بوقت نزع پیری زار بگریستبدو گفتند پیرا گریه از چیست
چنین گفت او که اندر قرب صد سالدری میکوفتم من در همه حال
کنون خواهد گشاد آن در بیک باراز آن میگریم از حسرت چنین زار
که آگه نیستم کین در بعادتشقاوت میگشاید یا سعادت
فرو میافتم از چرخ برین منکجا آیم ندانم بر زمین من
مثالم کعبتین شش سو آیدکه تا خود بر کدامین پهلو آید
در آن ساعت که جان از تن رها شددو عالم آن زمان از هم جدا شد
ازین سو تن ببیهوشی فرو رفتوزان سو جان بخاموشی فرو رفت
که داند کین دو را کز هم جدا شدکجا بود و کجا آمد کجا شد
جوامردا ازین نبود زیانتکه گویی خواب خوش باد ای جوانت
اگر بیتی خوشت آید ز جاییمن بیچاره را گویی دعایی
مرا کاری برآید روزگاریترا بزیان نیاید هیچ کاری
دعایی زود رو چون گشت نزدیکمرا نوری بود درخاک تاریک
مرا راحت ترا باشد ثوابیخلاصم باشدار باشد عقابی
تو خوش بنشسته در دنیای فانیکه من درخاک چون باشم نهانی
زهی ناخوش رهی در پیش ما رازهی بی شفقتی برخویش ما را