شنودم من که موشی تیز دیدهز چنگ گربگان خون ریز دیده
برون آمد ز سوراخی چنان تنگکه با تنگی او بودی جهان تنگ
بکنج خانۀ کورا گمان بودقضا را خایۀ مرغی نهان بود
بسوی بیضه آمد پای برداشتولی دستش نداد از جای برداشت
نه بروی چنگل او را ظفر بودنه دندانش ببردن کارگر بود
چو بسیاری بگرد بیضه درگشتعجایب حیلۀ بر ساخت برگشت
بیامد بانک زد موشی دگر رابپیش او فرو گفت این خبر را
درآمد موش زیر بیضه درشددو دست و پای او گردش کمر شد
گرفتش موش دیگر زود دنبالکشیدش تا به پیش خانه در حال
ز بیرون گربه در پس کمین داشتمگر آن شیر دل بر موش کین داشت
بجست از پس بسوی موش گستاخمگر بس تنگ بود آن موش سوراخ
در آن تنگی ز بیم گربه ناگاهگرفت آن موش با آن بیضه در راه
بچنگل گربه برکند از همش زودخلاصی داد از حرص و غمش زود
ببین تا چند جان کند آن ستم کارکه تا شد هم ببند خود گرفتار
موافق گفت با هم مرد رهبرمثال موش با موش سیه سر
الا ای روز و شب در حرص پویانبحیلت هم چو مور و موش جویان
حریصی بر سرت کرده فساریترا حرص است و اشتر را مهاری
شبان روزی چو اختر روز کوریاسیر حرص روز و شب چو موری
مدان خون خوردن خود را تنعمفغان از حرص موش و مور مردم
فغان زین عنکبوتان مگس خوارهمه چون کرکسان در بند مردار
فغان از حرص موش استخوان رندهمه سگ سیرتان زشت پیوند
اگر نه معدۀ خون خواره بودیکجا مردم چنین بیچاره بودی
شبان روزی فتاده در تک و تازکه تا کار شکم را چون دهد ساز
بمانده در غم آبی و نانیکه تا پر گردد این دوزخ زمانی
زهر رنجی که مردم راز خویش استتقاضاء شکم از جمله بیش است
شکم از تو برآورد آتش و دودازین دوزخ بدان دوزخ رسی زود
اگر صوفی ببیند زلۀ تونشیند بی شکی در پلۀ تو
همی پر کن که گر در تو دلی هستز تو پهلو تهی کردست پیوست
تو گاو نفس در پروار بستیبسجده کردنش زنار بستی
بمکر آن گاو کز زر سامری کردسجود آن گاو را خلق از خری کرد
ترا تا گاو نفست سیر نبوداگر صد کار داری دیر نبود
شکم چون پر شد و در ناز افتادقوی باری ز پشتت باز افتاد
ترا درچاه تن افتاد جانیبدست او ز جایی ریسمانی
بحیلت گرگ نفست را زبون کنبرآی از چاه او را سرنگون کن
اگر در چاه مانی هم چو روباهبدرد گرگ نفست در بن چاه