قرآن کریمبه زبان فارسی

۴۰-المقاله العاشر

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
یکی دریای بی پایان نهادندوزان دریا رهی با جان گشادند
یکی بر روی آن دریا برون شدگهی مؤمن گهی ترسا برون شد
درین دریا که بی قعر و کنارستعجایب در عجایب بی‬شمارست
زهی دریای بی‬پایان اسرارکه نه سر دارد و نه بن پدیدار
گر آن دریا نه زیر پرده بودیبکلی کردها ناکرده بودی
جهانی کرده چون پر شد بدان نورنماند هست تا نبود از آن دور
اگر گویی چرا ماندست پردهچو آنجا می‬نماید هیچ کرده
سخن اینجا زبان را می‬نشایدکه این جز عقل و جان را می‬نشاید
سخن را در پس سرپوش میدارزبان را از سخن چین گوش می‬دار
کسی را نیست فهم این سخنهاتو با خود روی در روی آر تنها
مشو رنجه ز گفت هر زبانییقین داری مرنج از هر گمانی
چو دریا در تغیر باش دایمچو مردان در تفکر باش دایم
کمال خود بدان کز بس تعظمغلامان تواند افلاک و انجم
هر آن چیزی که دی اندر ازل رفتفلک امروزانرا در عمل رفت
هزاران دور می‬بایست در کارکه تا هم چون تویی آید پدیدار
بهر دم کز تو برمی‬آید ای دوستچنان باید که پنداری یکی توست
همه عمرت اگر بیش است اگر کمکمال جانت را شرطست دم دم
همی هر لحظه جان معنی اندیشتواند کرد خود را رونقی بیش
چو اینجا لذتی فانی براندیز صد لذات باقی باز ماندی
دمی کاینجا خوش آمد خورد و خفتتدو صد چندان خوشی از دست رفتت
چو دنیا کشت زار آن جهانستبکاراین تخم کاکنون وقت آنست
زمین و آب داری دانه در پاشبکن دهقانی و این کار را باش
نکو کن کشت خویش از وعده مناگر بد افتدت در عهده من
اگر این کشت و زری را نورزیدر آن خرمن بنیم ارزن نیرزی
برو گر روز بازاری نداریبکار این دانه چون کاری نداری
برای آن فرستادند اینجاتکه تا امروز سازی برگ فدات
اگر بیرون شوی ناکشته دانهتو خواهی بود رسوای زمانه
دو کس را در ره دین تخم دادندره دنیا بهر کس برگشادند
یکی ضایع گذاشت آن تخم در راهیکی می‬پروریدش گاه و بیگاه
همی چون وقت برخوردن درآمدیکی بر سر دگر یک در سرآمد
بکاری بر درو کاید پدیدتدرو وقت گرو اید پدیدت