حمد و ثنا مر پادشاه مشتاقان و آله متحیران را، كه او آفرید ملكوت آسمان و زمین را. و سرّ عارف را به كشف مشاهده بصیرت داد. معدن دلش را به نورهای معرفت ضیاء ولایت داد. پس سرّ دوستی را از راه لطف در حضور سرّ وی به حكم مشاهده بدان دیده امانت داد. پس لحظه ای از آثار الوهیت مر امانت را جذبه ای داد، و از تأثیرات آن جذبه شغاف۱ دِل وی را در مظالم معرفت از راه عنایت منشور كشف داد، برای اكرام و انعام وی را. و تعلیم و تعریفش كرد از راه عنایت در سرایر خویش تا حكم خدای ـ جَلّ ذكرُه ـ آثار وحدانیت بیند و شاهد آن امانت گردد، تا به طریق دیده در حضور آن معانی حاضر آید، تا دقیقه ای حقّایق سرّ ربُوبیت را در سرایر خویش شاهد معانی گردد.
بر علوم صلای روز میثاقی در آن مجمع كه ارواح بنی آدم را در مظالم لطف بداشته بود، كه ندای حقّی بدان ارواح پدید آمد كه گفت: «الَستُ بربَكُم۲»؟ و آن چنان بود كه به هدایت خدای ـ عَزَّوجَلُّ ـ و به ارادت او بود در مقام لطفشان داشته بود و با مشاهده شان خو كرده. آن معانی را دُرّ با قیمت گردانید و روح را صدف وی كرد. پس آن معانی را از راه مشاهده روح مركب كرد تا آن حضرت وی را هجرت افتاد. پس ندا كرد كه: «نه منم خداوند تو»؟۳ جان تو او را شناخته بود، هم به تعریف او جواب «بلی» گفت، و هیچ چیز از غوغای بشریت در آن سفر بدان معنی عدیل نبود.
اكنون او را سفری دیگر فرمودند تا آن صدف را هجرت افتاد، تا بدین جوارح مر او را ولایی باشد. هر كه خواهد تا شاهد آن معانی گردد سفر اختیار باید كرد از خود در خود. مسافر باید بود و عزیمت طلب درست باید كرد تا این طریق بر وی مهیا گردد، كه این طلب نه چندان بود كه در حدود عقل باشد، و عقل را در این معانی دیدار نیست كه طلب در حقّ غایب افتد، و حقّ نه حاضر است و نه غایب. حقّ را به حقّ باید طلبید نه به یطلب.۴
اما طلب وی از آن وجه است كه هر چه را عقل وی ادراك كند از آن طلب بباید آسود و بر سریر۵ حدّها امر حقّ نگاه باید داشت تا از این در نگذرد كه در وی وادیی است، تا در وادی تشبیه و تعطیل نیفتد و از راه باز نماند كه این منزل بشریت مرد است هر چه از این بشریت بضاعت راه سازد تا بدان حقّ را یابد، به علّت یافته باشد، و حقّ را به حقّ توان یافت.
پس مسافر را بر عقل خویش مشرف باید بود به بستان معرفت، تا هر چه از این پیش وی بگذرد، عقل را از تجسّس آن زجر كند و به سَماع روز میثاقی باز گردد كه آن روز «بلی» جواب گفته است.
امروز كه سماع كند مستمع همان معانی است و انبساط كننده با حقّ همان معانی. هم بدان نطق مناجات كند كه آن روز «بلّی» گفته است. اما حجّت را در وفای آن معانی باید بود تا چنانكه آن روز از خود مجرد بود، امروز آن مجرّدی را طلب كند تا دل را از توقّف مكونّات۶ هجرت فرماید، و در پایگاه انفراد استقامت فرماید تا بجز دوست هیچ چیز دلبند وی نگردد.
محبّ سرگردان و غریب ازین روی است كه دلش را بر هیچ آفریده آشنائی نیست، و در هیچ مقامش نزول و وقفت نیست، گر چه در وطن است مسافر است.
اما سفر این طایفه بر چهار وجه است: دو كسبی است و دو عطیتی.
