قرآن کریمبه زبان فارسی

۴۵-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
یکی برخم نشست و خویش خم ساختکه اطلس بایدم با اسب و با ساخت
بدو گفتند تا اطلس شود راستز کرباست بباید پیرهن خواست
برین آن مرد در خم خورد سوگندکه سوگندم نخواهم برخم افکند
که تا من اطلس رومی نبینمدرین خم تا بمیرم می‬نشینم
تو نیز ای مرد غافل همچنانیبغفلت خویش در خم می‬نشانی
برای از خم که تا در خم نشستیچو خاکی زیر پای چرخ پستی
اگر گردون کله سازد ز مهرتقبا تنگ آید از دور سپهرت
اگر خواهی تب لرزان فلک خواستبتو ندهد که گوید نوبت ماست
ازین دریا که گویای خموش استبتان را چشم پر درهم چو گوش است
تو هر جوری که می‬بینی شکی نیستکه آن از نه فلک خود ده یکی نیست
فلک خواهی بنا خواهی بسر کردکه این سرگشته با او سر بسر کرد
ز چشم من زمین زان لعل گیردکه هر دم آسمانم نعل گیرد
ز بس خون کز دلم هر چشم رد شدز خون خود دلم در خون خود شد
مرا نیست آسیا پر کار جاروبکزین هفت آسیا گشتم لگدکوب
کسی جاروب اگر می بر گرفتیازین هفت آسیا دانه برفتی
چنان بر فرق من چرخ آسیا راندکه مویم زیر گرد آسیا ماند
مرا با حلقه چرخ دو تا پشتبباید کوفت هر دم حلقه مشت
بجنگ خلق خورشید جهان سوزنهد برگوش اسب این نیزه هر روز
درین جنگ آشتی سوره نبینیکه آب خضر در شوره نبینی
چنین آسان نیارم داد شرحشکه هر دم می‬بیندازم بطرحش
درین راه ای پسر چه پا و چه سردرین هفت آسیا چه خشک و چه تر
گرت امروز زرین شد ستانهبدر بازت نهد فردا زمانه
بدستت باز شد گنجی ز ایامولیکن هست این گنجت همه وام
بعمری گر فتوحی یافت روحتلگد خواهد زدن اندر فتوحت
جهان پیشت چو برقی باز خنددوزان پس پیش برقت باز بندد
بگردان روی زین وادی حیرتکه بر رویت روان کرد آب حسرت
اگر بنشست کار تو همه راستازین خوان گرسنه تر بایدت خاست
تو چون پیری برو منگر ز پس بازکه از پس ننگرد پیری بکس ناز
چو نه دل داری آخر نه دماغیدبیرستان چه گیری از کلاغی
چو بام از یک لگد آید فراشیبنیارد طاقت آشوب و آسیب
چو تو برگ قفا خوردن نداریسر خود گیر چون گردن نداری
گدایی را نزیبد پادشاهیکه با کوس و علم نبود گدایی
تو بی سر چون گریبانی بماندهسر دین نیستت زانی بمانده
ز خود در سر مکن گر هوشیاریکه تو سرمست در سر کرده داری
برین آخر چو خر بی کار تا چندفرو کرده ز سر افسار تا چند
تنت دامیست جان مرغی عزیزستنه تن دانی نه جان تا خود چه چیز است
بوقت نزع در خود شهوت افتادکه مرغ نا گرفته کردی آزاد
نهادی بر هم و بر هم نماندتحسابی برگرفتی وا نخواندت
کجا افتادی ای عطار آخرفرو مگذار آن اسرار آخر