قرآن کریمبه زبان فارسی

بحر اول

بحر الحقیقة — احمد غزالی

بحر اول معرفت است و گوهر وی یقین است. و این معرفت مستغرق عارف خواهد در وجود و جمال و‌كمال خود‌كه موجودی مرد آنگاه درست گردد كه وی در آفتاب معرفت از عدم تمیین وجود خود یابد. اما حدیث وجود عظیم كاری است تا موجود دارند.

اما در این بحر غوّاصی باید كرد تا صدف یقین به كف آرد، و از عدم صرف آن دُرّی موجود آید. اما غوّاصی این شخص ویرانی است، غواص این بحر سّر مرد است تا مستغرق معرفت گردد.

اما در سفینه عنایتش می‌باید نشست و دیده در بادبان لطافت می‌باید داشت تا باد تصرف وی دیده وی را از ركن او نگرداند، كه این عنایت مر خاصگان حق را بدان معنی است كه از هرچه خلقیت است سّر ایشان را از همه درگذراند. پس بدین دریاشان مستغرق كند تا سّر به غوّاصی مستحق گردد و در طلب آن صدف.

و آن صدف دیده یقین است، و آن طالب دُرّ همت است، و خزانه آن دُرّ آن معانی است كه در مرد مضمر است، سّر مرد او راست و مرد وی به صفات سّر است. و یقین جمال آن دُرّ است، و همت قبض كننده آن دُرّ است، و شرف ملك است، و ملك آن معانی است تا آن به وی رساند. و آن رسانیدن بینایی یافتن مرد است.

اما بینایی را قدر و منزلت نیست تا نمایش حق مر او را جمال ننماید. چون نمود، آن معانی را از عدم صرف در وجود آرند تا مشاهدة دوست گردد، و همان قول بیابد كه در ابتدا یافته باشد، و عده میثاقی را تازه كند.

اما چند نور مر این مرد را درین سفر مرحله گردد. آن ولایت اوست كه از صفا بیرون نبرندش و نور صدف به نور یقین است. و این نوریست كه از تابش جمال حق باشد تا سّر از تصرف آن پیدا گردد. بدانگه معلومش گردانند و چند هزاران هزار عالم را در آن تابش مستغرق گرداند، و اگر از او ذره‌ای را بر عالمیان كشف گردانند همه جانها فدا كنند.

اما حق به عنایت و لطف خود مر آن سّر را قوت دهد تا در آن دید تحمل تواند كرد. چون دُرّ را ازین همت قبض كند، از كل خلایق بی نیاز گردد كه اظهار ملك كبیر است، و دُرّ نقابش باشد كه همه ارادتهای همت را به یك ارادت جمع گرداند تا غنای وی درست گردد در حق اختیارات خود. پس آن دُرّ را بدان معنی مضمر رساند كه حجاب دنیا و عقبا را از پیش او برگیرند. رسانیدن وی آن است كه نظر وی از این دو عالم بریده گردد تا همت تبع آن معنی گردد، و سّر تَبَع همت گردد. تا دل سّر تبع گردد. همگیش مستغرق از دریا بدین معنی باشد، و آن معنی مجذوب حق باشد. پاكی مرد را حكم این كنند كه صفت او بدین دریا چنین گردد.

اما صد هزاران هزار قافله را نهنگ این امید خورده است و دریا را نیافته است. سفر دریا كسی كند كه وی را نزد حق قدری نباشد، از فعلهای او اسباب هیچ چیز ساخته نشده باشد. هركه را به عالم صلاح نظریست، و در كوی عافیت گذریست، بروی حرام است گفت و شنید این حدیث كه نعلین این دریا جان است، و هركسی را برگ این حدیث نیست. آنها كه سفر این بحر كردند و به هر قدمی صد هزاران هزار جان اگر در قبض ایشان بودی بذل كردندی به شكرانه آن نعمت.

پس عجایب در این بحر بسیار است و آن عجایب را به جمال آن دُرّ توان دید. كمترین عجایبش آن است كه مرد را فانی گرداند تا از دید بقا بر وی اثر نماند. پس به یافت آن دُرّ، وی را باقی گرداند. و اثبات بقای مرد مكشوف آن معانی است. و آن معانی بقا از مشاهده حق یافته است. پس چون مرد بقا از جان خود دیده است، از بقا كی تواند برخاست؟ ایشان بقا از بقای حق دیدند، این به نزد ایشان فنا بود. هر كه را بقا به جان است «اِرجِعی» در حق وی درست نیاید. در وقت نزع آنها كه زنده به حق‌اند، آن معانی با ربّ خویش انس و الفت داشته است اگر چه در دنیا بوده است و دوست خود را شناخته است و در هر لحظه بدو بازگشته است. چون وقت نزع باشد، ندای «ارجعی» بدان معانی رسد «بازگرد زی خداوند خویش۱». پس تا بارها راهی نرفته باشد این اشارت را واقف نگردد. پس این ندا كه نباشد از آن طریقین بازخوانند كه در دنیا «فَفِرّوا الی‌الله۲» نشان نتواند كرد كه از كدام طریق به حق گریخته است.

