قرآن کریمبه زبان فارسی

بحر سوم

بحر الحقیقة — احمد غزالی

بحر سوم وحدانیت است و گوهر وی حیات.

وحدانیت یگانگی است و یگانگی بر حقیقت خدای راست ـ عزّ اسمهُ ـ كه احد است. و احد را جز یكی نتوان گفت. پس یكی بی شریك بود، در دارندگی بینظیر بود، در بخشودن و رحمت كریم بود، به لطف كردن غنی بود، به عطا دادن صمد بود، به حاجات هر یك و حكم شنیدن علیم بود، به اسرار هر یك دانستن عالم بود، به بایست هر یك و حكم كردن معروف بود، مر آن معانی را به خود تعریف كردن محبوب بود. دوستان را به دعوت ارادت خود خواندن، و با هر كسی نیكویی كردن، و بر سّر هر یك برّ و احسان خود ظاهر گردانیدن، و ولایت دل هر یك به نور قرب آراستن، پس جز صفت وحدانیت نیست كه بر بندگان این كند.

اما موحد را با حدّ خود از گردش و از نمایش مشاهده احد فرد افتاد، و انیت اقراری كه از وی موجود آمد به سلطانیت كشف مشاهده بود.

اما موحد را در پایگاه عزّ بپا كرد. لباس حیات داد، و غذاش همه هیبت است تا همه خلعت دوست بود كه به هیچ دوستی مخلوقات تقرب نكند، برای اظهار آن خلعت دوست بود. و غذای دید خود بخورد در همه احوال اظهار بی نیازی را كه سیران به هرچه نظر نكنند و پوشیدگان به هر لباس آرزو نبرند.

پس موحد را عزیز بدان خوانند كه از وی این معاملت به حاصل آید. بدانگه وی را انكار نباشد، و هر دو بی‌نظیر نباشد كه بحر احدیت وی را نگاه‌دار باشد.

اما تأثیر وحدانیت بار خدای ـ جلّ جلاله ـ بنده را در طلب این سفر آرد تا حقیقت صدف این بحر و برّ در خود بجوید، كه بحر وحدانیت بحر عظیم است، و هركسی بدو تقرب نتواند كرد، و به طلب صدف نتواند رفت، كه صدف او حیرت است و حیرت او از خود ماندن است، پس بیخود چیزی طلب كردن كاری عجب است.

اما در این معنی روشن اشارتی است و بیان عبارتی است. بدانكه هرچه به طلب باشد طلب طالب بهای آن چیز گردد، و چون بیابد مالك آن چیز شود. پس این صفت بنده را مجازی است، خداوند را حقیقت كه علت یافت وحدانیت نباشد. اما ارادت وحدانیت كه بنده را بدین طلب آرد روا باشد، تا در راه خویش طالب آید و از عالم بشر طلب كند آن معانی را كه در او مضمر كردند. و در حد و حدود دل خود چندان هجرت كند كه جستن او برسد، عجز آرد تا كه از قوت خود بازافتد. از آن طلب بی طلب گردد، تا از راه بر بیرون شود. آنگاه باید كه بنالد كه ملكا: رفتن من از مكانی است به مكانی و از ثریا است تا ثَری. مكان و هیچ مكان نماند كه از تو نظر نهان برگیرد، نكته امید مرا از طریق صلاح این جان كوته گردان تا بدین بحر مسافر گردم و غواّصی را به جان بخرم و بدان صدف رسم. پس عنایت حق مر او را سفینه‌ای گردد، و لطف حق مر او را دستگیر گردد. این سفینه نه بردارندة شخص اوست، بردارنده همت اوست، تا آنگاه او را از كل خلایق بیرون برد، و این خلق دید علم اوست، آنگاه این سفینه بگردد، گشتن او نظرش به حق ماندن است تا در این بحر غرقه گردد، و این بحر آن است كه یگانگی خدای بر وی كشف گردد، نماند بر او بقیت از معلومات نظر. اما درین كشف بداده مستهلكی واجب كند كه دور گردد از دل و مقامات آن، و بی تصرف ماند از بَرّ۱ صَفوَت۲ آن، بی خبر و خالی ماند از همت و انابت و اجابت، تا آن معانی را نفی این چیزهای یگانه گرداند، چنانكه مهتری را در حرم ملوك خوانند تا چاكران وی بر در مانند، یگانه آن معنی گردد.

