جنید گفت او را: اگر ظاهر شود بعد از این از تو این، باید که صحبت من نکنی و بعد از آن، آن جوان نفس خود را نگاه میداشت و گاه بودی که از هر یک تا موی وی عرق روان شدی تا روزی از روزها برجست چنانکه روح از وی بیرون شد.
و رخصت نیست جوانان را در قیام حرکت کردن اصلاً و اکثر مشایخ کراهیت داشتهاند حضور ایشان در مجلس سماع.
و چون وقت جذبه بود روا نبود کسی را که به تکلف مداخلت و مزاحمت کند بر طریق موافقت. و حکایت کردهاند که: ذوالنون مصری به بغداد شد، جماعتی پیش او درشدند و با ایشان قوالی بود از او دستوری خواستند که چیزی بگوید و او ایشان را دستوری داد و قوال این بیت برخواند، شعر:
دلِ او خوش گشت و برخاست و تواجد کرد و بر روی بیفتاد و خون از پیشانی روان شد و بر زمین نمیافتاد. پس یکی از ایشان برخاست و ذوالنون به وی نگریست، و گفت: «اَلَّذی یَراکَ حینَ تَقُومُ». مرد بنشست.
و سکون با حضور دل و جمع همت و وقف بر احوال مستمعان اولیتر از مداخلت است که آن محل استقامت و تمکین است و خاموشی از آداب حضرت است. خدای تعالی گفت: «فَلَمّا حَضَرُوُهُ قالُوا اَنْصِتُوا». و خدای تعالی گفت: «وَخَشَعَتِ الْاَصْواتُ لِلرَّحمنِ فَلاَ تَسْمَعُ اِلاَّ هَمْساً».
و چون مجلس سماع اتفاق افتد، ابتدا به قرآن باید کرد و ختم نیز بدان. حکایت کنند از ممشاد دینوری که رسول خدای را به خواب دید و از او سؤال کرد از جمع شدن قوم سماع را. گفت: باکی نباشد ابتدا به قرآن کنید و ختم بدان.
و کراهیت است مرید را که سماع غزل کند و اوصاف خد و زلف و خال، که آن بعید الغور است.
و بعضی از مشایخ گفتهاند که: سماع شهوتی است در قعر شبهتی که آن را درنیابد مگر عارفی بینا دل و دریابنده و زدودۀ شهوت و شبهت و آن که هوی او را نابسوده.
و جنید گفت: هر مریدی را که بینی که میل به سماع دارد، بدانکه در او بقیّتی است از بطالت.
و گفتهاند: سماع صراطی کشیده است، صاحب یقینی قصد آن کند و دریابد و صاحب شک قصد کند بانکار؛ و سماع گذرنده را به اعلای علیین رساند یا به اسفل السافلین.
و یکی از مریدان شیخی را گفت که: نه مشایخ میل به سماع میکنند؟ شیخ گفت: اگر تو مانند ایشانی، تو نیز سماع میکن.
و باید که در مجلس سماع کسی نخندد یا مشغول چیزی دیگر شود حاضر نشود.
حکایت کردهاند از ابوعبداللّه خفیف که حاضر شدم با شیخ خود احمد بن یحیی، در دعوتی به شهر شیراز، و در آن دعوت اتفاق سماع افتاد و وقت شیخ خوش شد، و برخاست و تواجد کرد و میگردید؛ و جماعتی از ابنای دنیا در صفۀ دیگر که برابر ما بودند، و یکی از ایشان بخندید. شیخ چراغ پای را برگرفت و آن را بینداخت بدان صفه و به دیوار آمد و هر سه پایۀ چراغ پای در دیوار نشست. و شیخ ابوعبداللّه مدت سی سال نماز بامداد به آبدستِ شب میگزارد.
و سؤال کردند بعضی مشایخ را که دل از سماع چه بیاشامد و ارواح را از آن چه شرف باشد، و نفس از آن چه چیز شرب کند؟ گفت: شرب دلها حلم باشد و شرب ارواح تنعم باشد و شرب نفوس ذکری باشد که موافق گردد طبع او را از حظوظ.