آنكه كسبی است یكی بینش است و آن تأثیرات معرفت است، و دلیل وی عصمت است. و دیگر روش است و آن به حكم معرفت است و دلیل وی زجر است. و آنكه عطیتی است یكی بُرش است و دلیل وی برَید حقّی است. و دیگر كشش است و دلیل وی نمایش پادشاهی است.
با عدیل بینش مسافر گرد تا از دو منزل بیرون شود یكی منزل بشریت تا تبرّای كلّ مقامات از نظر دل خویش بستاند و آنچه به اذن اوست، و راه تا قدمگاه از حدود دل بیرون شود تا در صحرای معرفت از سالكان مقدم گردد. پس، از منزل روحانیت بیرون شود كه بی مقامیش مقام گردد كه از ملایكه هر یكی را مقام معلوم است. و این مسافران را معلومی مقام محجوبی است كه دید مقام مكان مسافر كرد، بدان معنی كه حقّ را بیافت مقام طلب كند.
هر كه را در راه وقفت افتاد، طریق بر وی مشوّش گشت، بدان بود كه این دو منزل را معرفت نداشت، هم در او بماند. هر كس را به بهرة خویش نصیبات اختیار او مرایشان را سرّ ارادت خود گشت، نه حقیقت روش یافتند و نه حقیقت بُرش، هر كه را در این دو منزل ساكن وقفت بینی، بدانكه طفل این راه است، كه بالغان را در این دو منزل مقیم نیابی. و این راه بَرّ است.
پس هر كه را دُرّ با قیمت باید، از مكان هجرت باید كرد تا به بحر رسد، كه دُرّ درمكان بحر یابی. و عزّت در آن است كه غوّاص را، جان نعلین باید كرد، و بقا را به فنا مقید باید كرد.
پس آن فنا را بضاعت طریق بحر باید كرد تا صدف معنی بدست آرد و بیافت آن، دُرّ حیات یابد.
پس ای جوانمرد عالم! عالَم خلایق را در آرزوی هوس آن دُرّ یابی، اما غواص جانباز كم یابی، اگر مهُوَسَّان۷ بیافتندی در راه عزّت نماندی.
پس در راه دل ترا طلب درست باید كرد، كه روح تو صدف آن معانی است، و سرّ تو بحر آن صدف است، و دل بَرّ آن بحر است. از دل و كلّی مقامات بیرون باید شد تا بدان بحر مستغرق گرفتار همّت خود گردی. و سفینة آن دریا عنایت است، و بادبان وی لطافت.
امّا مسافر را بر اشارت آن علوم باید رفت. چون به ارادت در آید روش وی با هستی واسطه گردد، و چون به دوستی دل با كلّ مقام واسطه گردد به آثار الوهیت ناظر آید، سرّ او واسطه گردد، و این طریق بًرّ است. از این همه بیرون باید شد و از هفت بحرش بباید گذشت. و صدف هر دریا بهدست باید آورد تا غسل یابد از آلایش دید خود. پاك گردد از حدیث حجاب، تا آنگاه دُرّ وی را به پاكی حكم كنند. تا پاك نگردد، حاضر حضرت نگردد، و محرم موآنست نگردد، و اهل امانت نگردد. و تا اهل قربت نگردد، شایان وصلت نگردد. تا شایان وصلت نگردد، امانت دار سرّ نگردد. و تا امانت دار سرّ نگردد، صاحب كرامت نگردد. و تا صاحب كرامت نگردد، اهل فِراست نگردد. و تا اهل فراست نگردد، واقف و شنوندة اسرار حقّ نگردد. تا واقف و شنوندة اسرار حقّ نگردد، جمال معرفت بر او كشف نگردد. و تا جمال معرفت برو كشف نگردد، محرم مشاهده نگردد. و تا محرم مشاهده نگردد، حیات وی طیبه نگردد. و تا حیات وی طیبه نگردد، باقی به حقّ نگردد. و تا باقی به حقّ نگردد، بینائی وی راست نگردد، و صاحب سرّ و والی ولایت نگردد. و تا بدین محلّ نرسد، پایگاه خاص خاصّ نیابد.
