بحر پنجم الوهیت است و گوهر وی وصال.
بحر الوهیت آثار الهی است، و اله یكی است، والهان وی بسیار. وصف این بحر والهی است اما تا غواص بدان صدف نرسد والهی وی را حكم نكنیم.
و این واله را كه وَلَه باشد، آثار الهی باشد. مر او را شراب مودّت در آن حضرت بچشانند، از سُكر آن واله گردد. اما او نه از خود وصف تواند كرد، نه از والهی خود، نه از سُكر و شُرب خود، بدانگه وی را مغلوب و مقهور گرداند.
پس اله یكی است و همه را كه دارد به قدرت خوش دارد، در پناه رعایت خود دارد. یكی را كشف جلال دهد، یكی را كشف جمال دهد، دیگری را كشف لطف. بر محل، مرتبة هر یك میدارد. این را بدو ننماید و او را بدین.
اما واله را كه وَلَه و بیقراری كامل باشد و نداند كه وی را چه شده است، و محرمی خود را واقف نگردد كه از كدام جوانب بوده است. دل را بیند كه بر هیچ قرار نكند، و سّر را بیند كه بر هیچ چیز سكون نكند. ولیكن از آنكه خبر ندارد، بیقراریش از آن است كه همگیش آرزومندی اله گرفته باشد، و در شورش و محبت افتاده باشد، و آن آفتاب معرفت صبحی دیده باشد، و محبّ را محرم خود نیافته باشد. شبانروزی ده هزار نفس بزند، به هر نفس ده هزار حجاب را در حركت آرد بیقراری از این روی افتد كه هر حجابیش منزلگاهی بوده است. چون حُجُب بیقراری بیند، از ترس و آرام حجاب خود را مجرد بیند كه از او نزول میكند تا حجاب وی ضرب گردد. و نفس همت را اشارت بیند كه هر جراحت قبول نكند. محبّ رقم فنا بر وی كشد و از او درگذرد، كه اگر همت او آه كند محب را بسوزد تا از ولایت جان معزول گردد، یا مستهلك عملش كند، یا چون مجنون به انسش بدواند تا از كلی خلایق بیزار گردد. اما برای مدار مصالح دَمِ سرد زند، تا از آن سردی ناخواهانی چیزها پدید آید.
محب را پاس این حدیث باید داشت تا اگر بعد از آن پیش وی چیزی گذر كند ازو درگذرد، اگرچه دنیاست و عقبا است، تا آنگاه كه مسافری او راه همت گردد كه راه را توقف روی نیست.
چون این حجابها محو گشت، میسر گردد بر او همه چیزها، تا آنگاه كه بر همت خود عدیل گردد. و عدیلی وی آن است كه بر هرچه همت نظر نكند او را موافقت باید كرد، تا آنگاه كه در دل خود بیابد نوری. و آن نور ارادت است تا در این تابش هیچ ارادتی را محرم دل خود نیابد جز ارادت حق. آن نور غذای او گردد، بدان معنی كه بیاو یك لحظه نتواند بود. وثمره آن نور محب را آن است كه حیات و ممات همه خلاق به نزد او یكسان گردد.
باز تابش نور صدق باشد كه او را مفرد گرداند كه نظر هیچ خلایق در دل او نماند.
پس تابش نور شوق مر او را نموده گردد. همه آرزوی وی آن باشد كه همه چیز را از دل وی دور كنند تا آرزومند حق گردد. همه خواهد كه با او گوید. چنان اُستاخ۱ گردد كه همه غم و شادی با او گفتن گیرد، چنانكه كس با مادر و پدر خود نتواند گفتن، و آن را تأثیر سُكر گویند.
