قرآن کریمبه زبان فارسی

بحر چهارم

بحر الحقیقة — احمد غزالی

بحر چهارم رُبوبیت است و گوهر وی بقا.

و این بحر رُبوبیت كه ژرف وی را نهایت نیست اظهار خدایی است. خداوند ـ عَزَّ اسمُه ـ دل بنده خویش را به آثار رُبوبیت بیاراید. سّر عبودیت را كشف گرداند تا معلومش گردد كه در این كلمه كه حق گفت: «یا عبادی» چه معنی است. و این بزرگ منزلتی باشد كه خداوند بی نیاز بنده نیازمند را ندا كند كه: «بنده من». از این بزرگتر عزّ نباشد بنده را. و صدف این بحر خود عزّ است، و در این صدف آن دُرّ مضمر است. اما بنده باید كه سّر عبودیت دریابد.

سّر رُبوبیت را از بنده دریافتن درست نیاید بی تعریف كردن حق. و حق معلوم گرداند، بنده بیند. چو بپوشاند بنده چگونه بیند؟

اما بباید دانست كه خدایی خدای اظهار است كه بود و باشد، اگر چه خلایق نبودند كه ببودند، باز نباشند و باز بخواهند بود. و این تبدیل و تغییر در صفت بنده جایز است كه از عدمش در وجود آورند و از وجود به عدمش برند و از آن عدمش نیز به وجود آرند. پس جز اظهار خدایی نباشد كه بنده خود را بدین صفت همی گرداند.

اما اظهار خدایی به باطن بنده است كه بیند در گردش احوال خود كه از عدم دلش در وجود آرد. عدم دل آن است كه در مقامات خود ناظر است. چون از آن در وجود آید سّر وی را صاف گردانند تا ناظر تابش به وی یقین گردد و آنچه بر وی پوشیده بود. این دید نیز وی را عدم است از این عدمش نیز در وجود آرند تا تجلّی بوده وی مستولی گردد همه او را. مستغرق حكم خود كند تا نماند نزد او تمیزی و تصرفی. و چندانش در حكم خود بدارد كه از عدم وجود كه از او گذشته است فراموش كند كه نه خود را اهل دل شناسد نه اهل سّر، و نه حاضری خود را داند و نه غایبی را، نه محب داند خود را نه عدو، و نه خائف داند خود را نه راجی، نه صابر داند نه راضی، نه شاكر داند نه كافر، نه قرب داند نه بُعد، نه انس داند نه وحشت، نه توحید داند نه معرفت، نه وصلت داند نه فرقت.

از این همه‌اش تجلی بستاند، اما وی را هنوز بینایی نداده باشند كه تصرفات ازو بستانند، و از این عالم نابینا باشد و نداند كه با وی چه می‌كنند. جهل بنده در این پایگاه پدید آید. بیخودی و بیخبری در این پایگاه باشد. آنگاه گویند كه محب را دل در بَرّ بمانده است. این حدیث است كه حیرت وی در این منزل پــدیـــد كرد. حیرت در كوی بندگی این است. این را حكم وَلَه خوانند، و این را مبتلای نیاز خوانند، و این را هجرت همت خوانند، و این را صدف عزیمت خوانند، و این را طریق وقت خوانند، و این را میدان حال خوانند، و این را مخ ارادت خوانند، و این را حس طاعت خوانند، و این را سّر اخلاص خوانند، و این را راه انفراد خوانند، و این را گوهر تسلیم خوانند، و این را حكم تفویض خوانند. از این نوع بسیار است.

اما نشان داده شده هر كه را در حكم تخلیق نماند درستی حال وی این باشد. آنگاه مهذّب گردد و تجربه‌ای كه طاقت را افتد در سفر باشد. اگر چند هزار بار مردی مشرق و مغرب را به زیر قدم آرد این تجربه‌اش حاصل نیاید. هركه را این تجربه نیفتاده باشد، وی مرد طرق باشد، به وی اقتدا كردن، از راه افتادن است. طریقش از آن خوانند كه ازین هر طریقی را در گردش احوال پدید باشد تا اگر چند هزار راه ببیند بداند كه هركس بر چه طریقند. این از راه زندگانی نه از راه علم بسیار یافته شود. اما صاحب این طریقت را كه این تجربه است كم یافته شود و طالب این علم نیز نیابی. این علم آداب گردش است، این اصل است و آن فرع است. طالب علم فرع بسیارند، طالب علم اصل اندك؟

پس این گوهر حقیقت بس عزیز است. و این را بحرالحقیقه از آن خوانند تا عجایب او را به سّر ببینند نه به صورت كه اظهار خدایی به صورت دلایل نبینند، و به سّر معرفت سّر هر دلایل ببینند.