پس هركه را باید تا اشارت خاصّ دریابد و از آن نیكوئیها كه برایشان كرده است وی ببیند، این سفر اختیار باید كرد و از جان نعلین باید ساخت، و از طفلی بشریت به بالغی فقریت۸ باید آمد. و از جنون هستی هشیار باید گشت كه ایشان بالغانند، و هر طفلی مرایشان را نبیند. غسل باید آورد از راه تا دید خود، تا مرایشان را دریابد. و هفت دریاش در باید گذشت، و صدف هفت دریا به كف همّت باید آورد. و حقّیقت گوهر آن بباید دید تا آن وقت مرد پاك گردد.
اكنون پدید۹ كنیم كه صدف هفت دریا چیست، و سّر آن صدف چه، و نام دریا چیست. و در هر دریایی چند هزار اشارت عجایب است و رموز ظرایف، كه چون مسافر غوّاص آن دریا گردد آن همه را دریابد.
اما بگوئیم كه مسافر این بحر را چه باید كرد تا از این بَرّ به بحر رسد. و او را مركب استقامت باید، و لباس صدق، و تیغ یقین، و سپر توكلّ، و جوشن رضا، و خود تسلیم، و زرة تفویض، و ساعد تفرید، و زاد تجرید، و راحلة قناعت، و عدیل توفیق، و دلیل عنایت، و طلایة عظمت، و تعجیل رفیق، و مراقبت خواطرهای راه دیدن به پاس داشتن مراقبت، و از وقوفهای طریق حذر باید كردن به قیام كردن حضرت، و سارقان راه نگاه داشتن به هر لحظت و خُطوت، تا مسافر به بحر رسد، و آنچه اشارت كردهایم بیابد.
امّا صدق و كذب را فرق باید كردن كه كاذبان در بَرّ بمانند و صادقان به بحر رسند. و ما از خداوند ـ عَزّاسمُه ـ یاری میخواهیم تا ما را نصرت كند به جمع كردن این كتاب و این كتاب را «بحرالحقّیقه» نام كردیم كه حقّیقت سرّها معنی دیدن باشد، كه این سخن ما را در سر مشتاقی رفته است، و اینجا صفت خاصّ خاص خواهد رفت كه حقّ با ایشان چه كرد، و هر كه از آن گوهرها گوهری بیابد، صفت وی چه گردد. پس بر سرّ بارخدای جز خواصّ او واقف نگردد. پس معنی هر صدفی در اشارت باز نمائیم بدانچه حقّ ـ عَزّاسمُه ـ ما را بنماید، كه بی ازو ما این حدیث را بیان نتوانیم كرد. و نیز تا مرد در خود طلب كند كه این راه ضمیرست و سرایر سرّ و حضور حضرت خطرت و ناظر لحظت، و این همه را به ظاهر صورتی هست. مرد باید كه ناظر سرایر سرّ خویش گردد. تا آنگاه كه ازین بیرون آید و به بحر مستغرق گردد، تا معانی را شاهد گردد. و اكنون بگوئیم:
بحر اول ـ معرفت است و گوهر وی یقین است.
بحر دوم ـ جلال است و گوهر وی حسرت است.
بحر سوم ـ وحدانیت است و گوهر وی حیات.
بحر چهارم ـ رُبوبیت است و گوهر وی بقاء است.
بحر پنجم ـ الوهیت است و گوهر وی وصال است.
بحر ششم ـ جمال است و گوهر وی رعایت.
بحر هفتم ـ مشاهده است و گوهر وی فقر است.
اما بباید دانست كه مرد این بحر را چون بحر صورت نتواند بُرید كه هر چه تحت قدم وی است مُحدَث است. بُریدن این بحر مسافری راست كه حقّ ـ سبحانه و تعالی ـ بهر صفتی آثار خدایی خود بر او كشف گرداند، مر او را مستغرق آلاء۱۰ و نُعمای خود گرداند. و عقل او را مغلوب تابش این كشف كند كه تا آن معانی كه درو مضمَر است ناظر مشاهدة حقّ گردد. از حقّ به حقّ قربت یابد، از حقّ به حقّ ناظر آید. عقل از آن ادراك معزول باشد. سماع مر آن معانی راست كه او جز با دوست آرام نكند. هر ساعّی از حقّ مراو را بِرّی۱۱ و الطافی و نواختی۱۲ و عزّتی باشد. و بقا دادن به این معانی در بن عالم، و محرم گردانیدن او از كلّی خلایق، و دعوت كردن باشد به وصال حقّ، و در انتظار ماندن او برای رؤیت اگر چه در دنیاست، و در عقبا وی را از مقیمان دو عالم نگویند.
