توکل کردۀ کار اوفتادبجای آورد چل حج پیاده
مگر در حج آخر با خبر بودگذر کردش بخاطر این خطر زود
که چل حج پیاده کردهام منبانصافی بسی خون خوردهام من
چو دید آن عجب در خود مرد برخاستمنادی کرد در مکه چپ و راست
که چل حج پیاده این ستم کاربنانی میفروشد کو خریدار
فروخت آخر بنانی و بسگ دادیکی پیر از پسش در رفت چون باد
زدش محکم قفایی و بدو گفتکه ای خر این زمان چون خرفروخفت
تو گر چل حج بنانی میفروشیقوی میآیدت چندین چه جوشی
که آدم هشت جنت جمله پر نوربدو گندم بداد از پیش من دور
نگه کن ای ز نامردی مراییکه تا مردان کجا و تو کجایی
تو گویی من بگویم ترک این کارولی وقتی که وقت آید پدیدار
گر اکنون ترک کار خویش گیرمبسی بی برگی اندر پیش گیرم
نمیگویم که ترک کار خود کنولیکن هم نمیگویم که بد کن
بجز وی این زمان تخمی نکوکارکه تا آنگه که کل گردی نکوکار
تو هر طاعت که این ساعت توانیبجای آور کزین هم با زمانی