قرآن کریمبه زبان فارسی

۳۵-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
شنودم من که بودست اوستادیکه خر گم کرده را آواز دادی
چو کرد این کار سال شصت و هفتادپس هفتاد و یک در نزع افتاد
چو عزرائیلش اندر پرده آمدمگر پنداشت خر کم کرده آمد
بجست از جای بودش روزنی پیشبرون کرد از در روزن سرخویش
زبان بگشاد کای یاران که هستیدخری باجل که دید اینجا فرستید
عزیزا هر که دلال خری راستخری زیست و خری مرد و خری خاست
چو عیسی زنده میرای زنده پاککه تا چون خر نمیری درگوی خاک
دو بیماریست جانت را و تن راز هر دو دور گردان خویشتن را
ز بیماری تن مرگت رهاندببیماری جان مرگت رساند
برو زین هر دو بیماری جدا شوو یا گردآب چندینی بلا شو
تو رنجوری و رنجت آز دنیاستکه رنجوری مادرزاد عقبیست
اگر اینجا نگردد از تو آن دوربمانی از کمال جاودان دور
چو در دنیا بمردن اوفتادییقین می‬دان که در عقبی بزادی
بدنیا در بمرگ افتادن تستبعقبی در بمردن، زادن تست
چو اینجا مردی آنجا زادی ای دوستسخن را باز کردم پیش تو پوست
خوشی این جهان خواری آنجاستهوا و حرص بیماری آنجاست
بوقت مرگ جهدی کن باکراهکه بیماریت نبود با تو هم راه
اگراینجا نه مرد کار آییبعقبی کودکی بیمار آیی
کسی کاینجا ز مادر کور زایددو چشم او بعقبی کی گشاید
کسی کو کور عقبی داشت جان راچو کور این جهانست آن جهان را
ازینجا برد باید چشم روشنوگر چشمی بود چون چشم سوزن
اگر با خود بری یک ذره نوریبود ز آن نور خورشیدت حضوری
اگر یک ذره بورت گشت هم راهبقدر آن شوی ز اسرار آگاه
وز آن پس نور تو بر می فزایددر تو پهن تو بر می‬گشاید
ببسیاری برآید اندک توشود دانای بالغ کودک تو
چو باهم آید آن نور فراوانشود آن جمله بر جان تو تاوان
نه چون ریگ زمین بسیار گرددبهم پیوندد و کهسار گردد
وگر بی هیچ نوری مرده باشیمیان صد هزاران پرده باشی
بمانی چون پیازی پوست بر پوستهمی سوزی چو نبود مغزت ای دوست
ز بی مغزی چنان در سوز مانیکه می‬سوزی نه شب نه روز دانی
وگر مغزی بود در پوست با تودرون مغز آید دوست با تو
اگر در پردۀ دل مغز داریدلی پرکار و کاری نغز داری
چو تخم مرغ دارد مغز پردهدر آتش همچو یخ گردد فسرده
بمغز اندر ندارد نارکاریکه ممکن نیست جز در پوست ناری
چو خواهی کرد بر آتش گدازهترا از مغز اندک نیست چاره
بیاید اندکت گر نیست بسیاربباید دانۀ گر نیست خروار
چو اندک باشدت بسیار گرددچو یک دانه بود خروار گردد
ز تو گر دانۀ معنی برآیداز آن صد شاخ چو طوبی برآید
نمی‬بینی درختان سرافرازکه هر یک بیش تخمی نیست ز آغاز
ز خود غایب مشو در هیچ حالیکه تا هر ساعتی گیری کمالی
همی چندان که از خود می درآییز زیر صورت خود می برآیی
نه در صورت بصد معنی گذشتیاز آنگه آمدی تا می‬گذشتی
در اول نطفۀ گشتی هم اینجاکنون از عرش بگذشتی هم اینجا
همانی تو که بودی لیک آنستکه این ساعت ترا از حق نشانست
نشانی نه هویدا نه نهانیستنشانیست انک عین بی‬نشانیست
چو از صورت برآیی در معانیعیان گردد بچشم تو نشانی
ز صورت در گذر تا خاک گردیکه چون تو خاک گردی پاک گردی
کسی کو خاک گردد کل شود پاککه اسرار دو عالم هست در خاک
ببین این جمله اسرار دگرگونکه سر می‬آورد از خاک بیرون
اگر نه خاک اصل پاک بودیگل آدم کجا از خاک بودی
ولی با نفس سگ تا می‬نشینیتو اسرار زمین هرگز نبینی
سگ نفس تو اندر زندگانیبرونست از نمکسار معانی