امّا این بینش شما نیست و بینش عقل نی، كه همه از تشبیه است. از دیدة عقل توان دید بیتشبیهی، به دیدة معرفت بیند. هزاران هزار قافله را به صلای۱۳ این حدیث از مكان عافیت بیرون آوردند، تا كرا شاهد آن معانی گردانیدند، كه هر كه گفت رسیدم، آن از وی مسلّم نیست، كه رسیدگان مغلوبان عقل اند، كی وصف توانند كرد آنها كه از وصف عاجزند؟ مغلوب معرفت اند و بینای مشاهده. پس مرد را تصرّف از راه بباید افكند كه تا اگر بنمایند بینند، و اگر ننمایند قوت طلب ساقط كند، كه طلب مرد را دریافت خود درست است، كه وی از آن معانی غایب است. امّا به طلب حقّ را یافتن درست نیاید كه بنده مُحدَث۱۴ است و خداوند قدیم۱۵، قدیم را به قدیم توان یافت، و كلّی مُحدَثات را به قدیم توان شناخت.
اكنون حرفی چند در توحید یاد كنیم پس به سخن دریاها در شویم تا مسافر این حدیث برخود راست بكند تا مُحدَثی خود را به قدیم برنگیرد، و نیكوئیهای خداوند به جان و دل بپذیرد، تا مستهلك و ناسپاس نگردد، و شرایط حضرت به جای آرد، و موافقت را در نمایش حقّی نگاه دارد كه حقّ ـ سبحانه و تعالی ـ بزرگ منزلتی و عزتی نهاده است مر این راه را و روندگان او را. پس عزیزی باید تا مراین كلمه را سبقت كند، و آن عزیزان را به جان و دل مراعات كند.
پس بباید دانست كه عزیز بر كمال به حقّیقت خدای ـ عَزّاسمُه ـ است كه ما را به حقّیقت توحید خود شناسا گردانید كه توحید آن وحدانیت است. موحدّ عزیز كردة اَحد و بر كشیدة او باشد، كه اگر حقّ نخواستی، بنده چه كردی؟ و اگر او تعریف نكردی، بنده چگونه شناختی؟ پس ارادت حقّ یكی بدان كه تقدیر كرد از خیر و شرّ، و بنده در فعل این مختلف. پس جمال و جلال یك صفت است سرّ خداوندی را عَزّاسمُه ـ امّا مرید را مراد در او مختلف. و این از برای آن گفته شد كه سخن در جلال و جمال خواهد رفت و تجلّی صفات، تامرید را بر چیزی مدار نیفتد كه از راه باز ماند و حقّ را به خیر و مثل نجوید، حقّ یكی است. آثار یگانگی او برموحدّ آن است كه وی را به توحید آرد تا ارادت حقّی بی علّت به ارادت مرید مراد گردد، تا مرید را كشف جلال باشد و او در حكم گدازش باشد. تناقض در حقّ مرید افتد. و ارادت حقّی یكی مرایشان را به ارادت آورد تا مراد آن كند كه وی خواهد كه او از حقّ نصیب خود خواهد. مرید عالم امر بود و مراد عارف امر مراد را سّر چیزها نمایند، مرید را صورت چیزها. مراد را لطف كند و مرید را تهذیب و تأدیب. مراد در منزل رجاء بود تا همه از حقّ به خود نگردد، و مرید در منزل خوف بود گاه از حقّ به خود و گاه از خود به حقّ. بر مرید هستی خود كشف كنند تا متحیریش۱۶ درست گردد و گوهر عجز خود را ببیند، بر مراد جمال خود كشف كند تا بینائیش درست گردد و عّزت خداوند ببیند و همه نازش وی از عزّ وی بود. بهر لحظه ای سرّ وی از كلّ مكونّات بیرون برد، تا ندای حقّی بدان معانی نرسد قرار نكند. پس نه در یابد روزگار وی را، و نه مطّلع گردد نمایش وی را، و نه بیند اشارت وی را. بدین معنی مراد را بر مرید فضل است زیرا كه جمال است، حاضر كردة حقّ است، و حاضر او را كس غایب نتواند كرد.
