بحر دوم، جلال است و گوهر وی حیرت.
این بحر جلال بحر ژرف است كه به نهایت وی كس نرسد، بدانكه نهایتش نیست، اما مسافر در او ابتدا و انتها دارد. پس در چنین بحر سفر كردن بجز حیرت به كف غواص او چه آید. و صدف این بحر دُرّ حیرت است كه بدین هر موجی كه چنین چندان هزار خلایق تمیز را و ولایت تصرف را مستغرق سلطانیت خود گرداند. در این مقدمه رمزی از حد دل یاد كرده شد، اما شرح او اكنون بیان گردد.
و علم جلال نه چون حكم جلال است، و حكم جلال نه چون كشف جلال است و كشف جلال نه چون عین جلال است.
اما بباید دانستن كه مراتب مرد دریافت هر یك چه گردد، این جلال بزرگواری است و سّر او از بزرگواری بجز اله كس نیست. علم دانستن آن است كه حق را بزرگوار دارید و این تصدیق اقرار وی است. اما باید كه تأثیر این علم بر وی پدید آید كه دیدار بزرگی خودش چون نماند او را بزرگ دانستن است. هیچ حركتی و سكونی از او موجود نیاید مگر همه موافق كه این علم مر عالم خود را بدین پایگاه رساند.
باز چون كشف جلال باشد و چونكه دعوی اختیارات مرد را به تابش خود محو گرداند كه در حكم نمایش به بینش خود درآید، تا در حكم او حاضر همی باشد، كه این حضرت اهل جلال است كه صدف بحر جلال بجز حضرت چیزی نیست.
اما كشف جلال مرد را نموده گردد و دریابد سّر هر احكامی و اركانی كه در حضرت پادشاهی مر او را بباید كه آن حضرتی است حاضری، باید بدان تابش پاك گشته تا بان حضور حاضر ید،كه حاضران رفتگاناند و غایبان ماندگاناند.
باز آن را كه عین باشد، از این عین نه رؤیت خواهد. اما عیان گردانیدن وجود او باشد از عدم غیبت، و نمودن تجلی باشد مر حیات وی را، تا بدین بحر مسافر تواند گشت، كه غواص به دریا آنگاه تواند فرو رفت كه از همگی خود تبرّا كند كه دُرّ را به خود درنتواند یافت.
پس بیخودی كسوت وی گردد. بدین بحر اولیتر آنكه بیش خویش یابد بود. پس تا جلال حق مر او را از همائی او بنشاند غواصی این بحر نتواند كرد.
اما علم جلال دل راست تا به هستی وی قوی گردد و بار دوستی برگیرد و تحمل كنندة حكم وی گردد.
و حكم جلال سّر را است تا از كلّ خلایق مستغنی گردد و از اسیری حكم آفریده آزاد گردد و به بند تعظیم دوست بسته گردد.
باز كشف جلال مر دیده سّر را است كه آن دیده را همت خوانند تا در آن تابش عالم بی نیازی را بیند و از كلّی مكوّنات به نظر هجرت كند. باری تعالی مر آن معانی را عیان گرداند بر این دیده تا همگی مرد را از او بستاند، و آن معانی را مشاهده جذب كند. استدن آن معنی مر سّر دل را آن معنی است كه تا حاضر گرداند مر اشارت وی را كه او را دوام خود حضرت است.
اما تا مرد در این دریا صدف حضرت به دست نیارد آن معنی كه دُرّ است بر وی جمال ننماید، كه جمال دیدن را محرم باید. و تا جلال حق بر دل وی مستولی نگردد و به محرمی مستحق وی نشود كه حاضران را عظیم خطر است در سفر این بحر، كه اگر در حضور آن حضرت بدیشان لحظهای غیبت عدیل گردد به چندگاه بدان محل نرسند.
