قرآن کریمبه زبان فارسی

۲۴-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
یکی پشه شکایت کرد از بادبنزدیک سلیمان شد بفریاد
که ناگه باد تندم در زمانیبیندازد جهانی تا جهانی
بعدلت باز خر این نیم جان راوگرنه بر تو بفروشم جهان را
سلیمان پشه را نزدیک بنشاندپس آنگه باد را نزدیک خود خواند
چو آمد باد از دوری بتعجیلگریزان شد ازو پشه بصد میل
سلیمان گفت نیست از باد بیدادولیکن پشه می‬نتواند استاد
چو بادی می‬رسد او می‬گریزدچگونه پشه با صرصر ستیزد
اگر امروز دادی نیم خرمابرستی هم ز دوزخ هم ز گرما
وگر یکبار آوری شهادتحلالت شد بهشت با سعادت
وگر چیزی ورای این دو جوییشبت خوش باد بیهوده چو گویی
طلب مردود آمد راه مسدودچو مقصودی نمی‬بینم چه مقصود
وگر تو گرم رو مردی درین کاربرو تا پینه بر کفشت زند یار
اگر صد قرن می‬گردی چو گویینمی‬دانم که خواهی یافت بویی
بپنداری ببردی روزگارتتو این را کیستی با این چه کارت