امّا حقّ او را دو مرتبه از مراتب داده است در یك مرتبه همه سماع، و در دیگر مرتبه همه گفت. در آن مرتبه كه سماع باشد، از فرق تا قدم وی همه سماع گردد، بدانگه حقّ آن معنی را جذب كند، و آن معنی سّر را جذب كند. و سّر دل را جذب كند. اكنون اگر كلّی عالم برو فرود آیند وی مشغول نگردد كه حقّ غالب است نه مغلوب. چون دوست خود را مغلوب گردانیدة لطف خود كرد، كه از قدرت آنگه او را غلبه تواند كرد؟ باز چون به گفتش آرد از فرق تا قدمش زبان گردد كه آن معنی با دوست گویندة اسرار كرده. و درمناجات سرود سّر در آرد. همگیش درآید، رفته گردد،این نه چنین ایستاده باشد كه اگر كسی وی را مشغول كند گو هلاك خود را ساخته باش، و این مشغول گردد. گوینده خود آمده است و در آن گه سماع كند شنونده از حقّ آمده است.
امّا زیرك كسی باید تا درین روزگار مراورا باز شناسد. صحبت داشتن بدیشان برای این معنی پرخطر است. نیاز كامل باید تا راستی روزگار نگاه تواند داشت. و معرفت قوی باید تا اشارت ایشان را ببیند.
باز مرید را این محل نیست كه او را تابش جلال حقّ بود. گاهگاهی تابش هستی حقّ را دیده بود امّا در حكم آن تابش همی باشد كه به ناگاه حقّ مراورا به فراق خود بسوزد. گدازش وی از ین روی بود كه دلش در برّ۱۷ طپیده بود و سرش برای نجات خود در امطار بود. گداز۱۸ وی از درون بود، امّا شخص را تَبَع گرداند تا فروغ آتش و خوف دل وی را از نظر خلایق پاك گرداند. آن چون متحیر گردد در دنیا و از دنیا خبر ندارد، و در عقبا۱۹ و از عقبا خبرنی.
امّا فرق كنندة فراق وصال بود. مراد را این فرق نماید. و او در كشف جمال ناظر است كه آن معنی جذب كردة حقّ است، و وی نه فراق دارند نه وصال. هر چه گونه اش دارند ناظر دارنده است نه ناظر باشنده. نازش وی ازین روی است، امّا به ظاهر تأثیرات آن همی تابد. در او تاریكی و شیفتگی بینی و به باطن همه خوشی و خرّمی.
بدان كه بوستان دل او به آثار لطف خدای آراسته است و سرّش به آلاء و نُعمَاء۲۰ حقّ پیراسته است. و آن معانی به مشاهدة حقّ ـ عَزّاسمُه ـ عزو مرتبه یافته تا هر كه او را ببوید ازو بوی وصال حقّ میآید. اما هر كسی آنرا شمّ نباشد، مگر كسی را كه همّت وصالها بر دل او حرام گشته باشد و او در طلب وصال حقّ مدهوش و بی قرار گشته باشد. چون از او آن بوی بیابد، قوت همّت وی گردد، و بضاعت نیاز وی شود، و عدیل ارادت و مونس و محبّ وی گردد، تكسین شوق وی شود تا در خود مسافر گردد.
امّا دیگران را تأثیر آن شم هم در عبارت مُضمَر گردد. تا در آن سَماع آید هیچ وصال دل او را به دعوت خود نخواند. یكی را كلّی بود و یكی را بعضی. پس حقّ را برمرید این نیكوئی است.
و هر كه به كلمة توحید تقرّب كرد، همه مرید حقّ اند، امّا این كشوف و این زندگانی تا كه را داد. آنها كه یافتند از هر دو عالّم روی برتافتند و با خود هرگز نساختند. پس ای جوانمرد ! آثار خداوند، دل موحّد را چنین گرداند.
امّا ازین هفت دریا بیابد گذشت تا این مزد آن را دریایی كه آب حیات به دریا مُضمَر است، و گوهر با قیمت به دریا مُضمَر است، و عجایبهای وی بس منكر است. هر كه دُرّ به دست آورد گوحدیث دریا مپرس، و هر كه مرد بحر است گو بربّر منشین كه: « ضدّ آن لایجتَمعان۲۱»، اند كه دریا را صفتی است كه هرگز زندة عادتی را به كس ننماید تا آنگاه كه غرقش كند و لباس عادت را از او بركشد. پس مرده به خلق نماید تا همه وی را به حكم مردگان كنند، آن ضرب مثل است.
