چنین گفت آن جوامرد پگه خیزکه پیش از صبح دم در طاعت آویز
بهر طاعت که فرمودند پای آرنماز چاشت آنگاهی بجای آر
چو این کردی ز فرمان بیش کردینکو کردی تو آن خویش کردی
کنون گر در رسد بازیت از راهنشیند بر سر دست تو ناگاه
تو پایش گیر کاینجا جمله سودستوگرنه باز گیر تو که بودست
اگر آویزشی داری بمویینیابی بوی او از هیچ سویی
مگر پالوده گردی روزگاریکه تا بویی بیابی از کناری
ز تو تا هست مویی مانده بر جایبدان یک موی مانی بند بر پای
جنت را بر تن ارخشکست یک مویهنوزش نانمازی دان بصد روی
چو مویی تا بکوهی در حسابستچه مویی و چه کوهی چون حجابست
تو تا یک بارگی جان درنبازیجنب دانم ترا و نانمازی
مکاتب را اگر یک جو بماندستبدان جو جاودان در گو بماندست
تویی تو ترا نامحرم آمدتو بی تو شو که آدم آن دم آمد
اگر آیینه تو هم دم تستچو از دم تیره شد نامحرم تست
دو هم دم را که با هم شان حسابستاگر مویی میان باشد حجابست
چو بنشیند بخلوت یار با یارنفس نامحرم افتد همچو اغیار
ندانی کرد هرگز خلوت آغازمگر از هر چه داری خو کنی باز
نه زان شیر مردان سر راهکه گردد جان تو زین راز آگاه
علی الجمله یقین بشناس مطلقکه ازحق نیست برخوردار جز حق
بگو تا در خور حق یار که بودچو جز حق نیست برخوردار که بود
چو در دریای قدرت قطرۀ توچو با خورشید حضرت ذرۀ تو
چگونه وصل او داری تو امیدچگونه بر توانی شد بخورشید
تو میخواهی بزاری و بزوریکه آید پیل در سوراخ موری
برو بنشین که جان از دست برخاستدرآمد هوشیار و مست برخاست
اگر جانست دایم غرقه اوستوگر عقل او برون از حلقه اوست
هزاران ذره سرگردان بماندستولی خورشید در ایوان بماندست
درین دریا هزاران قطره پنهانستولی گوهر درون قعر پنهانست
بسی در وصف او تصنیف کردندبسی با یک دگر تعریف کردند
هزاران قرن میکردند فکرتبآخر با سرآمد عجز و حیرت
زهی دریای پر در الهیکه ننشیند برو گرد تباهی
سخنها میرود چون آب زر پاکولیکن دیده داری تو پر خاک
دلت با نفس شهوت خوی کردهکجا بیند معانی زیر پرده
چو تو عالم ندانی جز خیالیکجا یابی ازین معنی کمالی
ترا با این چه کار ای خفته باریندارد مشک با کناس کاری