در آن پایگاه بدارندش تا جان به نزد وی بی قدر گردد و به هر ساعت با حق مناجات كند: ای خداوند! مرا بیش طاقت جدایی نیست، و نیز بی تو صبرم نیست. گریان و حیران گردد و از تصرف و تمیز خود عریان گردد. سوز وی به هر لحظه زیادت گردد، و گرفتاریش زیادت گردد، تا شكیبائیش به نهایت رسد. و این هم بدان صفت گردد كه كسی را تیغ زنی، نه مرده باشد و نه زنده. تمام این كس نه به حق رسیده باشد و نه باز تواند آمد. در آن تابش همی سوزد و آن را طالب میباشد. همه از هلاك بگریزند و او هلاك را به جان بخرد تا به دوست رسد. اگر كلی بلای حق به وی روی نهد، وی ولاء شناسد و نداند كه با وی چه میكنند. اگر بسوزندش و عقوبت كنند خبر ندارد، اگر آرزومندی او را حق به ملایكه نماید همه بر وی بگریند، و همه خلایق بر وی ببخشایند، و كرم و بخشودن حق بدو زیادت تر. اما در آن همی داردش تا همگیش فدای آن دوستی گردد.
آنگاه تابشی دهد دل او را از آفتاب دوستی تا ولایت دل او بكلی بگیرد. محب چون خاك گردد بیاختیاری، بیتدبیر و بی تصرف گردد تا هرچه گونهاش میگردانند. چنان میباشد هیچ چیز مر او را بلا نماید آن را كه دیگران بلا شناسند. به هرچه دیگران جزع كنند وی را در آن دیدار نیست. راحت دیگران وی را محنت گردد. شادی دیگران وی را اندوه گردد. گویی از نهاد بشریت بشكستستی و مرد همان.
اما صفت بدل گشته. اگرچه آنها كه ببینندش كه وی را ندیده باشند. دوستش گیرند و برویشان بخشودن آید، بدان كه معنی دوستی در وی اثر كرده باشد، زمینها به زیر قدمش نازنده گردند، و آسمانها بر او نثار كنند، و كوهها قدم او را جوینده گردند، نعمتهای دنیا و عقبا مر او را خواهنده گردند، بدانگه خدای دوست وی گردد. همه وحوش و طیور با وی اُنس یابند، او را بجز دوست هیچ نباید. و خود این همه را حق دوست گردانیده باشد كه: من وی را دوست میدارم، شما كه بندگان منید دوست مرا دوست دارید. دوستی اینچنین محبان در دلها چنان جای گیرد كه درخت در زمین نرم. و چندانش در دوستی بدارند كه مستغرق لطافت دوست گردد.
پس بر او ِبرّ و اكرام كنند و ِسّر او را بیارایند به تابش تجلی، تا همه عالم عالم صفا ببیند بی حجاب.
و بر او هرچه كند نگیرند، كه از او خود چیزی موجود نیاید كه نه موافق دوستی باشد آنگاه تابشی باشد كه از دیدن این صفاتش بستانند، و آن آثار الهی باشد. آن بحر او گردد كه در او مستغرق شود كه بیش هیچ نداند كه از چه چیز است و بر چیست.
آنگاه صدف به كف آرد، و آن نوری باشد كه دیده وی را قبض گیرد تا راه او را بیرون برد، و آن رعایت است. اما وصف آن نور نتواند كرد با آنكه در حكم اوست. در حكم آن بودن و بهره از او برداشتن كه راه در تابش او رفتن، این منزلت صدف است مر او را، تا آنگاه كه دیده یابد، آن را صورت دیده خوانند، تا بدان همت را ببیند در قیام انفراد به پای شده.
پس تابش دیگر بر وی غالب گردد. آن دیده نیز در وی حجاب گردد و سّرش مكان عادت گردد. و وی را از آن نزول باید كرد، و همّت را واسطه بیند. رفته گردد بی قدم، دیده یابد بی بصر، تصرف سماع یابد بی سمع، نطقی یابد بی لسان، این را وله خوانند. والهیش درست گردد. و كمال وله این است مر اهل او را.