اما حاضران بر سه وجهاند:
یكی حاضر به علم او. تواند كه بدان نباشد، كه چون به هستی خداوند را ــ عزّ و جلّ ـ میداند، چنانش باید بود به ظاهر و باطن كه هیچ چیز از مخالفت بروی گذر نكند كه راه حضرت را موافقت است. مخالفان حاضر نباشند از آنكه به حكم آن حاضر است كه بروی چیزی نگذرد كه او را از آن حضرت غایب كند، و اگر بگذرانند برای ابتلاء او است تا اگر ببینند فریاد خواهند از حق به برداشتن آن چیز، كه لحظهای بازماندن این حاضر بیش از آن حجاب كند كه همه اصل دوزخ را آتش. و این حكم دوامت واجب كند. هركه را این حكم نبوده است كه كشف را به خود تواند كشید و یا در حكم او استقامت تواند كرد. آنكه در آن حكم است اندوه هیچ چیز در وی نمانده باشد.
اما گاه فراق باشد، و گاه اندوه فراق باشد، و گاه رجای وصال. چرا گاه همت وی در این بوستان است، و گاه بنازد و گاه بگذارد. در ناز شش چنان امید افتد كه گوئی دوست وی را دیدار خواهد نمود، و در گدازش چنان داند كه داغ فُرقت بر او خواهد ماند. حاضرییوی برای این دو تصرف است.
باز آن را كه كشف است، وی مدام حاضر است در موافقت آن معانی كه در او مضمر است. اما از حق او را ستدنی و دادنی است. چون در كشفش آرد او را از عالم تمیز بستاند و از احوال اوقاتش بیرون آورد تا واصف احوال خویش نیاید. باز چون بازش دهند آن احوال را بر او فراموش گردانند تا در یاد دون حق نماند كه حاضریش برای آن حضرت باید نه برای كشف حجاب خود، كه حاضران را نصیب محو گشته است، كه تجلی مرد را برای آن است كه تا سّر او را از این تصرف بستاند. بقای احوال وی را به وقت سپارد. وقت كبریایی نشانه وی گردد. آن نشان حجاب وی باشد. مرد را در حال حیرانی واجب كند ماندن این نظر، چون بماند غرقه شدن وی است تا بیاین دید موج عنایت او را از دریا براندازد.
اما در حجاب آستین قبض گردد. چون فراق وی را به حبس ارادت بازدارد نه دنیا و نه عقبا قرب وی نیاید. بیخبر گردد از نعیم اهل بهشت و از رنج اهل آتش و از گردش روزگار و احوال خود. و اگر همه در این محل بماند وی بتفّ حسرت بسوزد. آنگاه حق او را از او بستاند و در سفینه عنایتش بنشاند، و بر وی لطف كند تا دُرّ عنایت را امر كند تا سفینه وی را به جزیره شط رساند كه حجاب قبض محو گردد و بوستان بسط را آراسته كند و گلبن امیدش به برآید. نرگس. و سرایر خویش را به مناجات و نیازمندی بیاراید. به سریر پادشاه بی نیاز، نیاز خود عرضه كند كه: ملكا در آتش فرقَت همت ما را بسوختی و از فضل و عنایت خود ما را به جزیره شط رسانیدی. اكنون ما را در این محل مقیم گردان كه این بس با راحت منزلی است و با تشریف و نزهت بقعهای است.
آنگاه وارد حق مر او را بیاگاهاند كه از این ذكر سكوت آر كه این محل انبساط تو نیست. ترا در حكم او باید بود نه او را در حكم تو، كه بزرگی حق بر تو از آن كشف شد تا در تو این ارادت نماند. آنگاه مر او را بدین انبساط باز و اقبض گردانند، هم در این گردش وی را همی دارند.
اما باید كه دریابد سّر احوال روزگار خود را، و حقیقت هر معانی را ببیند. بدان معنی كه از آن محل وی را نقل خواهند كرد، درخواست وی بیادبی است. و اگر نقل نخواهند كرد درخواست وی اجتهاد نمودن است. به هر دو حال حرمت نگاه داشتن اولیتر. و از آن حضرت بدین چیزها غایب نباشد كه اهل جلال را معلوم نگردانند آنچه اهل جمال را معلوم گردانند. چون تجسس و تصرف كند از آن فراق كه همی ترسد ـ نعوذبالله ـ بدان مبتلا گردد حذر باید كرد. و خود را از استاخی۱ منع باید كرد كه چندان هزاران هزار را از این حضرت قربت معزول كردند كه ایشان خود را قریب دانستند، و چندین هزار هزار را بدین حضرت قریب كردند كه ایشان خود را بعید دانستند.