«ارجعی» را همان معانی است. او دوست را شناخته است و ندای سخن بسیار شنیده است. در این عالم كه باشد به امر اوست. چون اذنش دهد كه بازگرد، بازگردد به عنایت و خشنودی او، و اگر چه جان از وی برگیرند. نبینی كه عزرائیل ـ صلوات‌الله علیه ـ قبض كننده صدف است نه قبض كننده دُرّ، كه آن دُرّ را حق نهاده است به خودی خود بی‌واسطه‌ای. در وقت برداشتن نیز واسطه نباشد، از آن حضرت بدین منزل آمدن به امر واسطه نبود، بازگشتن نیز به امر واسطه نبود. این كه از روح خبر نكرد از برای حرمت آن دُرّ است كه اگر از صدف حكایت كردی چگونه در وصف بگنجیدی، چون

«دل در تن و جان در دل و سر در جانست».

در وقت نهان دُرّ تصرف هستی مرد به حق باشد در داشتن، و برداشتن آن نیز به حق باشد.

و اگر بعضی را به زوال صدف، دیدار عزرائیل برایشان منكر است كه حیات خود را از روح دیده‌اند، باز آنها كه حیات از آمدن عزرائیل بر خود فرخنده داشتند كه عزرائیل واسطه، و روح واسطه، بقای بشریت واسطه، تا از این وسائط برستند و در كلمه «ارجعی» عامل گشتند. در دنیا آمدند و رفتند و با خلق صحبت نداشتند و همه را به فراق صدف بگذاشتند. اما از دنیا و خلق خبر نداشتند و پاكیزه از این دنیا بیرون رفتند. بدان كه از غوغای بشر آلوده نگشتند.

تا در بود، جوارح مرد آراسته بود، چون برفت آن آراستگی را با خود ببرد. چنانكه آفتاب برآید روح عالم گردد تا عالمیان در او به حركت آیند، چون شب آید حجاب بگستراند تا همه از حركت به سكونت آیند. پس آن معنی كه آفتاب جوارح مرد است تا همه را در حركت آرد، باز به فراق هجرت خود همه را معطل گرداند از آنكه حق وی را به لطف مشاهدة خود در روح مركب كرده است. و از آن لطافت تابش آن است مر اعضای مرد را كه همه را منوّر كرده است دیده را بینایی داده است، و دماغ را شمّ داده است، و سمع را سَمّاع داده است، و لسان را نطق داده است و دست را گیرایی داده است، و پای را روایی داده است، و قلب را محبت داده است و سّر را صفوت۳ داده است، و آن معانی را مشاهده داده است، تا همه آراسته گردند و از چگونگی آن جاهل گردند.

پس مرد را معرفت آنگاه جمال دهد كه این سّرها بشناسد به تعریف خدای عزّ و جلّ ــ و از این همه به حق تقرب كند. اما پاس‌دارنده ندای میثاقی باید بود كه آن معنی را حق سبحانه و تعالی در ولایت این بشر ملك گردانیده است تا به حكم او باشد. سماعش از او باشد، منهاجش بدو باشد، انبساطش بدو باشد، كه عارف را جمال معرفت از كلی معرفت خلایق این پسنده باشد كه در این سرای بجز دوست كسی را نشناسد. اینجا محرم و آنجا محرم، كس بر معانی او مطلع نگردد و او به شناخت كس مشغول نگردد. كشف بر كشف زیادت باشد. زیادتیش آن است كه بر او نماید. اُنس بر اُنس زیادت باشد و قرب بر قرب. نظر او در این عالم و در آن عالم به غیرت باشد كه هركسی را مشغول چیزها بیند و آن به تعریف حق بیند. و اگر از آن تابشی كه سرایر وی را حق بیاراسته است، اگر با اهل كفر نمایند همه از بتان تبرّا۴ كنند. اگر بر دریاها عرضه كنند همه آب حیات گردد، و اگر بر عامه عرضه كنند همه از حسرت جان ایثار كنند، و اگر بر كوهها عرضه كنند همه عقیق و بیجاده۵ گردد، و اگر بر زمین عرضه كنند همه نقره و رز گردد.