امّا سلطانیت این دریا عالی تر است كه تا مردرایك نظر هستی باقی است برجان، دم بر عادت میزند. چون بدین دریا در افتاد مستغرق گردانید تا از هستی و نیستی خودش پاك گرداند. پس این معانی را در مكان سّر او پدید آورد و دلش را به تابش آن نور منورّ گرداند تا حیات یابد و حیات او برعكس حیات دیگران گردد.
امّا هر كه را با جان حدیثی است بدین دریا در نتواند آمد. و هر كه خواهد تا این دُرّ بیابد، گو این سفر اختیار كن كه این دو سفر بر مرد است بینش و روش. و آن دو سفر كه حقّ دهد بُرش و كشش. و آن دریاها در آن دو سفر بود. بحر در آن عالم است و بَرّ در این عالم. بَرّ به قدم توان یافت و بحر را به سفینه.
امّا این سفر قدم ظاهر نیست، قدم همّت است، تا مرد بدان قدم روندة راه گردد، تا از دل گذر كند كه دل را عزّت نیست بی آن معانی.
امّا این بینش از تأثیرات معرفت است، چنانكه آفتاب ضُحی حكم روشنایی دارد امّا سلطانیت تابش ندارد، و این برای آن است تا همّت را غلط نكند. غلط كردن وی بر دون حقّ ماندنست، و رفتن او از كل كَون مفرد گشتن است تا بهر لحظتی و خُطوتی كه چیزی در پیش وی گذر كند آن تأثیرات بدو بنماید و عصمت خدای ـ عَزّ و جَل ـ آنرا از راه وی دور كند تا مرد در اثر اثبات او دیده رسول كند تا بر هیچ حدّ و حدود دل خود برنگذارد كه حدّ خدای آن است كه بنده دل در بند دون نبندد و حدّ حرّیتش۲۲ بینش در حقّ آفریده است تا آزاد را هر كس بنده نتواند كرد. و مرد را بینش برای آن باید، و رفتنش در حقّ، جز خدای كه هیچ نصیبه ای وی را بنده نتواند كرد. و بباید دید و دانست كه در نماز و بیرون نماز كه به حدّ امر وی نشستن است، این صورت است.
امّا به معنی از دون معبود خود به دل دور نشستن است، كه هر كه قیام صورت بیارد و از سرور سرّ با دوست خبر ندارد، نماز وی نماز نیست كه سرّ نماز متقیان این معانی است،اما این همه در تَبَع وی اند.
پس مرد را بینش برای سرّ هر چیزی راست تا چون به نماز در آید دل را به صدفی بگذارد و با سرّ قرین گردد تا عداوت خلق وی را حاصل آید. پس بدان معنی خلوت جوید تا از نكتة سرّی مفرد آید، و هرچه از آن معانی به وی رسد مستمع آید كه در وقت نماز از حقّ مر آن معنی را جذبه باشد تا دیدش در نظر آید و از حقّ خلعت۲۳ مشاهده یابد تا معبود خود را بیند. از راه عجز در پرستش آید، و از عنایت در نازش آید، و از لطف در پرورش آید، و از كرم او در گفت آید، و از غَنای او در سوال آید، و از عزیزی او به در خواست آید. آنگاه به فقر دوام بیفزاید تا از ین معانی مناجات كننده و بیننده به حقّ آید. نماز كننده را سرّ نماز این است. هر كه را در نماز روزگار بدین صفت نباشد وی صورت امر را بیش پیش نرفته باشد و از عین نماز بی خبر است.
بینش این مرد را برای این حدیث باید تا حدّ خدای را نگاه تواند داشت. امّا حدّ خدای جدا گشتن است از نصیب خود، تا سرّ هر چیز را ببیند به حقّ ـ آن ارادت همّت از آن حدّ نباید گردانید كه عصمت وی را منع كند، آن اشارت را نگاه باید داشت تا راه بیرون برد.