آنگاه خداوند ـ عز اسمه ـ محو گرداند از نظر او چیزی را كه نام آفریده بر اوست، و مشاهده خود بر او كشف كند، و با و سّری از اسرار گوید كه: نعمت عزیز تو را ارزانی داشتم كه بسیار سوختی و افروختی، و در دوستی ما گداختی، و از كلی عالم بپرداختی. اینك نواخت ما مر ترا. تو ندانستی به ارادت خود كه چه خواستی. اكنون بدان كه ما ترا خواستیم تا تو بدان خواست ما را خواستی پس خواست ما مر ترا به مشاهده ما رسانید نه ارادت صدق محبت تو. از ما بدان نگر كه ما ترا بدان محل رسانیدیم، نه از آن به ما نگری كه بدین فعل بدو رسیدم. از قوّت ما قوت یافتی، و به ارادت ما محبت یافتی، و به تعریف ما معرفت یافتی، و از كشش ما حضرت ما یافتی، و از نمایش ما مشاهده ما یافتی. پس چون همه از ما یافتی، شرم نداری كه از ما یك لحظه بازمانی. عزّت تو از ماست كه بر كشنده تو ماییم. محب را شكستگی آنگاه درست گردد كه این منزلت یابد، درستی حال والهان حقـ تعالی ـ این باشد.
پس ای جوانمرد! این وله را به قال و حال در نتوان یافت كه قال صورت خواهد. دل در والهان حق حجاب عظیم است كه دل مكاتبتی دارد، پس والهان از مكان بیرون شوند. نه از مكن منزل و حجر، چون اله را مكان نیست. و اله را را از مكان خود بیرون رفتن به حضرت اله نیز راه نیست. والهان كه در دل ایشان آتشی است كه اگر به كوه روند كوه آب شود از آتش دل ایشان.
اما به كوه برای آن روند كه حق ذكر كرده است كه غذای آتش دوزخ كوه است و آدمی. تا ایشان را در آن وله پندار افتد در سوزش آن آتش، كه مرا چون سوزد كه آدمیم، كوه را نیز سوزد، كه ما هر دو را صلا در داده آمد.
اما بی چاره واله كه بدینقدر تمییز نداند كرد كه سرای هنوز بدل نگشته، و این آتش آتش دوزخ نیست كه دوزخ را خود بدین آتش عقوبت كنند. عقوبت دوزخ نه از خیانت است، اما اظهار كرامت دوستان است كه دوزخ را برای آن نهادند كه همه را قهر كنند و بترسانند. چون دوستان را بدانجا درآرند، آتش دل ایشان دوزخ را دور كند، آن دشمنان را پندار افتد كه آتش ما را نخواهد [گرفت. دوزخ را این عقوبت نمایند كه دشمنان از من بترسیدند.
و دیگر به كه رفتنشان برای آن است كه تا تسبیح هر سنگی شنوند و بدان سماع خوش گردند. خود را و كوه را معزول كنند، و در آن والهی با دوست مناجات كنند كه از كلی خلایق بیخبر گردند. هرچه خواهند بر موجبه دوستی خواهند. یا وصال خواهند یا از فراق بازداشت خواهند. و حق از آن كریمتر است ایشان را بدین حكم بگیرد، كه مغلوب ویاند و از مغلوبان در گذاشتن فضل محض است.
اما چون از آن وَلَه بیرون آیند ذرّه ذرّه برایشان بگیرند، زیرا كه از سُكر به صَحو آمده باشند. تا در سُكر است به وی اقتدا نشاید كرد. چون صحو آید اقتدا كردن را شاید. در این صحو وی را پدید آید آنچه در وله او را نبوده است و از هر یك تجربه برگیرد، و از علم هر یك حقیقت طلب كند، و از صورت هر چیز سّر باز جوید. در هر چه آنگاه متحرك بوده است اكنون ساكن باشد، و در هر چه آنگاه نابینا بوده است اكنون بینا گرد. و از احوال دل و سّر واقف گردد كه وقفة فُرقت راه چیست، و ماندن و نقل كردن مرد در راه چیست. روزگار هر یك را دریابد. صاحب ارادت را بداند، صاحب صدق را بداند. مشتاقان و محبان را بداند. راضیان و صابران را بداند. متوكلان و مفردان را بداند. مبتدیان و موحدان را بداند. صاحب وقت و صاحب حال را بداند. اهل سماع و اهل عشرت را بداند. اهل زندگانی و اهل معاملت را بداند. صاحب نظر و صاحب خبر را بداند. مجردان و مسافران را بداند. مدعی و معنوی را بداند. آرزومندان و امیدواران را بداند.