و سؤال کردند از تکلف در سماع؛ به جواب گفت که: سماع بر دو نوع است: یکی آنکه مستمع گردد طلب جاه را، یا منفعتی دنیاوی را و این نوع تلبیس و خیانت باشد و یک نوع دیگر که تکلف کند طلب حقیقت را، چنانکه کسی وجد را طلب کند به تواجد؛ و او به منزلت گوینده است از گریستن و رسول- صلّی اللّه علیه و سلّم- گفت «الحدیث»: «إذا أرایتم اهل البلاء فابکوا فإن لم تبکوا فتباکوا». چون اهل بلا را بینند بگریند اگر نگریند به تکلف گریه کنند.
و ابونصر سراج گفت- رحمة اللّه علیه- اهل سماع بر سه طبقهاند: طبقهای از ایشان در سماع بر مخاطبات حق رجوع کنند در آنچه میشنوند.
و طبقهای از ایشان رجوع کنند در سماع مخاطبات احوال ایشان و مقامات و اوقات ایشان بسته شدگان به علماند و طالبان به صدق در آنچه اشارت کنند او را اندرین چیز.
و طبقهای از ایشان درویشاناند مجرَّد، آنان که از علایق قطع کردهاند و دل ایشان ملوث نشده است به محبت دنیا و جمع آن و منع آن. ایشان سماع کنند به دلهای خوش و لایق باشد ایشان را سماع، ایشان نزدیکترین مردماند بر سلامت و از فتنه بسلامتتر.
و هر دلی که ملوث باشد به دوستیِ دنیا سماع او سماعِ طبعی باشد و تکلف.
و گفتهاند: محتاج به سماع کسی بود که ضعیف حال باشد که قوی حاجتمند سماع نباشد.
حصری میگوید: چه دون حال باشد کسی که محتاج باشد بر کسی یا بر چیزی که او را برانگیزاند، و به حق عمر من که مادری که فرزندش مرده باشد حاجتمند نوحه کننده نباشد.
و گفتهاند: سماع قومی را چون غذا است، و قومی را دارو و قومی را راحت رسان.
و ابوعبدالرحمن سلمی میگوید: وجد قومی را زیادتی بود و دیگران را نقصان، و آن چون سلاح است که جهاد را؛ که در راه خدای تعالی کنند نیک باشد و قتل اولیا را هم بشاید، و همچنین آفتاب چیزی را بصلاح آورد و چیزی دیگر را تباه کند.
و گفتهاند سماع تعلق به مستمع دارد تا از چه میشنود.
یکی از طوافی شنید که میگفت: «سَعتَری بَرّی». یعنی اَويشن دشتی آن شنونده بیهوش گشت، از او سؤال کردند، گفت: پنداشتم که میگوید: «أسِع تر بری». یعنی عطاده که بیننده برّی.
و شبلی این شعر را بشنود که کسی میخواند، شعر:
یعنی: ای سؤال کننده! از سلمی هست خبرکنندهای که باشد او را علم به وی که کجا نزول کند. شبلی به هوا برجست، و گفت: لا واللّه خبر کننده نباشد از او در دو سرای.
و صبیحی میگوید: واجب باشد آن کس را که وجدی دارد اگر وجد او صحیح باشد باید که وجد خود را نگاه دارد در آن حال، چنانکه زبان نکوهیدن بر او روان نباشد به هیچ حال.
و همو گفته است: وجد سر صفات باطن است، همچنانکه طاعت سر صفات ظاهر است. و صفات ظاهر حرکت و سکون است و صفات باطن احوال و اخلاق است.
و اما حکم خرقهها که در سماع بیفتد هرچه از آن بر طریق مساعدت باشد یعنی یاری آن جماعت را باشد؛ و هرچه افتادن آن بسبب قول قوّال باشد یا انشاء شعری اگر در آنجا جماعتی حاضر نباشد آن خاص قوال را باشد؛ و اگر در آنجا جماعتی حاضر باشند قول مشایخ در آن مختلف است:
بعضی گفتهاند: آن خرقه قوّال را باشد بسبب آنکه فایده وجد در سری است که از جهت قوال است خلعت دهد قوال را به عوض آنچه رسیده است به او.
و بعضی گفتهاند: آن جماعت راست، و قوّال یکی از ایشان است که برکت حضور جماعت کمتر از قوال نباشد.