پس هر كه را بر عبودیت خود به صورت نظری افتاد، جز قیامی و تكبیری و ركوعی و سجودی چیزی دیگر ندید. باز آنها را كه دیده بر عین افتاد، سّر تكبیر ترك دو عالم دیدند، و سّر قیام حضور بر دوام، و سّر ركوع قبول كردن حكم دیدند و بار دوستی كشیدن، و سجود خداوند خود را به بزرگی دیدند، و در پرستش او خود را مستحق بندگی مدام دیدند. «یا عبادی» در حق این بندگان درست آید كه بدین سیرت آراسته آمدند تا این كلمه را سماع كردند كه حق ـ عز اسمه ـ خبر كرد مر بندگان خود را كه: «نیافریدم آدمی و پری را مگر برای پرستش خود». ایشان سّر این را به معرفت حق بدیدند كه از این پرستش قیام ابدی خواهد.

اما در متابعت آن معانی كه در ما مركب كرده است به روز میثاق كه پیش رو ما بود و «بلی» جواب گفت مر حق را، آن «بلی» گفتنش قبول كردند. «این امانت بود كه بر كوهها و آسمانها و زمین عرضه كرد، تحمل نتوانستند كردن آن معانی را. قبول كرد». و آن نه به قوّت خود كرد. اما پرورش لطف ربوبیت یافته بود و اظهار مشاهده او دیده، بدان قوت قبول كرد. چنانكه ملوك مر خاصّ خود را خلعتی و ولایتی دهند، هر حكمی كه بر وی كنند اجابت كند. بدان گه عالم باشد كه ملك وی را بركشید و آن حكم كه كرد هم به قوت او توانم بجای آورد. آن معنی از آن روی قبول كرد، و آسمان و زمین و كوه سرباز زدند وا با نمودند و به عجز خویش مُقر آمدند، تا آن كسانی كه این امانت را قبول كردند میخ این كوه آمدند.

اما در اجابت ناكردن آسمان و زمین و كوه اشارتی است كه: زمین بساط قدم تست، بشریت تو به محل زمین است. او مر این امانت را قبول نكرد. و كوه به منزلت مرادات تست، تو به مراد خود نیز قبول نكردی. و آسمان به منزلت تست، و بدان نظر نیز قبول نكردی. سرباز زننده اینها آمدند كه این همه را با خود الفتی و مؤانستی بود. و ترا در این داشتن از امانت بیخودی میباید بود در متابعت آن معانی كه روز میثاق آن امانت قبول كرد. پس «ظلوم و جهول» در حق تو بی تو افتاد كه بی قوّت خود این قبول كردی. ظالم باشی اگر از متابعت او بیرون باشی، جاهل باشی اگر سّر آن معانی درنیابی.

اكنون پرستش نگاه داشت امانت است تا یك لحظه از متابعت او بازنمایی، و حق آن امانت را باز گزاری كه به سّر دل خویش اقامت كنی كه سرپرستش بر حق «یا عبادی» این است كه «یا عبادی» را حق به خود اضافت كرد و گفت كه: «بنده من». از آزادی وی كرده باشد كه دربند هیچ چیز نیست، و بنده این چیزها نیست كه ظلوم و جهول گشتند.

پس در چنین پرستش با اخلاص اعزاز كل است از نظر به خود. و این همه از آن باشد كه حق ـ تعالی ـ دیده سّر را گشاید و نمایش خود را به بینایی آن دیده گرداند تا بر آن معانی گردد، تا هدایت از حق باشد مر دادن ایمان را، و قبول از آن دیده باشد مر خلعت ایمان را.

آنگاه ایمان وی را به صدق جلوه باشد در میدان قرب در كشوف مشاهده و اظهار ربوبیت بدین خلعت بنده آراسته گردد.

پس از آن حضرت مر او را سفری دهد بدین علم تا كلمه «لا اله الا الله» را قبول كند. گواهی از حكم دیده دهد كه بدان حضرت دیده است. خود اصل او در شرایط این اصول شریعت است، صلات و زكات و صوم و حج و غسل جنابت. اما هر یكی را سّری است.

پنج نمازش فرمودند تا با حضور تمام علی الدوام در این پنج وقت تحریم آن معنی را قیام آرد كه امانت قبول كرده است. پنج وقتش بدان میقات موافقت باید كرد، و هر حضوری كه بدان میقات یافته است. و بعد از آن در حكم آن باید بود تا كلمه «یا عبادی» را استعمال كرده باشد».