پس كسی را كه چندین علوم حاصل آید، برای مدار این راه را، مقتدایی را شایسته باشد و اقتدا كردن به وی بایسته باشد. هركه را این علوم نیست، روندة این راه را تعلیم نداند كرد، و دعوتش بدین نباید كرد، كه راهی بس با خطر است.
بدانكه هر كه در آمد بازگشتنش كفر است، اما رونده باید كه این چنین علم را بشناسد. و رمزی از صنعت او اینجا پدید كنیم كه از زندگانی او بر مرید چه پیدا آید كه چون گفت او را استعمال كند، یا عبارت را سماع دید، خود را باید كه طلب كند كه بر هیچ چیزش آرام هست، یا عبارت او مر او را از همه آرامگاهها بركند و همه قدر او را بی قدر پیش او نهد و نشان دل گم شده بازیابد.
اكنون آن صحبت را نگاه دار كه از او بهره تمام برگیری. صاحب صحوراسماع كردن مسلّم است، كه این تجربه ها یافته باشد. و او تواند كه مریدان را در سماع از صلاح و فساد بازدارد، و شرایط ایشان معلوم كند، و از روزگارشان انصاف بازخواهد، و از حاضری دلشان نشان دهد، و از صحبت وقتشان بازخواهد، و در تواجدشان سخا و ایثار خواهد، و دریافتن حالشان درستی طلب كند، این پیر را نشان حكمها روان باشد، كه او اهل دید باشد. و هركه در صحبت وی بود روزگار تمام یابد، چون حكم و اشارت وی را پاس دارد.
پس كسانی كه در این راه در آمده باشند و به جاهلان این راه اقتدا كردند، از حالت زندگی خبر نیافتند. به صورت آمدن و هم بر صورت ماندند، كه چنان كس را طلب نكردند كه طالب وی نیازمند باشند، و اینها خود نیازمندی را طلب نكردند. نیازمند طلاب آن مرد اهل دل است كه جز معنوی زندگانی را قبول نكند كه قوت خود بیابد.
اما مرد باید كه دل را بازشناسد كه صاحب صحو است یا صاحب قبض است، یا صاحب سُكر است، یا صاحب حزن است یا صاحب وجد است، یا صاحب وقت است، یا صاحب حالت است، یا صاحب كرامت است، یا صاحب خواست است، یا صاحب حیات است، یا صاحب بصیرت است. و از سیرت هر یك بگوییم:
صاحب صحو در مقام فرح باشد، و صاحب قبض در مقام جلال، و صاحب سُكر در مقام غلیه و صاحب حزن در مقام آرزومندی، و صاحب وجد در طلب وله باشد، و صاحب كرامت طالب اظهار خود، و طالب فراست شهرهكننده خود باشد، و صاحب حیات طالب وجود باشد، و صاحب بصیرت طالب وصال باشد.
پس هركسی در بحر بهره خود غرقه گشتند. از غرقه شدگان مرد را عبرت باید گرفت، كه ایشان را مقتدا كسی باشد كه در او بهرهای نمانده باشد. پس این صاحب صحو است كه آن همه در او جمع است، و او از همه گذشته است. این دیگران از او شاخ شاخند و او جمع است. پس هر كه خواهد كه از تفرقه برهد، او را به جمع تقرب باید كرد، تا دل وی جمع گردد و در راه مهذّب تر آید، كه این بحر الهیت منكر عظیم است. اما غواص را بدان بحر قدیم باید بود و ترك دل و جان باید گفت تا بر او مسلّم گردد و بود و نابود جان، كه حق بر سّر و نهان، خود علیم است و جان دادن در این راه با بیم است، چنانكه قایل گوید:
نظم
ایــن بحــر الهیش عظیم است و عظیم
غــواصی بــدان بحـر همـی بود قدیم
تـــرك دل و جـان به نزد وی باد سلیم
چون بـر سّر والهیش حق هست علیم
- - گستاخ ↑