مگر مردی ز مردان طلب کاربگرد گور مردان گشت بسیار
شبی میگشت خوش خوش گرد خاکیبگوش او رسید آواز پاکی
که تا کی گور مردان را پرستیبگرد کار مردان گرد و رستی
تو در بیچارگی اول قدم نهوزان پس سرسوی خوان کرم نه
چو آن خوان کرم را برکشیدندگنه کاران عاصی در رسیدند
چو خوان را پیش علیون نهادندسر دربان ز در بیرون نهادند
چو در وان راز در بیرون نهادستهر آن کس را که باید درگشادست
اگر تو بیگناهی گر گنه کاربخوان بنشین که سلطان میدهد بار
چون آن خوان کرم گسترده آمدهمه کردار بد ناکرده آمد
مشو ای عاصی بیچاره نومیدکه چون پیدا شود اشراق خورشید
اگر افتد بقصر پادشاییهم افتد نیز بر کنج گدایی
کسی کو برهنه است امروز در راهدرو به تابد آن خورشید درگاه
چو کار مخلصان آمد خطرناکگنه کاران برند این گوی چالاک
نبیند مرد خود بین پادشا راانین المذنبین باید خدا را
درین ره نیست خود بینی خجستهتنی لاغر دلی باید بخسته