نکو گفتست آن درویش حالیکه میخواهم سه چیز از حق تعالی
یکی در خواب مرگی با سلامتدوم در مرگ خوابی تا قیامت
سیم چیزی که گفتن را نشایدچه گویم زانک در گفتن نیاید
خداوندا بفضلت دل قوی بادکسی کز ما کند بر نیکویی یاد
قرین نور باد آن پاک راییکه این گوینده را گوید دعایی
گرت در جام خود خونیست برخیزز چشم خون فشان بر خاک ما ریز
که بعد از ما عزیزان وفاداربخاک ما فرو گویند بسیار
کنند از دل بسوی ما خطابیولی از گور ما ناید جوابی
بسی خونها بخوردند و برفتندبدرد و غصه زیر خاک خفتند
کنون ما نیز خون خوردیم و رفتیمبدرد و غصه زیر خاک خفتیم
بسی گفتیم و خاموشی گزیدیمز گویایی بخاموشی رسیدیم
خموشانند زیر خاک بسیارنبینم من ازیشان کس خبردار
هزاران جان پاک از قالب پاکفدای این همه روهای پر خاک
چرا چندین سخن بایست گفتنچو زیر خاک میبایست خفتن