باز روش است كه رفته باز نیاید، مگر كه باز دهند، هر كه بازش آمد به وادی اهانت در افتاد، و هر كه را بازدادند بر كنج عنایت افتاد. باز دادگانند و نگاه داشتگان، و باز آمدگان و گذاشتگان. داشته و نگاه داشته عزیز است، و گذاشته ذلیل. هر دو به حكم او آمدن همچو ارادت. اما یكی را بر مقام او قرار دادند، و یكی را از كلی مقام به خود قراردادند. او كه در مقام است از نعمت مشاهده محجوب ماند، و آنرا كه از پی مقامی، مقامی دادند در حكم مشاهده مكشوف ماند. پس مقامی در حقّ وی هنوز جمال توحید ندیده است، و این كه بی مقامی است از مقام رفته است امّا مقام ندیده است.
روش مرد در این سفر، جدا كردن عادت خود است، بر هر چه مانده از حقّ ماند. و مسافر را ماندن هلاكت است. باید كه او را روش به امر باشد كه صورت آن را به علم گذارد و سرّ آنرا در عمل آرد. و میرود تا آنگاه كه حقّیقت آن وی را عین معین گردد. این رفتن را صدق كامل باید.
و در معرفت همچنانكه آفتاب بلند گشته باشد، ضیاء تابش دارد، اما سلطانیت سوزش برو گمارد و تصرف نظر از وبر دارد. و این مرد را در روش همین است كه از هر چه درین گذرد كه دیدة او براین ناظر آید، از آفتاب عمل خویش بهره گیرد، هنوز سوز معرفت در او نگشته است. زجر وی را همی باشد به هر لحظتی و خطوتی. و به هیچ وقت از آن خالی نباشد تا آنگاه كه از كلی مقام بیرون رود، از سرّهای حقّ دیده گشاید، و معنی هر یك ببیند. پس نمایش زجر را پی برد تا آنگاه كه از این همه بیرون رود.
پس به عالم بُرش برسد و این عطائیست نه كسبی. و قوّت وی در این حدیث مستهلك گردد كه برُش همچون نمایش است، بینش حقّ را نمایش باید، و قرب حقّ را مقدمة بُرش باید. و این بُرش دیدة سرّ وی را بود تا عدم وجود هر آفریده را بدو نمایند. پس برید حقّ مراو را بیاگاهاند كه در این نمایش مر ترا هجرت است تا نظر از همه برگیری كه هر چه همرنگ تست در وقت تو حجاب راه تست. بگذر كه اگر واسطه ای پدیدی من مرترا حاصل نگشته. مستهلك این حدیث گشتی، و كشف كنندة اسرار بگشتی. اشارت مرا پاس دار كه ادیم از حقّ به تو، تا مهذّب گردی كه آن حضرت پاكان است و پاكی مرد در آن حضرت از هر نشانه ای بی نشانی است و از هر غایبی حاضری است.
و این برید برای آن است كه اگر ندای حقّی به وی رسد درین محل بسوزد، و اگر نمایش حقّی ببیند مستهلك عمل گردد. پس برای مدار مصالح وی تا قوت یابد و به پرورش حقّ قوی گردد و از دیدة سرّی از هر چیزی تجربه گیرد به دریافت حقّیقت آن چیز، و از عدم هر معنی وجود به حقیق بیابد سرّهای حكم خداوند كشف گردد و در آن كشف حجاب صفای هر یك ببیند.
و بدان كه حقّ وی را از هر چیزی بیرون میبرد و این برید را مقدم خویش ببیند بر هر چش۲۴ استقامت دهد بباید بود، و هر چش اشارت كند بباید گذشت. و درین بُرش خلعت خدای بنده را آن است كه مقام چند هزار كس را به وی نمایند تا مر آن را ببیند كه هر كس را بر چه داشته اند و مركب همت وی از كجا خواستند. و معلوم گردانند بر وی كه هر یكی را به نزدیك ما محل چیست و در خواست ایشان به حضرت ما چیست، و هر كس از ما به چه بسنده كرده است. این برای آن است كه وی مهذّب گردد كه از بعضی تنبیه گیرد و عبرت باشد مر او را در آن بینایی. و این مرد همچنان باشد كه كسی در ملك دیگری به اذن او همی رود، نتواند بی اذن او رفتن، نتواند بیاشارت او نشستن، و باز نتواند گشت بی اذن او.