پس حق به لطف خود ایشان را حامل آن معانی كرده است تا به قوّت حق همی كشند كه آفتاب معرفت را هیچ فلكی نكشد. آن معنی كه در او مضمر است فلك آفتاب معرفت است، جز او كس آن معنی نتواند كشید.

اما سّر او مشرق است و دل او مغرب. از سّر برآید و بر دل بتابد. و این مشرق و مغرب خداوند راست، ملك عارف نیست اما نظاره‌ای است تا در آن تابش بَرّ و بحر را ببیند. و عجایب هر یك را ببیند. و سوز آن آفتاب كه بر مرغزار بشر تابد همه نبات هستی و عادت را خشك كند، و درختان دید را محو گرداند، و گل هستی را بپژمراند اما گل محبت را بشكافند، و نرگس ارادت را برویاند، و بنفشه وصال را مشكین گرداند، و یاسمین اُنس را از اُنس جمال دهد، و سمن صدق را صاف گرداند، و سوسن موافقت را حاضر كند، و واولی انفراد را به قیام آرد، و نیلوفر وفا را آراینده بوستان كند، و ترنج الفت را برساند، و نارنج حال را گونه دهد، و انار وقت را برگرداند، و هزاردستان نیاز را مغلوب و سُكران گرداند، و باد قرب را بر این بوستان بوزاند، و لاله همت را در این بوستان به برآرد، و شراب مودّت را در كاس عنایت كند، در سحرگاه نیاز مر این عارف را بچشاند.

پس لسان وی را به سوال آرد، و قلبش را به اضطراب آرد، و سرش را به انبساط آرد، تا در صبح دوستی در كوی وصال عجز نفس خویش ظاهر كند. و از دوست درخواهد آنچه دوست وی را اذن دهد كه این همه ثمرات عارف باشد.

چون اهل معرفت را بر او كشف كند، عارف مست در این محل یابی كه دوست وی را شراب بی‌واسطه داده باشد. نه واسطة او او باشد نه جز او. و این را واله حق خوانند كه والهیش از آثار الهی است. هشیاریش از همه بیشتر بدان كه كه در او آفت هیچ عادت نیفتد، و سُكرانش از همه زیادتر كه به خود هیچ نطق نكند. دنیا و عقبا در این سُكر بروی فراموش گردد. حركتش سكون گردد،، ذِكرش سكوت گردد. از حال و وقت خود مجرد شود، از علایق مقامات خود مفرد شود، از اسباب نصیبات خود بی ملك گردد، از معلومات خود برّی گردد. سُكر عارف در حكم وَلَه این باشد تا شناخته گردد در حق خود و جز خود. و بدانگه كه حق شناخته باشد، از حق به خو بازنیاید تا آنگاه كه بازش دهند، كه معرفت حق با معرفت خلق جمع نگردد.

از این معنی عارفان حیرانند كه از جز معروف خود بمانده‌اند. حیرانی ایشان در حق خود و حزّ خود افتد كه از هر طفلی طفل تر باشند بدانایی، اما در حق شناخت حق از هر بالغی بالغ تر باشند. بینایی حق ایشان را پسندیده است و به حضرت خود حاضر كرده، و در مظالم مشاهده شان برپای كرده. حق مشاهده بینایی ایشان است كه به لحظه‌ای از او بازنیایند به خود، مگر كه حق ایشان را بدیشان باز دهد برای مصلحت معاش. ایشان را یكی به وقت امرشان باز دهد تا از آن نظر به حكم مشاهده آیند، آن معنی در ایشان قیام ابد دارد.

اما تن ها را به احكام اركان نماز باید آمد در تبعیت آن معنی، و گزارد این امر ایشان را از آن معنی در حجاب بكند. سرود مناجات قیام صدق مر آن معنی راست كه ركوع و سجود و تكبیر و قرائت و قیام و تشهد مر این جوارح راست، محبت و خشوع و تواضع و خوف و رضا و تسلیم مردل راست. به گزارد چنین امر ایشان را باز دهند كه آن معنی در كلمه مفردی درآمده است و او در نظر است، و دیگر مر او را همه تبع. و دیگر وقت خوردشان باز دهند، و خورد ایشان نه این طعام و شراب است. اما معنی را قوت مشاهده است، و سّر را قُوت لطف پادشاهی است و آلاء و نعمّاء او. قلب را قوت محبت و موافقت اوست. بی این قوتها طعام و شراب برایشان نگوارد. طعام و شراب را در این مجلس خورند، نه این را در آن مجلس به چنین خورششان بازدهند.

