قرآن کریمبه زبان فارسی

۵۱-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
شنودم من که طوطی را اول درنهند آیینۀ اندر برابر
چو طوطی روی آیینه ببیندچو خویشی را هر آیینه ببیند
یکی گوینده خوش الحان و دمسازبرآرد از پس آیینه آواز
چنان پندارد آن طوطی دلیرکه هست آواز آن طوطی دیگر
چو حرفی بشنود گردد دلش شادبلطفی گیرد او حرفی چنان یاد
وجود آیینه است اما نهانستعدم آیینه را آیینه دانست
هر آن صورت که در نقص و کمایستدرین آیینه عکسی و خیالیست
چو تو جز عکس یک صورت نبینیهمه با عکس خیزی و نشینی
تو پنداری که هر آواز و هر کاراز آن عکس است کز عکسی خبردار
همه خلقان هم از خود بی خبردانهمه چیزی طلسم یک دگر دان
چو تو در پیش آیینه نشینینبینی آیینه تو روی بینی
وجود ار ذرۀ گشتی پدیدارشدی زین هر دوگیتی سرنگوسار
وجود آتش جهان پشم چیدهنمانده پشم و آتش آرمیده
جهان و هرچ در هر دو جهانستچو عکسیست و ترا برعکس آنست
اگر جز عکس چیزی بر تو افتدچون آن حلاج آتش در توافتد
برآری پنبه پندارت از گوشدرآیی چون خم خم خانه درجوش
سراپایت یکی گردد چو فرموکچو مردان ترک گیری پنبه و دوک
شود چون پنبۀ موی سیاهتنه سرماند نه پنبه در درکلاهت
چو تو یک دانه پنبه نیرزینه حلاجی کنی دیگر نه درزی
ترا پنبه کند از خود که هین دورکه برجای تو می‬بنشیند آن نور
مشو زنهار ای مرد فضولیازین معنی که من گفتم حلولی
حلول و اتحاد اینجا حرامستولیکن کار استغراق عامست
چراغ آنجا که خورشید منیرستمیان بود و نابودی اسیرست
چه جای نه عدد باشد نه اعراضنه اجسام و نه اجزا ونه ابعاض
هر آن حکمی که کردی آن تو باشیعطیم و عالم و دیان تو باشی
هر آن وصفی که حق را کرد خواهیچنان دانم که انسی فرد خواهی
تو اندر وصف او چیزی که دانیز دفترهای وهم خویش خوانی
چو فهم تو تو باشی او نباشداگر وصفش کنی نیکو نباشد
چو نه اوست ونه غیر اوصفاتشصفاتش چون کنی بشناس ذاتش
بدو بشناس او را راهت اینستطریق جان معنی خواهت اینست