اما هنوز او را در بینایی كامل نگردانیده باشند كه این بُرش است و بُرش را اشارت است. و بینش را نمایش آنگاه بود كه دیدة این كس را جذب كند، و این حدیث دل وی را نبود.
اما بینایی سرّ وی را معطل گرداند، میل فُرقت خلق بر او كشد تا هیچ خلایق را نبیند. آنگاه از او پردة دیدة تصرف فرو گشایند، و آن معانی مُضمَر را به مظام مشاهدة خاطر خوانند تا در قیام نظرآید، آن نظر را جذبه خوانند. و هر كه را جذب كردند، عاجز گردد از وصف آن كشش، فروماند از تصرف آن بینش. آن دیدة معرفت است و آن نمایش تعریف حقّ، تا از حقّ، حقّ شناسد.
پس هر كه را جذب كردند زندگانی وی بدین صفت بود كه از این عالم رفته باشد آن معنی، اما شخص وی اینجا بود. پس خداوند آن معانی را از دیدة خلق پنهان كرده است. خاصگان حقّ را به صورت ببینند، امّا سّر آن معانی را نبینند. هر كه ایشان را بدان معنی بیند ندیده است، و اگر ندیده است و آن دید را به نمود حقّ بیند.
پس هر كه دعوی كند كه اولیای حقّ را دیدم باید كه از معانی بهره دارد، ورنی گواهی وی باطل است، هر كس را آن خلعت نپوشانند. مرد را دعویی آنچنان نباید كرد كه ایشان از آن دعوی بیرون رفته اند.
امّا آن مردان به نمایش حقّ معنی هر یك ببینند، و شفقت ایشان پرده پوشیدن است برایشان. آداب از خداوند ـ عَزّاسمُه آموخته اند. و این نمایش آن دیده راست كه به غیر ناظر نیست. و نمایش از مشاهده است، تا آن معنی بر سلطانیت آن بقا یابد و این حیات فنا یابد. اكنون ایشان را زنده خوانند،واین حیات را طیبه خوانند،آن حی را باقی به حقّ، و صاحب این روزگار را اهل خوانند.
امّا این سفر عطایی است مر آن را كه این دو روزگار دادند. آن دیده را به بینش میل قربت كشند. و آن دو سفر كسی كه به اول یاد كردیم كه بینش را به حقّ آنكس بیند كه منزل بشریت را بریده باشد، و آن دیگری كه روش است، آن به حقّ رود، منزل روحانیت را بریده باشد. آنگاه در سفر بُرش صحرای معرفت را دیده بود، و در سفر همه كشش خود را مستغرق نمایش حقّ دیده باشد. اكنون بالغ باشد و در عالم ربُوبیت نظر یافته باشد.
صحرای معرفت این را خوانند كه در او معرفت هیچ خلق نروید. و در این صحرا دریاهای ژرف است، آنكه به اول یاد كردیم این دریا، برای آن گفتم كه حكم طاقی دارد به بیگانگی اضافت گردد تا مرد یگانه گردد. غسل یافتنش این یگانگی است، و آن دو سفر بَرّ بود.
اكنون سفر بحر است، به عنایت حقّ از این سفر بتواند گذشت. اول دریای معرفت است و در این دریا گوهر یقین است.
- - در پرده و حجاب ↑
- - قرآن ۷/۱۷۲ آیا من خدای شما نیستم ؟ ↑
- - اشاره به آیه قبل ↑
- - نه به مطالبه از او ↑
- - تخت ↑
- - آفریده ها و موجودات ↑
- - صاحبان هوس ↑
- - بیچارگی و درویشی ↑
- - مشخص و هویدا كردن ↑
- - صفات ↑
- - خیر و نیكی ↑
- - آهنگ و حركت ↑
- - صدا و آهنگ ↑
- - مخلوق و ایجاد شده كه نبوده و بعد ایجاد شده ↑
- - ازلی و همیشگی ↑
- - تعجب و حیرانی اش ↑
- - بیابان ↑
- - سوختن ↑
- - آخرت ↑
- - نعمتها ↑
- - دو ضد هرگز جمع نمیگردند. ↑
- - آزادگی ↑
- - لباس ↑
- - هرچه هست او را ↑