اما در آن میقات وی را مناجات باشد. و سّر مناجات وی آن است كه هرچه خواسته است آن تمام گردد. و اما بدان میقات رفتن مرد را به شخص نیست. رفتن نظر است تا دل را در وفای محبت بگذارد، و قرب هر دو عالم را بگذارد و دیده همت را از كلی مكوّنات بازگیرد.

پس هجرتی كند به ترك نظر اینها تا در آن میقات، میقات سّر یابد، و بر سّر آن معانی واقف گردد كه با حق مناجات كند و گوید: بار خدایا در این عالم كه ما را سفر داده‌ای قرب تو ما را مونس گشت، اگر نه هرگز بدین عالم قرار نكردیمی كه تو ما را بر مشاهده خود انس دادی. از انس تو با خلق چگونه انس گیریم. و به همت دل و سّر خود چگونه بازگردیم؟ مناجات آن معانی این است.

باز اجابت حق مر او را آن است كه بدو ندا آید كه: این مقامات مر تراست، و اظهار مشاهده من مر تراست، و وصال من مر تراست، و كرامت و لطافت و عنایت من مر ترا است. آرام تو با من است نه جز با من. بخواه آنچه تو را از من میباید كه ورای مشاهده من نعمتی نیست مر تو را. و رؤیت من به دار بقا تا چنانكه از این سرایت بستانم به حكم مشاهده، از آن سرایت بستانم به حكم رؤیت خود كه: «منم حی قیوم»، و «منم رحیم و كریم»، و «منم حكیم و علیم». عزیزم به خود. تو را بدین عزّ عزیز كردم.

پس ای جوانمرد! هركه را در نماز سّروی را این سرود مناجات دهند، كه باشد از او گرامیتر و عزیزتر؟ و چگونه عیش وی خوش نباشد؟ و چگونه در نماز كردن به نشاط نباشد كه با وی چندین اكرام كنند! سّر نماز این است، و شریعت این مردان این است.

اكنون در سالی ماهیشان روزه فرمودند، و این سال را به عدد سیصد و شصت روز كردند. اما روز و سال خاصگیان حق مشاهده حق است. و این را بر دوازده ماه كردند و یك ماه را از این برگزیدند. بر وی رقم صیام كشیدند تا بندگان بدو از طعام و شراب امساك آرند. از درون تو ماهی نهادند كه آنرا ماه محبت گویند، و آن اقبال آفتاب دوستی است. ماه دیگر شرف نهادند، و آن اقبال آفتاب نیازمندی است و ماه ارادت نهادند، و این اقبال آفتاب گرفتاری است. و ماه صدق نهادند، و آن آفتاب راستی است. و ماه تسلیم نهادند، و آن اقبال آفتاب حكم برداشتن است. و ماه رضا نهادند، و آن اقبال آفتاب حقیقت است. و ماه وجد نهادند، و آن اقبال آفتاب بیخودی است. و ماه وقت نهادند، و آن آفتاب ربایش حقی است. و ماه انس نهادند، و آن اقبال آفتاب سعادت دوستی است. و ماه دیگر حدیث نهادند، و آن اقبال آفتاب قبول حقی است.

این یازده ماه را باید گذرانید تا آنگاه كه به ماه صیام رسد، و آن اقبال آفتاب مشاهده دوست است كه امساك باید آورد از طعام و شراب. هركه ذكر با اخلاص آرد، طعام و شراب وی آن است كه بقا یابد از آورد هر تابشی. و نوری كه در باطن بتابد كه سّر او بدان مكشوف آید، و در بوستان آن به نظر آید، آن دید وی را به منزلت شراب است. امساك باید آورد، تا این امساك را افطار نیارد مگر به مشاهده دوست. یك شادیش در وقت افطار اینست تا محرم گردد از این عالم. و در آن مناجات كه در افطار این صوم كند آن است كه حق ـ تعالی ـ مر وی را بشارت دهد كه: «وصال من مر تراست، باش تا در وفای این، تا همه فردا به شراب و طعام مشغول آیند و تو به رؤیت من ناظر آیی، كه اجر چنین صایمان به نزدیك من جز لقای من نباشد». شادی دیگر روزه‌داران را به وقت افطار آن باشد، و دیگر به وقت دیدار. سّر صوم صوّام این است.

باز فرمودندش كه: از مال خود زكات بده. پس این زكات بر كسی لازم كردند كه از راه فعل چیزی به كف آرد و چیزی گرفته باشد. در آن میان كه آن نه به حاضری دل بوده باشد، از دویست درم او پنج بیرون كردند تا مكافات آن خیانت شود. اما مال خاصگیان درم و دینار نیست. دلشان به منزلت مایه است تا در سفر دوستی بدان كار كنند. اكنون دیده برگرفتن ایشان ازین هردو عالم زكات دادن است. و اگر این زكات بازگیرند، نظر بر دست خود كنند تا هر چیزی كه در دل درآمده است عقوبتشان كنند، تا همچو قارون به زمین هیبتشان فرو برد و محجوب گردند كه بیش به حق راه نیابند. سّر زكات این است.

