قرآن کریمبه زبان فارسی

۱۱۱-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بشهر ما بخیلی گشت بیمارکه نقدش بود پنجه بدره دینار
ز من آزاد مردی کرد درخواستکه او را کرد باید شربتی راست
مرا نزد بخیل آورد آن مردیکی صد سالۀ دیدم درآن درد
ژ بیماری درد آز خفتههمه مدهوشی ببستر باز خفته
دلش با مرگ نزدیکی گرفتههمه سوییش تاریکی گرفته
فتاده بر رخش عکس بخیلیلبش از ناخورایی گشته نیلی
گلابش یافتم یک شیشه در بربگل بگرفته محکم شیشه را سر
یکی را گفتم آن گل درفکن زودگلاب از شیشه بر بیمار زن زود
بزد از بیم بانگی مرد بیمارکه آن گل برمکن از شیشه زنهار
که گر آن شیشه را گل برکنی توبتر زان کز تنم دل برکنی تو
چو زین بوی خوشم دل هست ناخوشمزن از آب گل جانم در آتش
بگفت این وزین عالم برون شدنمی‬دانم دگر تا حال چون شد
چو آن بیچاره دل را پاک کردندبصد زاری بزیر خاک کردند
بیاوردند زان پس شیشه در پیشگلی کردند ازو سر خاک درویش
چو زاب گل گل آن خاک تر شددل آن کور مدبر کورتر شد
نمی‬دادش گل آن شیشه دل بارکه باشد خاک او زان شیشه گل زار
چو برنامدش از آن یک قطره از دلبرآمد زاب گل صد خارش از گل
سرنجام بخیلان باز گفتمببین تا خود چه نیکو راز گفتم