پس علم همه خلایق در جنب علم حق جهل است، تا همه آن موجود آید از عدم پنداربنده كه حق دانسته است به علم خود تا بنده را در آن وقت مبتلای خود گرداند، تا از مقام جهلش به مقام علم رساند. شقی نداند كه او شقی است و سعید نداند كه او سعید است. بجز پادشاه ـ عزّ اسمهُ ـ كس این علم نداند. بدین معنی آن علم جهل است تا آنگاه كه به پایگاه سعادت و شقاوتشان برپای كنند. آنگاه از جهل به علم آمده باشند. اكنون عالِم باشد به احكامالله كه هرچه در سرایر او از عدم در وجود آید كه به دیدار ارادت حق گردد، سّر آن چیز را در حضور حضرت پادشاهی به آثار مشاهده او ببیند تا ارادت او در وجود آن معانی چیست.
بدانگه حق بر وی گشاید تا ببیند كه جز به نمود دیدار او نتوان دید. چون بدو نمود فارغ گرداندش از آن چیزی كه وی متصّرف آمد. باز عاِلم به حدودالله آن باشد كه حدّ خدای ـ تعالی ـ را به تعریف حق ببیند و تجسّس كند مگر سّر خداوند بیابد. بدانگه هرگز درنیابد كه هرچه را حق بپوشد از بنده خویش نتواند كه بنده آن را كشف كند. و هرچه را كشف گردانیده شود نتواند كه آن را بپوشاند، كه حق غالب است و بنده مغلوب. همه هلاكت اختیار كرده باشد كه سّر حق را تجسس كند و حكم او را چرایی گوید. پس این حدّ نگاه باید داشت كه طلب در خود درست آید، دیگر بنده را بر اختیار حق و چگونگی راه نیست. چگونگی طلب تشبیه و تعطیل است و مثل و جنس، و حق ـ سبحانه و تعالی ـ از این صفات منزه است. پس ای جوانمرد! بنده را كجا زهر و یارای آن است كه گوید: مرا در وصال دار یا در فراق یا در كشف یا در حجاب. ناگفتن این چیزها حدّ حق نگاه داشتن است كه كشف حال جلال این همه را از مرد بسوزد كه سلطانیت جلال بزرگی است.
هركه را در آن بحر غرقه كردند اثر آن تصرف نماند. حاضر باشد به حق اما از حضرت خویش خبر ندارد و حاضر غایب این را خوانند، و مسافر مقیم این خوانند، و طالب بیطلب این را خوانند. پس چگونه در توان یافت و صفت توان كرد روزگار كسی را كه خودش را از خود خبر نیست و دیگری از او چون نشان یابد؟ اگر ذرهای از آن سوزش كه وی را در سّر آید كه از جلال حق پدید آمده است بر دوزخ نهند به فریاد آید. جز خداوند كس از احوال ایشان خبر ندارد، و غرقه شدگان از نشانیها بی نشان، و از مكانها بی مكان. سّر این مرد را بود كه در دنیا درآید و بیرون شود كه هیچ چیزش از تصرفات این عالم نمانده باشد، و اگر پرسندش جواب آن نتواند داد، بدانگه به شخص بوده است نه به معنی. و این عالم در حق او چون شب باشد، هركه در شب به منزل نزول كند چگونگی منزل به روز از او بپرسند جواب نتواند داد، مرد حاضر را بدین صفت یابی.
گوهر حضرت عزیز است، هر متكلّفی را ندهند. این حاضری از نماز و روزه و حج و غز و فراتر است. بیرون از نماز این حاضر را چنان یابی و در نماز همچنان. اما در نماز زیادتی جذبه آن معانی است كه وی را به مشاهده حق نمایش دهند كه غذا آن معانی را بینایی است و نور بصیرتش آن است كه هركه را كرد و گفت این حاضری نیست، بصیرت ِسّر وی از آن نور نیست، و میقات وی میقات نیست.
پس ایشان كه دامن ارادت را از علایق هر دو عالم درچیدند برای این حضرت را بود، و روشنایی آن دُرّ بصیرت را، كلی خلایق مر این حاضر را غایب نتوانند كرد. اگرچه در میان خلق است، با حق است. و اگرچه در خلقیت است با حق است.
