شنودم من که پیری را مقرببسختی درد دندان خاست یک شب
فغان میکرد تا وقت سحرگاهیکی هاتف زفان بگشاد ناگاه
که یک امشب نداری سر ببالینچرا بر حق زنی تشنیع چندین
دگر شب نیز از شرم خداوندبخاموشی زفان آورد در بند
از آن دردش جگر میسوخت در برولی افکنده بود از شرم حق سر
یکی هاتف دگر ره دادآوازکه با یزدان صبوری میکنی ساز
عجب کاری بفتادست ما راکه چندینی پر استادست ما را
نه بتوان گفت نه خامش توان بودنه آگه مند نه بیهش توان بود
گر ازین گونه کاری سخت یا دستکه فرزندان آدم را فتادست
بگو تا کیست مردم بی نواییکفی خاکست و روزی ده بقایی
فراهم کرده مشتی استخوان راکشیده پوستی در گرد آن را
بهم گرد آمده مشتی رگ و پیکه میریزد گهی خلط و گهی خوی
بدستی میخورد قوتی بصد نازبدستی نیز میشوید ز خود باز
اگر قولی کند بدقول باشدخوشیش از جایگاه بول باشد
فراغت جای او باشد بمبرزچو فارغ شد بدان شیرین کند رز
اگر صحبت کند با سریت وزنتو دانی کاب میکوبد بهاون
کفن از کرم مرده میکند بازکه من ابریشمین میپوشم از ناز
بخون دل زر از بیرون درآرداجل خود زر ستاند خون برآرد
همه بیناییش پیهی نمک سودهمه شنواییش لختی خراندود
اگر خاری شود در پای او رابدارد مبتلا بر جای او را
اگر یک بار افزون خورده باشدشکم را چار میخی کرده باشد
وگر خود کم خورد از ضعف و سستیببرد دل امید از تن درستی
بمانده زنده و مرده بیک دمهمه عمرش گرو کرده بیک دم
نه یک دم طاقت سرماش باشدنه تاب و قوت گرماش باشد
نه صبرش باشد اندر هیچ کارینه طاقت آورد در انتظاری
چو موری سست و زهر اندازد چو مارچو کاهی در سرش کوهی ز پندار
بصد سختی درین زندان بزادهبسی جان کنده آخر جان بداده