و دیگر وقت خوابشان باز دهند و بس. خواب غایب شدن است از حاضری خود. غایب گردند از تصرف حجاب صفا. و دلشان غایب گردد، و خفتگیشان از این روی بود. و این در حق آن معنی غایبی است و غفلت. پس این غفلت از حق بر ایشان رحمت آسودن است.

پس‌این همه مر‌ایشان را‌آسایش است، و از‌حق برایشان بخشودن است پس‌غفلت ایشان‌را‌حضرت‌همه خلایق است.

اما عارف را سماع باشد، بی‌واسطة بشر باشد. و این سماع همان معنی را باشد. اما بباید دانست كه در این سماع وی را چون شنوانند. حق ـ به سبحانه و تعالی ـ بدان معنی ندا كند كه: «عهد دوستی مرا وفا دار، كه منم خداوند و پادشاه و پروردگار تو و محبوب و معروف تو، كه دوست داشتم خود بی‌واسطه تو، و خواستم تا ترا بر این دوستی دارم. ترا داشتم در مشاهده خود، و گفتم: عزیز باش به عزّ من، قوی باش به غنای من، مستمع باش به اذن من، باقی باش به بقای من، كه منم خدای تو ـ جل الله

ـ. و بباش در حكم ارادت من كه ترا خواستم، و توبه خواست من مرا خواستی. تعریف كردم تا مرا بشناختی، و هدایت كردم تا به وحدانیت من بگرویدی، و آن دوستی را خلعت تو كردم تا مرا دوست داشتی، اكنون من دوست تو و تویی دوست من».

عارف را در سماع این باشد، و هر كه را این سماع نیست و این اكرام نیست سمع وی خود سماع نیست، كه روز میثاق خود همین سماع بود كه: «منم خدای ـ عز و جلّ». ـ مر آن معنی را به وقت هر سماعی این باشد. این سماع را سماعی خوانند كه میان بنده و حق بی‌واسطگی شود تا از حق شنود و با حق گوید. سّر سماع مستمع را این است.

و اهل این سماع را، سماع در سماع است. سماعش ندای حق شنیدن است، و سماعش در سماع لطف دیگری است باقی. و شرب در شرب است، و شربش از هر دو عالم پاك آمدن است، و شرب در شربش در اسرار مشاهده دوست یافتن است و این مستمع را سُكر بر سُكر است، از غلبه‌ای بیرون نیامده باشد، دیگر بارش مغلوب كنند. و این غلبه سّر وی را باشد كه نور بر نور زیادت میكند تا قوی گردد و از عالم بشریت خود معزول شود. چون بدان وقت به عالم بشرش آرند عارف رفته باشد نه مانده. مستغرقی عارف به دریای معرفت این باشد، و به كف آوردن صدف و قبض كردن دُرّ این باشد.

اما به هر درّی جانبازی باید كرد تا این حدیث را عین بیند نه صورت، كه هیچ چیز را از این صورت نشان نتوان كرد. و دلیل را بر این مجال نیست كه دلیل مرد به بحر معرفت، فنای مرد است، كه گوهر معرفت عزیز است. نیك عزیزی باید و استوار حدیثی تا مرد بدان رسد، كه هركه رسید آن معرفت از وی محو كند تصرف تمیز را.

اما جان در سفر این بحر فدا باید كرد كه جان قوام بقای تو است. پس بقا را كم باید زد و دل را فدا باید كرد. دل مقامات است، و از مقامات هجرت باید كرد كه آن دُرّ را دیدن نتوان مگر به نفی تمیز. كه تمیز عارفان را به راه معرفت عدیل بدانست.

عارف را از او اعراض اولیتر كه تمییز را در معرفت راه نیست، چنانكه میگوید:

این معرفت دوست عزیزست عزیز

زان محو كند ز عارف خود تمییز

جان در سفر بحر فدا كن دل نیز

در دیدن دُرّ نكو نیاید هر چیز

  1. - قرآن ۸۹/۲۸ ارجعی الی ربّك ↑
  2. - قرآن ۵۱/۵۰ پس به سوی خدا بگریزید ↑
  3. - پاكی ↑
  4. - دوری ↑
  5. - سنگ قیمتی شبیه یاقوت ↑