قرآن کریمبه زبان فارسی

۷۰-الحکایه والتمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بر آن پیر زن شد مرد مهجورکه برگو سرگذشتی گفت هین دور
سرکس می‬ندارم این زمان منکه سرگم کرده‬اند این ریسمان من
ببین چندین طلب کار دگرگونزفان ببریده و سر داده بیرون
چه گویم چون زفان این ندارمدلم خون گشت جان این ندارم
فلک گرچه بسی بربوک بشتافتلباس سوک یافت از دردنایافت
چه گر کوه این حقیقت را کمر بستبریخت آخر که بادش بود در دست
چو دریا هرک زینجا قطرۀ بردز رنج تشنگی هم خشک لب مرد
اگر خورشید گویم با رخی زردشود در کوش هر شب هم بدین درد
اگر ماهست می‬بینی که هر ماهسپر بندازد از حیرت درین راه
زمین خود خاک بر سر دارد از غمفلک سرگشته در افسوس و ماتم
دهان آلوده عرش و در شکم هیچگرفته لوح لوح از سر قلم هیچ