و روایت کردهاند که رسول- علیه الصَّلوة- روز بَدْر گفت: هر که به فلان جای رود او را این و آن باشد؛ و هر که کسی را بکشد چندین؛ و هر که اسیری را بگیرد، او را چندین دهند، جماعت جوانان بشتافتند و پیران و بزرگان صحابه نزد نشانها و علَمها بایستادند، چون فتح مسلمانان را میسّر شد، جوانان طلب کردند آنچه ایشان را بود و مصطفی- علیه الصَّلوة و السَّلام- به ایشان وعده کرده بود. پس پیران گفتند: ما هم پشت بودیم شما را و یاری کردیم؛ غنیمت را بی ما برمگیرید. خدای تعالی این آیت فرستاد: «یَسْئَلُونکَ عَنِ الْاَنْفالِ، قُلِ الْاَنْفالُ لِلّهِ وَ الرَّسوُلِ فَاتَّقُوا اللّهَ وَاَصْلِحوا ذاتَ بَیْنَکُمْ وَاَطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ اِنْ کُنْتَم مُؤمنینَ». پس مصطفی- علیه الصَّلوة و السَّلام- آن را به سویت قسمت کرد.
و از ایشان بعضی گفتهاند که: اگر قوال از جمله قوم باشد، او نیز چون یکی از ایشان باشد، و او را به چیزی دستی نبود؛ و اگر قوال بیگانهای باشد هر چیزی که آن را قیمتی بود، آن را ایثار او کنند و هر چیز که از خرقۀ فقر فقرا باشد ایشان بدان اولیتر باشند.
و بعضی از ایشان گفتهاند که: اگر قوال اجیر باشد، یعنی مزد بستده باشد او را از آن هیچ نباشد و اگر قوال تبرّع کرده باشد آنچه لایق او باشد بدو دهند.
و اگر گوئیم آن از آنِ درویشان باشد، حکمش چنان باشد که بدان مشغول شوند مادام که در سماع باشند. چون وقت سماع درگذرد، جمع کنند و در میان نهند. پس اگر آنجا محبی از آن درویشان بود، حکمش آن باشد که آن محب برگیرد بدانچه وقت آن را اقتضا کند، بی آنکه با وی معارضه کنند، و بیآنکه منادی بر آن بود که آن استخفافی است به حق خرقه و حق درویشان.
پس اگر آنجا شیخی بود که او را حکمی باشد، حکم بدان او را باشد، از آنکه پاره کند یا بذل کند، و آن را بر یاران قسمت کند.
و اهل شام گویند: درویش به خرقه خود اولی تر باشد، و جمله درویشان این را انکار میکنند.
و بعضی از ایشان گفتهاند: هر خرقه که بر سبیل مساعدت و یاری افتاده باشد، یا آمیخته بود به تکلف رد آن اولیتر باشد.
و اکثر مشایخ کراهیت دارند که خرقه را بیندازند بر سبیل مساعدت، که در آن تکلفی است که از حقیقت دور است.
و اگر شیخ آنجا حاضر نباشد، یاران آن چنانکه وقت اقتضا کند، پیش گیرند و در آن تأخیر نکنند.
و کراهیت داشتهاند که تخریق مرقعات کنند الا از بهر تبرک باشد. و هرچه از خرقه درویشان باشد، آنچه رقعه را بشاید، تخریق آن اولیتر باشد تا هر یک را از آن نصیبی برسد و هیچ کس محروم نشود و آن را تفرقه کنند بر حاضران، و غایبان را نصیب نبود که غنیمت آن کس را بود که در کارزار حاضر باشد.
و در آنکه چگونه قسمت کنند، مشایخ را در آن اختلاف است:
بعضی گفتهاند که: قسمت میان ایشان به تفاضل باشد. همچنین قسمت میراث و غنیمت.
و بعضی گفتهاند: اگر قسمت آن شیخی کند به تفاضل قسمت کند و اگر جماعت آن چیز را قسمت میکنند، باید که سویت در قسمت باشد.
و آنچه رقعه را نشاید ایثار کردن، آن بر کسی که مستحق باشد از درویشان اولیتر بود و آنچه از جامه محبان باشد، فروختن آن اولیتر بود و ایثار مرقوال را و تخریق آن نشاید.
فصل