قرآن کریمبه زبان فارسی

۶۱-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بر محمود شد دیوانۀ خوارکه هستم بر ایازت عاشق زار
بدو محمود گفت ای خوار ماندهز بهر لقمۀ غم خوار مانده
همه عالم مرا زیر نگین استکه ملک من همه روی زمین است
شمار لشگرم سیصد هزار استسلاح و اسب و گنجم بی شمارست
بر من چارصد پیل است دربندندیمان و حکیمان هنرمند
منش با این همه می دوست دارمهمه مغزم نه چون تو پوست دارم
مراست این ملکت و این کامکاریمن این دارم که گفتم تو چه داری
بخندید آن زمان دیوانه و گفتکه نتوانی بگل خورشید بنهفت
تو ای غافل کژی در عشق و من راستز دیوانه شنو شاها سخن راست
منم بس گرسنه تو سیر نانیمرا بی هیچ شک دیوانه خوانی
هم اکنون آتش عشقم بیک راهبسوزد جمله ملکت بیک آه
ندارد عشق تو با عشق من کارتو عاشق نیستی هستی جهاندار
بدل چون عاشق صد چیز باشینباشی مرد عاشق حیز باشی
مرا در دل چو نه کارست و نه بارهمه دل داد وام او بیک بار
همه دل عاشق روی ایاس استهنوزش بندۀ ناحق شناس است
یکی نیکو مثل زد پیر هندوکه این و آن نیاید راست هر دو
چو آن خر بنده بر یک خر نشستیدگر خر را رسن بر دست بستی
ترا دل در دو خر بینم نهادهنترسی کز دو خر مانی پیاده
بصد نوعت بگفتم شرح این راهولی نیست از یکی جان تو آگاه
دلت گر زین همه حرفی شنودیبچندینی سخن حاجت نبودی
خللها زین همه دلهای مردستکه دلها را هوا از راه بردست
همه بر ناخنی بتوان نبشتشولی آسان بر او نتوان گذشتن
زهی اسرار ما اسرار دان کویکی بیننده داننده جان کو
هزاران جان فدای آن عظیمیکزین اسرار می‬یابد نسیمی
کسی کو علم لوت و لات داندبلاشک این سخن طامات داند
ز چشم کور بینایی نیایدکه از خفاش جویایی نیاید
فلک این را یکایک کرده داردعجایبها بسی در پرده دارد
نه چندانست در پرده شگفتشکه بر انگشت بتوانی گرفتش
بزیر پرده بی حد راز داردنمی‬گوید یکی و آواز داد
بسی سر رشتۀ این راز جستمندیدم گر چه عمری باز جستم
بپیش زیر کان نامبرداردرین اندیشه‬ها کردیم بسیرا
نه آن راز نهانی روی بنمودنه مقصودی سر یک موی بنمود
مگر این راز اینجا گفتنی نیستدر اسرار اینجا سفتنی نیست