اما این حاضری راست كه او را در عین جلال داشتهاند، یا چنان كش همی دارند میباشد كه حاضر كرده حق است. و حاضر كردة خود مشغول هر چیز گردد، و او در حق این طفل است. پس طفل را همه دعوی باشد و بالغ را همه معنی. طفل به تپش بتَفسد و بالغ را بسیار آتشهای كبیر گرم نكند. و طفل به جرعهای سَكران گردد، و بالغ را خُمها سَكران نگرداند.
پس بالغان محرمان حقند كه ایشان را در پردة انفراد داشته است، به هر كسشان ننماید. اگر چند هزار هزار منظور را در نظر حضور دل ایشان آورد و بیرون برد ایشان بر بینایی آن صورت محرم نیایند و بر خیال آن چیز منزل نكنند. پس این را حكم نادیدن كنند نه حكم دیدن. باز طفل چون كنیزك بكر است. وی را روی در باید كشید تا هركسی جمال وی نبیند كه او را به ارادت خود درخواهند، و به هر نصیبه سّریش ایشان از مكان دل بیرون آرند و مُهر بكری از حد سّر وی برگیرند تا هركه خواهد وی را مكاره بینند.
پس ای جوانمرد! حدیث حضرت با خود ماندن نیكو باشد. حاضران خود بر ذكر حق مانند، و بر ذكر خود و جز خود چگونه مانند، كلی خلایق بر سّر حاضران فراموش گشتهاند. اگر طریق حضرت نه چنین عالی بودی هر مدّعی دعوای این كردی. این رمز از سیرت ایشان بدان یاد كرده شد تا دعوی مدعی به معنی آن دعوی رود، و دید معنی از حضرت خویش برگیرد كه بر حاضری ماندن را همچنان حكم كنند كه بر غایبی، كه بر حاضری ماندن در این راه وقفت این راه صد هزاران هزار حجاب است اگرچه آن لحظتی و خطوتی است. جلال حق ـ جلّ و علا ـ اهل خود را نگذارد كه در منزل عادت خود نزول كند، یا در هر دو عالم از راه نصیبهای نظر كند، یا بر كسی وصف حضرت كند، یا شرح وقت حالت كند، كه این حالت مرد را در ولایت برّ باشد نه در ولایت بحر. در بحر خوف غرقه شدن باشد، بدین ذكر كجا پردازد. غرقه شدگان را با این حدیث كار نیست. و مرد خشكی را بر غریق دریا دیدار نیست كه وی از صفت خود بی صفت گردد و به صفت بحر آراسته گردد تا زنده بستاند و كشته باز دهد، برای اظهار سلطانیت خود را. البته میت قبول نكند، جز حی. كه این طبع ناز دارد زنده گیری. پس هركه را به حضرت غیبت خویش دیدار است و او حی به نزدیك خود است و میت به نزدیك بحر، بحر وی را قبول كند. باز آن را كه از این هر دو بی صفت بیند و دیدار او در باقی بیند، به حكم زندگی آن دیده وی را بگیرد، مستغرق سلطنت خویش كند تا از آن دیده بمیرد، پساش براندازد.
بحر جلال را این صفت است، تا همه را از صفت بی صفت كند. چون بی صفت گشت از بی صفتی چگونه صفت كند. این اظهار از آن غواصان است كه هركه را برگ این حدیث نیست، تكرار این حضرت نباید كرد.
از هر نوع رمز رمزی گفته شد از عجایب این بحر جلال. و او صدف حضور دارد. طالب وی را نیز حضور باید تا در طلب آن دُرّ از جان خود و مصالح او دور گردد كه در آن بحر نه نشان حور است و نه نشان قصور كه همه نصیبه را از او محو كردهاند كه او بحر جلال است. موج او همه نور باشد تا بر هرچه مرد را نظر افتد آن نور دیده وی را مستغرق حكم خود كند تا از همه بازماند. چنانكه قایل گوید:
نظم
در بحر جلال حق صدف باشد حور
تــا طـــالب دُرّ ز جـــان گــردد دور
آنجـا نه نشان حور باشد نه قصور
كان بحر جلالت است موجش همه نور
- - گستاخی ↑