قرآن کریمبه زبان فارسی

۲۸-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بدان خر بنده گفت آن پیر داناکه کارت چیست ای مرد توانا
چنین گفتا که من خربنده کارمبجز خر بندگی کاری ندارم
جوابی دادش آن هشیار موزونکه یارب خر بمیرادت هم اکنون
که چون خر مرد تو دل زنده گردیتو خر بنده خدا را بنده گردی
ازین کافر که ما را در نهادستمسلمان در جهان کمتر فتادست
مسلمان هست بسیاری بگفتارمسلمانی همی باید بکردار
مرا یاری غمی کان پیش آیدز دست نفس کافر کیش آید
بصد افسوس در لعب و نظارهجهان خورد این سگ افسوس خواره
ببین تا استخوان این سگ بافسونچه سان کرد از دهان شیر بیرون
بکین من چنان دل کرد سنگینکه مرگ تلخ بر من کرد شیرین
سگست این نفس کافر در نهادمکه من هم خانه این سگ بزادم
ریاضت می‬کشم جان می‬کنم منسگی را بوک روحانی کنم من
مرا ای نفس عاصی چند از تودلم تا کی بود در بند از تو
تو شوم از بس که کردی سخره گیریفرو ناید دو اشکم گر بمیری
عزیزا گر بمیرد نفس فانیدل باقیت یابد زندگانی
برو گر مرد این راهی زمانیبجوی از درج در در دل نشانی
دلت در تنگنای تنبلی ماندتنت در چار میخ کاهلی ماند
تنت در تنبلی انداختن توز خود عباس و بسی ساختن تو
تو می‬اندیش و آنهایی که مردندرسیدند و چو مردان کار کردند
سبک روحان بمنزل گه رسیدهتو خود را در گران جانی کشیده
دلت در خون، تنت در تاب ماندهشده هم ره تو خوش در خواب مانده
ز راه کاروان یکسو فتادهز حیرت سر بزانو بر نهاده
برو بشتاب تا آخر ز جاییبگوشت آید آواز در آیی
گرفتی کاهلی در ره بپیشهبگفت و گوی بنشینی همیشه
هر آن چیزی که بی مغزان شنیدندجوانمردان بعین آن رسیدند
ز تو این قوت بازو نیایدکه از دام مگس نیرو نیاید