و سّر چون از صدف دور ماند، و همت از تصرف معزول ماند، و دل از عبارت آن مقهور ماند، در حكم آن انفراد از حدّ فردی ندای حقی سماع كند كه: یگانه باش مر پادشاه خود را كه مرا شریك نیست و من همان خواهم كه روز میثاق ترا گفتم:‌« اَلَستُ بِرَبَّكُم»؟ و هدایت دادم ترا تا مرا «بلی» جواب گفتی، خلعت مر تراست. كمال محبت من مشاهده تست، و عنایت من سماع تست. ندای من منشور تست، اذن من ولایت تست، معرفت من بوستان تست، انس من طاعت تست، ذكر من شراب تست، وصال من راه تست، قرب من مشاهده تست. كه ترا عزیز گردانیدم، و آنچه به حضرت من مر ترا نموده گشت از آثار وحدانیت من بود. بباش در حكم این. و چون ترا بباید تقرب مشاهده من، بگریز از این حشوات كه از ایشان مفرد آمدی زی حضرت من كه خداوند توام.

«فَفِرُّوا اِلَی‌اللّهِ» را سّر اینست. گریختن آن معنی را از دل و سّر و همت خود به خداوند خویش. اما تا اذن حقی نباشد و تعریف معروف نباشد، پس چون بارش دهند؟ نه همت را از آن اسرار خبر بود، نه سّر را، نه دل را، كه اگر چه آن معنی را شنوانند همت بداندنش مستهلك گردد، و اگر سّر داند از حسرت بسوزد، و اگر دل داند بطرقد.

اما آثار آن خلعت بر هر یك پدید آید تا بدانند كه مهتر ایشان را از پادشاه اكرامی بوده است. همت را بنمایند و هرچه در مكوّنات عجایب پوشیده است تا مجرد گردد شرط متابعت را. و سّر را بنمایند، و هرچه عجایب صفات است، و سّرهای آن و كشوف هر حجابی و دیدن هر نهانی تا مجرّد شود. و شرط موافقت وی را بنمایند، عمّال هر مقامی و سّر دیدن هر فعلی تا مجرد شود برای احكام حضرت را.

آنگاه موحد را مفردی درست گردد و از بحر وحدانیت بهره برگیرد. بهره وریش از خود دور گشتن است. چون حال وی به بحر وحدانیت بدین صفت گردد، بیش نه ارادت ببیند، نه صدق بیند، نه محبت، نه شوق، نه انابت، نه اجابت، نه اقامت، نه انس، نه وصل، نه فنا، نه بقا. اكنون باشد كه صدف دریای وحدانیت به كف آرد و متحیر گردد كه بیان غرقه شدگان نكند.

پس ای جوانمرد! كسانی كه بدین دریا غرق گشتند عاجز آمدند از وصف كردن غرقه شدگان، و دیگران عاجز آمدند از تصرف چگونه گشتن ایشان. چون كشته نشان ندهد از خود، دیگر كس ازو چگونه نشان یابد؟ بدین معنی موحدان به هیچ چیزی نظر و تقرب نكنند.

و در این دریا آفتابی است كه آن آفتاب را بر هر كه مستولی كرد تا همگیش نسوزد به نفس درونش نگذارد. آن آفتاب قربت و دوستی است كه محب را در محبت بسوزاند، و كوه را كوه بلای وی گرداند تا بلا نبیند و در دیده او كوه نماند. چون نظر بر همه ولاء نماند.

اما محب را بر دوستی چندان بدارند كه عقد همه دوستیهایش فسخ گردد. پس در حرم نیازش درآرند و بسیار بر وی لطف كنند. پس داغ مفردی بر روی دل وی رقم كنند، و شرایط دوستی را تعلیم كنند، و حدودهای بی‌اختیاری بدو نمایند، و لباس بیمرادی درو پوشانند، و شراب بیقراریش بچشانند، و نعلین صدقش در پای كنند؛ و در میدان واله یش بدوانند. پس صلای ردّ او را منادی فرمایند تا هیچ چیز از مرادات او مشتری او نگردد. چون به تتبع او تقرب نكند بدانگه بر وی داغ یگانگی بیند، هیچكس بدو نظر نیارد كرد. و این نكویی حق باشد بر محب او كه معونت هر یك از او برگرفته باشد.

