قرآن کریمبه زبان فارسی

۹۳-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
یکی پرسید از آن مجنون معنیکه کیست این خلق و چیست این کار دنیا
چنین گفت او که دوغ است این همه کارمگس بر دوغ گرد آمد بیک بار
چه وادیست این که مادروی فتادیمز دست خویش از سر پی فتادیم
درین وادی همه غولان خویشیمز اول روز مشغولان خویشیم
چو درمانیم برداریم فریادبلا چون رفت بگذرایمش از یاد
دریغا رنج برد ما بدنییغم بسیار و آنرا حاصل نی
اگر از دیده صد دریا بباریخدا داند که تو بر هیچ کاری
عزیزا گر بدست آری کدوییپدید آری برو چشمی و رویی
کدو پر یخ کنی و آنگه بداریکه تا اشگی همی ریز بزاری
چو باران گرچه آن اشگست بسیاربچشم کس ندارد هیچ مقدار
همه در جنب قدرت هم چنانیماگر خندیم و گر اشگی فشانیم
هزاران دل برین آتش کبابستکرا پروای این یک قطره ‬آبست
نگردد ز اشگ تو حکم خداییچه گویی با که ای و در کجایی
اگر هر دو جهان نابود باشدخدا را نه زیان نه سود باشد
اگر روزیت بر گیرند از پیشقیاس حق نگیری نیز از خویش
اگر نالی وگر نه کار رفتستهمه نقشی از آن پرگار رفتست
بنه تن تا نمالد روزگارتچنین رفتست بادیگر چه کارت
چرا هر چند کاری سخت افتادز حیرت بر تو افتادست فریاد
همی پرسی که این چون و آن چگونستچرا این راست دیگر پاشکونست
اگر تو چشم داری چشم کن بازچو کردی چشم بازاندیشه کن ساز
دمی آرام موجودات بنگرثبات نفس یک یک ذات بنگر
ترا گر عقل و تمییزست رفتهچه می‬پرسی همه چیزست رفته
تو ای عطار ره در کوی جان گیرجهان کم گیر گودشمن جهان گیر
تو کر کس نیستی مردار بگذارجهان با دیو مردم خوار بگذار
سلیمان را چو شد انگشتری گمبرست از ریش مشتی دیو مردم
قدم در نه ببازار عدم توچه می‬جویی ز مشتی نو قدم تو
هر آنچ آن باطلست از پیش برگیرره حق گیر و دل از خویش برگیر
ز حب مال و حب جاه برخیزحجاب خود تویی از راه برخیز
چراجانت زعالم پر گزندستکه از عالم ترا قوتی بسندست
اگر این نفس فرتوتت نبودیغم و اندیشۀ قوتت نبودی
ز خود بگذر قدم در راه دین زنبت اسن این نفس کافر بر زمین زن
مکن در راه دین یک ذره سستیکه نستانند در دین جز درستی