چنین گفتست شیخ مهنه یک روزکه یک تن بین جهان و دیده بر دوز
زمین پر بایزیدست و آسمان همولی او گم شده اندر میان هم
چه میگویم کجاافتادم اینجاکه جان در موج آتش دادم اینجا
قدم تا کی زنم در ره بهر سویچو از خود مینیابم یک سر موی
بسی رفتم درین راه خطرناکندیدم آدمی را جز کفی خاک
کفی خاکست و بادی در میانشتن او چون طلسم و گنج جانش