قرآن کریمبه زبان فارسی

۲۶-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
یکی کناس بیرون جست از کارمگر ره داشت بر دکان عطار
چو بوی مشک از دکان برون شدهمی کناس آنجا سرنگون شد
دماغ بوی خوش او را کجا بودتو گفتی گشت جان از وی جدا زود
برون آمد ز دکان مرد عطارگلاب و عود پیش آورد بسیار
چو رویش از گلاب و عودتر شدبسی کناس از آن بیهوش تر شد
یکی کناس دیگر چون بدیدشنجاست پیش بینی آوریدش
مشامش از نجاست چون خبر یافتدو چشمش باز شد جانی دگر یافت
کسی با گند بدعت آرمیدهنسیم مشگ سنت ناشنیده
اگر روحی رسد سوی دماغشدرون دل فرو میرد چراغش
کسی درمبرز این نفس ناسازکه گاهی پر کند گاهی تهی باز
اگر بویی رسد او را ز اسرارهمی در پای افتد سر نگوسار
نکو ناید شتر را بوس دادنمگس را طعمه طاووس دادن
چو آبی در چله سی سال پیوستترا سی پاره این سر دهد دست
تو از خود راه گم کردی درین راهنه بر هیچی ونه از هیچ آگاه
کسانی در چنین ره باز ماندندکه از دریای دل در می‬فشاندند
چو چوگان سرنگون مردان میدانکسی این گوی نابرده بپایان
همه در پرده حیرت بماندندبزیر قبه غیرت بماندند
برون نامد درین دوران بغایتکسی در پختگی این ولایت
فریدونان ز ره مرکب براندندبجز گاوان در این اولا نماند
چو یک دل نیست اندر خانقاهیعوام الناس را نبود گناهی
دری در قعر دریای دل تستکه آن در از دو عالم حاصل تست
دل تو موضع تجرید آمدسرای خلوت و توحید آمد
دل تو منظر اعلاست حق راولکین سخت نابیناست حق را
نظرگاه شبان روزی دل تستولی روی دل تو درگل تست
چو روی دل کنی از سوی گل دوربرین پستی بگیرد روی دل نور
غلام آن دلم کز دل خبر یافتدمی از نفس شوم خویش سرتافت
عزیزانی که مرد کار بودنددمی از نفس خود بیزار بودند
بکام نفس خود گامی نرفتندنخوردند و بآرامی نخفتند
نه نان دادند نفس مشتهی رانه برخوردنده یک نان تهی را
ولی هر کو هوای دل گسل کردنیارد لقمۀ بی خون دل خورد