اما محب را در نهادن آن داغ خبر نبوده باشد كه اگر خبر بودی دیده به خود باز كردی كه من او را دوست داشتم، مدعی گشتی. چون آن نبیند خود را از همه مستغنی بیند. واقف شود كه مرا دوست داشت و نظر هر چیز از دلم برداشت. آنگاه موحد محب بی نصیب باشد و در كوی دوستی یگانه بود. آنها كه در دوستی یكی باشند چنین كس باشند كه از دوست بینند و از خود هیچ نبینند. بدان حضرت شكسته و نیازمند این را خوانند كه هیچ چیز را در دل وی منزل نمانده باشد تا بینایی همت وی را بود، و كژی سّر و گنگی دل وی را بود، «صُمٌّ بُكمٌ عُمی فَهُم لا یعقِلُونَ۳» در حق این چنین محب بود كه این محب را مذلّ خوانند كه ذلیل دوست باشد نه ذلیل جز دوست. در دوستی محب را ذُل است. ذلیل آید اما عزیزش بازگردانند. فقیر آید غنیش بازگردانند.

بدانكه عزت محب به قرب دوستان است به دنیا و عقبا، و غناش به لقای دوست. پس دنیا و عقبا بدیشان عزیز گشته باشد و ایشان به دوست. كه دوست برایشان لطف كرد و اگر نه كه توانستی كه در دوستی قرار گیرد كه دوستی را شرطهای بزرگ است كه این استعمال باید كرد، كه دل و جان فدا كنند.

و آنچه مصالح این دوست است چون بنگری خود ملك دوست است. محب را خود از آن خبر باید تا فدا كند. چون مفلسی به نزد وی معلوم است خود چه دارد كه بدان حضرت برد، جز حیا بر وی چیزی نماند. حیرت وی از این حیا خیزد. و در این حیرانی حق وی را عنایت كند و دست گیرد كه: بی نیازم از آنچه تو آری، تو مملوكی و آنچه تو آری مملوك است. بر تو آن است كه به وحدانیت من نظر كنی به نمود من. پس بدانی كه من با تو چه كردم. این دیده را را جریده حضرت ما كن تا در پایگاه شكر استقامت یابی. من بر تو نعمت زیادت كنم. زیادتی نعمت مر ترا آن است كه در دنیا مشاهده خودت بنمایم چنانكه من خواهم، و از خلایقت بربایم. من قادرم و به عقبایت لقای خود بنمایم چنانكه خواهم، و از كلی بربایم كه بدین نكویی كردن من سزاوارترم. زیادتی نعت من بر نعمت این است. پس آن كسانی كه این نعمت را بشناختند و روی به عالم خلق آوردند آن از ایشان كفران است تا بپوشید بر ایشان مشاهده خود، تا عارفند و از معرفت خبرنی. فرد القای من بینند و از آن نیز خبرنی. پس محبان را پراكندگی و گریختگی از هر دو عالم برای این معانی است، تأثیر وحدانیت سّر موحدان را این باشد.

پس ای جوانمرد! یكی در عمر خویش باید كه این حدیث را طلب كنی كه هر كه را این زندگانی نیست عمر وی چون عمر ستوران است۴ كه به خوردن گیاهی بزیند و بنا خوردن بمیرند. پس این دو عالم را چراگاه تو گردانید، چون این بخوری این را حیات شمری و از حیات آن مردان بمیری. پس به هر دو عالم تو خود عین زَحیری. راحت جز به نزدیك مردان نیابی كه ایشان را به بحر وحدانیت غرقه كردند، و بقای عادت را از ایشان غارت كردند. و حق مر ایشان را بقا داد در وجود محبت خویش كه یك لحظه از دوستی او بازنمانند، و شربتی آب بی‌دوستی او نخورند، كه در این بحر راهی است كه جز به ترك جان نتوان سپرد، كه خیانت محبت در راه دوستی بر خود تكیه كردن است.

و ژرفی این بحر آن است كه اظهار وحدانیت است. و این راهی است كه متقدمان رفته‌اند، آنها كه دل ایشان فرد بوده است. و این بحر را حق بر سّر هر محبی سلطانیت داده است تا مستغرقشان گرداند. پس راحت زندگانی آن راحت است كه در آن مستغرقی حیات یابند، چنانكه گوید:

نظم

بحری كه درو همه به ترك جان است

ژرفیش معظم است كه او وحدان است

ایــن راه مقــدّمــان دل فردان است

كین بهره سّرشان به حق سلطان است

  1. - میوه ↑
  2. - پاكی ↑
  3. - كور و كر و لال هستند پس تعقل نمی‌كنند. ↑
  4. - چارپایان ↑