باز سّر جنایت شستنشان فرمودند. و آن از قوّت رغبت شهوت خیزد و از اظهار منیت. و این جنابت را همچون صوم سّری است. جز حق بر آن كس مطلع نیست.

اكنون غسلش فرمودند كه تا به قربت به امر تواند آمد كه جُنُب را مصحف بسودن و قرآن خواندن و در مسجد رفتن روا نباشد. اما جنابت این راه آنست كه در مرد از غیب مقامی از مقامات موجود آید از شوق و محبت و انابت و اجابت و كرامت و معرفت كه او بدان مقام رسد، و به دید آن امنیت خود مبتلا گردد. در آن حالت وی جُنُب گردد از پاكی ارادت توحید، كه وی را یگانه باید بود، و در آن مقام ماندن او به منزلت شركت است.

اكنون نتواند كه به حرم دوستی نظر كند، یا ندای حقی را سماع كند، یا در مشاهده قیام آرد. وی را غسل باید آورد. و غسل وی آن است كه به هیچ چیز التفات نكند. تا یك نظر باقی است حكم جنابت دارد. پس آفتاب معرفت حكم جنابت از وی برگیرد تا ناظر حق گرد نه ناظر خلق، پس سّر جنابت این است.

باز حج فرمودش، و «حج بر كسی است كه اسباب آن دارد كه بر او رنج نیاید، و او را قوت كامل باشد». و حج این طایفه آن است كه اسباب بیخودی سازند، و بر نجیب ارادت نشینند، و محمل تسلیم راست كنند. زاد و راحلة خویش معرفت حق بینند، و راه دلیل از سارقان مرادات خود مهیا بینند. در بادیه دوستی درآیند و میلهای اختیارات ببُرند تا به عالم صفات نظر یابند. و به تابش نور معرفت از نجاست دید خود غسل آرند، و در عرفات همت خویش سّر سّر خود بینند. به سنگ‌اندازان حرم دنیا و عقبا و خلق را بیندازند، و از هرچه نصیب خود است به تیغ صدق قربان كنند. پس به گرد همت طواف كنند. پس مناجات كنند كه: پادشاها! اگرچه همت بلند است و سّر صفای دل به دوستی آراسته است، اینها دیگرند و تو دیگر. آنگاه اجابت آن مناجات این باشد كه: او را در حرم تجلی درآرند. و بر سّر اسرار گوید كه: بنده من هر كه بدین حرم درآمد ایمن گشت. بدان كه مشاهده من یافت، و وصال من مونس وی گشت. ننهم وی را داغ فرقت، محجوب نكنم بصیرتش را تا آزاد گردد از دنیا و رنج آن، و از خلقان و وحشت آن، از دوزخ و دركات آن، از بهشت و درجات آن، كه این است عطای خداوند بر بندگان.

از چنین مقام كه باز آرندش، نه از آن شده باشد، كه در رفتن از خود به حق نگریستن. چون بازآید، از حق به خود نگرد. این نشان آمرزش و معرفت است، كه این مردان را در دنیا و عقبا نیابی. رضوان الله علیهم اجمعین. چنین كس را اندر بهشت نبینند، كه او را از خلق هر دو عالم بستدند. نه اینجاش بینند نه آنجا یابند. این درویشان را به هر دو عالم نشان این است، و از اظهار ربوبیت بر سّر عبودیتشان آثار این است.

پس بحری كه در او چندین عجایب باشد، چگونه كسی از او صفت تواند كرد؟ اما این بحر ربوبیت است. گذرا و پرخطر است كه در او صدفی است بس عزیز و مكرّم. و آن صدف علوی نظر است كه در او سّر پادشاهی مضمر است. اما بضاعت آن طریق سوزش سّر است. از دوستی همی سوزد و از سوختگی شرر همی جهد. و هركه آن سفر اختیار كرد مسافر نگردد تا جان عادت را بساط قدم نكند. چون كرد، بدون بگذرد كه غواصی آن بحر را جان پیش بمرده است، تا زنده است مانع راه است، چنانكه گوید:

نظم

در بحـــر ربــوبیت ره پــرخطر است

كآنجا صدف عزیز علوی نظر است

چون توشه آن طریق شور و شرر است

مر رهرو بحر را ز عادت گذر است