قرآن کریمبه زبان فارسی

۶۹-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
چنین گفتست آن دریای پر نورکه خاک او بخرقانست مستور
که در عالم فقیر آنست کاملکه اندر فقر خود باشد سیه دل
بگویم با تو این معنی مکن جنگکه تا نبود پس از رنگ سیه رنگ
سواد وجه فقر آید بداریننسنجد ذره‬ای در فقر کونین
چه می‬گویم که یک تن چون پیمبرنیابد فقر کلی رنج کم بر
مرا کار تو می‬آید ببازیکه با اسپان تازی لاشه بازی
مزن دم چون نبی درخورد این رازتن اندر کار ده با وقت می‬ساز
بگرد پردۀ اسرار کم گردکه نبود مرد این اسرار هر مرد
نیابی در دریای معانیوگر یابی هم آنجا غرقه مانی
کسی کو کنه این اسرار جویدکلید گنج در بازار جوید
چو پی گم کرده‬اند از راه اسرارچگونه پی بری ای مرد هشیار
کسی کین راز پی برد از نهانیهم او گم کرد پی تو تا ندانی
بماندی گوش بر در، چشم بر راهببر پی تا بیابی پیر آگاه
اگر خواهی که در را باز یابیبعجز اقرار ده تا بازیابی
قبای راز بر بالای جان نیستکه جان را ازچنین رازی نهان نیست
کسی کور در این اسرار بشناختهمان در را بدین دریا درانداخت
درین دریا گهرهای معانیکه می‬داند بگو تا تو بدانی
بپنجه سال چون شد سوزنی راستکنون آن سوزن اندر قعر دریاست
بسی سکان درین دریا باستادچو آب از سر بشد در قعر افتاد
بسی سودای این تقویم پختیمهنوز از خام کاری نیم پختیم
بسی گفتیم کز اهل درونیمهنوز از ابلهی از در برونیم
بسی اندوه گوناگون بخوردیمبسی برخاک خفته خون بخوردیم
بسی چون عنکبوتان خانه رفتیمبسی همچون مگس افسانه گفتیم
بهر پرکان کسی پرد پریدیمبهر تک کان کسی بدود دویدیم
گهی با رند در می خانه بودیمگهی رخ در در بت خانه سودیم
گهی زنار ترسایان ببستیمگهی در دیر ترسایان نشستیم
گهی با کافران در جنگ بودیمگهی با آتش اندر سنگ بودیم
گهی سجاده بر دوش اوفکندیمگهی در بحر دل جوش افکندیم
گهی اندر چله سی پاره خواندیمگهی چون وحشیان آواره ماندیم
گهی با کوف در ویرانه بودیمگهی با صوف در کاشانه بودیم
گهی در خاره دل پر خار کردیمگهی در دشت جان ایثار کردیم
گهی سر بر زانو نهادمگهی در های و هوی هو فتادیم
گهی از فخر فوق عرش رفتیمگهی از عار تحت عرش خفتیم
گهی با باز جان پرواز کردیمگهی صد در بآهی باز کردیم
گهی بوده گهی نابوده بودیمگهی کشتیم و گه هیچی درودیم
بسی در پویۀ این راز گشتیمکنون بر ناامیدی باز گشتیم
بسی مردی بکردیم و چخیدیمکنون نادیده بویی ناپدیدیم
بسی این راه را از سر گرفتیمکنون این نیز بر دیگرگرفتیم
بسی سیلی و ماه و سال خوردیمقدحها زهر مالامال خوردیم
بسی گفتیم دل آرام نگرفتبسی رفتیم ره انجام نگرفت

کنون رفت آنک حرف از خویش خواندیم

که ناپروای کار خویش ماندیم