قرآن کریمبه زبان فارسی

۱۱۰-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
من این نکته ز درویشی شنودمکه گفت اندر طواف کعبه بودم
یکی سرگشتۀ بسرشته از نورشده تیرش کمان و مشک کافور
مرا از هرچه باشد بیش یا کمیکی مسواک بود از مال عالم
بدو گفتم که ای پیر کهن زادکزین مسواک می‬خواهی ترا باد
جوابم داد آن پیر سخن سازکه من وایست را در چون کنم باز
که گر گردد در بایست بازمنیاید تا ابد دیگر فرازم
فرو بستم من این در را بصد سالکنون چون برگشایم آخر حال
تو نامرده نگردد حرص تو کمکه درد حرص را خاکست مرهم
نشیب حرص شیبی بی فرازستدرازی امل کاری درازست
بکرم قز نگر کاندر جوانیکند زیر کفن خود را نهانی
ز حرص خویش و سرگردانی خویشبسی چپ راست برگردد پس و پیش
چو از گشتن نماند در تنش روزنهد خود را بدست خویش در گور
بهر چیزی که گرد آورد صد باربیک ره در میان گردد گرفتار
مرا آید زبوتیمار خندهلب دریا نشسته سرفکنده
فرو افکند سر دردرمحنت خویشنشسته تشنه و دریاش در پیش
همیشه با دلی تشنه در آن غمکه گر آبی خورم دریا شود کم
درین معنی تو بو بیمار خویشیکزین محنت ز بوتیمار بیشی
تو بوتیمار با آبی در آتشبخور تو اینچ داری این زمان خوش
دمی خوش باش غوغا را که دیدستبخور امروز فردا را که دیدست
ز دنیا رشته تاری را بمگذارکه شد از سوزنی عیسی گرفتار
سخاوت کن که سرهای بخیلاننمی‬زیبد مگر در پای پیلان
چنان بندیست برجانشان نهادهکه ابروشان نبیند کس گشاده
بخیلان را ز بخل خویش پیوستنه دنیا و نه دین در هم زند دست
ز خر طبعیست این کز چوب بسیارجوی ندهی و جان بدهی زهی کار