قرآن کریمبه زبان فارسی

۲۷-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
عزیزی بد که تا شد شصت سالههوای گوشت بودش یک نواله
اگرچه دست می‬دادش ولیکننبود از نفس نامعلوم ایمن
مگر روزی شنود از دور بوییروان شد نفس را از دیده جویی
که چون شد شصت سال از بهر اللهازرین بریان مرا یک لقمۀ خواه
دلش بر نفس خود می‬سوخت برخاستکه تا بوکش تواند لقمۀ خواست
روان شد بر پی آن بوی بسیارز زندان بوی می‬آمد پدیدار
بزد در تا در زندان گشادندیکی را داغ بر ران می‬نهادند
ز داغش بوی بریان می برآمدوزان غم نفس را جان می برآمد
چو پیر آن دید بی خود گشت در حالچو مرغی می‬زد اندر ره پر و بال
زبان بگشاد کای نفس زبون گیراگر بریانت می‬باید کنون گیر
ز دوری بوی بریانی شنیدیچو بریانی بدیدی در رمیدی
عزیزان را چنین بریان دهد دستتو پنداری که این آسان دهد دست
ترا چون نیست روزی چند سوزیکه نتوان شد برون از پیش روزی
برو دل گرم در سوز عقبیکه تا در سایه مانی روز عقبی
ترا دل هست لیکن هست معزولولی در آرزوی نفس مشغول
مثال ره بران این جزیرهمثال آن بز است و آن حظیره
که تا آن بز قدم بیرون نهادستبسی سر در طغار خون نهادست
پی خود گیر خیز ای خیره سرکشگلیم خود ز آب تیره برکش
بزن گردن کزین نبود دریغینهاد کافر خود را بتیغی
ازین کافر مسلمانی نیایدکه از روزن نگه بانی نیاید
نه هرگز از فضولی سیر گرددنه هرگز هیچ کارش دیر گردد
وگر دیرش دهد یک آرزو دستسگی گردد ز خشم اما سگی مست
گر از یک کام او گیری کنارهزند در یک زمانت صد هواره
خریست این نفس خر را بنده بودنکجا باشد نشان زنده بودن