قرآن کریمبه زبان فارسی

۵۸-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
مگر باز سپید شاه برخاستبشد تا خانۀ آن پیرزن راست
چو دیدش پیرزن برخاست از جاینهادش در بر خود بند برپای
سبوسی تر خوشی در پیش او کردنهادش آب و مشتی جو فرو کرد
کجا آن طعمه بود اندر خور بازکه بازازدست شه خوردی در اعزاز
کژی مخلب و چنگل بدیدشبدان تا چینه برچند نچیدش
بآخر هم بخورد آن چینه را بازبصد سختی طپیدن کرد آغاز
همه بالش ببرید و پرش کندکه تا با او بماند بوک یک چند
ز هر سویی درآمد لشگر شاهبدان سان باز را دیدند ناگاه
بشه گفتند کار پیرزن بازکه چون سرگشته شد زان پیرزن باز
شهش گفتا چه گویم با چنین کسجوابش اینچ او کردست این بس
الا ای خواب خوش برده زنازتبدست پیرزن افتاده بازت
مرا صبرست تا این باز ناگاهبصد غیرت رسد با حضرت شاه
بپیش شه ندانم تا چه گوییتو این دم خفتۀ فردا چه گوئی