قرآن کریمبه زبان فارسی

بحر ششم

بحر الحقیقة — احمد غزالی

بحر ششم جمال است و گوهر وی رعایت.

این بحر جمال بحری است كه غواص را مستغرق لطافت و اظافات خود كند. و مقدمه یاد كرده شد كه حق را ـ عزّ اسمُه ـ جلال و جمال یك صفت است. هركه را بدان بحر غرقه كردند و جمال را بر او كشف كردند، وی از تصرفات فنا گشت و به یافت جمال بقا یافت، و بر وی هیچ چیز مشتبه نماند، و بدین علوم وی را مشكل نماند. اما كسانی كه از این كشوف در حجاب ماندند، در پایگاه جهل مستقیم گشتند، آن كار ایشان از بی بصیرتی است. خود این حدیث عزّت آن است كه نظر نامحرم را به حضرت او دیدار ندهند. و هر نااهلی را نقمت آن ولایت میسر نشود، كه این مرتبه خاص خاص است. پس خاص در حق خاص خاص عام است، كه وی در حكم جلال است. وی بر نكته اهل جمال دیدار ندارد، دیگران را كجا دیدار باشد؟

اما این سخن را با اهل او گفتن به رموز و اشارت است، كه وی را بینایی بر كمال است، و هر نیازمندیی به عبارتی است كه وی بیند دوستی گرفتار است. گفتن این علم برای دو تن مباح است، دیگران را در آفت افكند، كه هر كه را دل از دو عالم شسته است و جان به نزد وی بی قدر گشته است و او از منزل عادت بیرون رفته، مستحق این علم باشد كه بر مستحقان بخشودن و بذل كردن سزاوار است.

اگر كسی را در كل عمر خویش نظری افتد بر بقای جان خود، معنی دوستی با وی حرام است گفت. این كه جمال غارت كننده همت هاست و تفرقه كنندة جانها است. اگر نه چنین بودی، كمال جمال بر اهل جمال پدید نیامدی. كمالش در حق بینا افتد تا وی مستوفایی؟ خود كند تا به نزد او نماند از دل و سّر چیزی. نه بقای مقامات داند، نه بقای احوال. از همگیش بستاند و به زوال هر همه مزین كند، كس را تأسف خوردن نباشد.

اما حیا وی را اسیر كرده باشد. به خجالت متحیر گشته باشد، كه باری صد هزاران هزار جان بودی تا آن را ایثار این راه كردمی. پس كدام حوصله است كه این حدیث را رد او مجال باشد.

چون حالت مرد در كشوف جمال بدین صفت گردد، وی را كامل خوانند كه او از جمال الهی بی كمال است. آنها را هم حق داند كه در این پایگاه چه گرامی بندگان باشند. و از صد هزاران كه در این راه درآرند، یكی را بدین محل رسانند، دیگر همه طفیل وی باشند، كه مراد است. هركه دوستی را به دعوت خویش خواند، چند كس را در آن دعوت به طفیل او درآرند تا ندانند كه مقصود كیست. و این برای مغیب گردانیدن سّر وی باشد، بدین معنی كس خواص حق را درنیابد. چند هزار كس از عبارات و اشارات اُنفاس وی راه یابند، و واقف نگردد كه او را با حق چه سّر است. بدانگه او از حق به هركس ننگرد.

چون اذن حق مر او را بیاگاهاند، تا درخواند ماندگان راه را. و بصیرت خواهد سالكان راه را، همه در كار وی كنند كه ایشان راحت عالم‌اند و مردانند. و مردشان از آن خوانند كه مراد همه كس از ایشان برآید كه ایشان از حق درخواست نكنند از شرمگینی اما چون اذن پادشاهی باشد، در آن وقت كه لطف حق برایشان بسیارگردد، و در آن نواخت امرشان كنند كه بخواهید آنچه تان باید. و سّر آن خواست بر ایشان كشف گردانند كه چه خواهند و كرا خواهند.

آنگاه كه خواهند آن خواست را هیچ رد نباشد. بدان كه در حق خود نباشد، كه اگر در حق خود خواهند، هرچه خواهند تحت آن نعمت است كه ایشان را داده‌اند، تا از آن نعمت به تحت نیایند. ایشان را از این بی‌ادبی نگاه دارند كه اهل حال را اگر رعایت حق نیستی، به هر لحظه صد هزار جان خراب گردیدی و ایشان از شرم آب گردندی. و هر قطره آب كه بر اهل گورستان افتدی آب حیات گرددی، و اگر بر كوهها افتدی همه بسوزندی، و اگر بر زمینها افتدی همه نرگس و ریاحین رویدی، و آن همه از تأثیر جمال حق باشد. به خواست اختیار ایشان آنگاه محو گشتند كه آن كشف جمال به نوراستده۱ گشتند از خود و از حجاب به كشف آمدند.

پس با خودی باید كه اختیار كنند، و محجوبی باید تا سوال كند. پس ایشان را از این مرتبه بیرون بردند. اگر اختیار كنند اختیار دوست كنند، اگر سوال كنند به اذن دوست كنند كه ایشان را در نظر آید، صاحب نظر معطل باشد از عمل و تمییز و تصرفات و اختیار خود. از این معطلیشان واجب كند كه در كشوف جمال‌اند.

اما معطل امر نباشد، كه آن وادی هلاكت است و حق ایشان را از آن وادی نگاه دارد. گزارد امرشان اكنون زیبا گردد كه در پرستش معبود را ببینند نه پرستش را. ایشان را گفتم در آن سه وقت بار دهند. اما كس بر آن روزگار مطلع نشود. ایشان را خود برایشان دیدار ندهند، كسی دیگر ایشان را چگونه ببیند كه دوستان را به دیدار هركس ندهند؟

اما ایشان را بر چند هزار كس دیدار دهند برای اكرام ایشان را. و نمایند مر ایشان را كه هركس را بر چه داشتیم. و معلومشان گردانند كه از ما چه خواستند و ما مكافات خواست جزای ایشان چه دادیم. و كشف گردانند سّرهای آن كسان را كه حق را بر ایشان دوستی است و ایشان را با حق. و نمایند مر ایشان را كه دوستی بی علت كراست.

این همه را بدیشان نمایند، اما یك لحظه شان بدیشان باز نمانند، و در كارشان تصرف نمایند، و در گذاشت و داشتشان تمییز نمانند. بدانگه نظر جمال این همه را بر سّر ایشان فراموش گرداند. اگر نه چنین استی۲، استده۳ نیندی كه با چندین هزار كس بنشینند و بیایند و بروند و بگویند و بشنوند و ببینند و بنگرند، سّر ایشان بی خبر باشد از این همه كه گفتیم. پس كه دریابد مر ایشان را كه عزتشان بدین بزرگی است؟ اگر بدینها باز مانند ذلیل باشند نه عزیز، كه ذلیل را به هر جای گذارند، اما عزیز را از همه جایگاه نگاه دارند كه ایشان محرمند ـ و محرم را به نامحرم ننمایند برای عزّشان.

آن را كه جمال است شهید حق است، زیرا كه شهیدی وی مشاهده حق است، كه در آن مظالم سّر هستی وی را برداشتند كه شهادت از مشاهده‌اند. چون ایشان را آن همه شهادت نبود، این همه تمییز و تصرفات كه وصف كردیم از ایشان غارت گشت ایشان كُشتگان حق‌اند در حرم مشاهده او. ایشان را از مصاف آزادیشان بیرون برند. مبارزی از عنایت حق بود، و تیغ نمود حق بود. و «سیف قاطع» آن را گویند تا بر زره عافیت وی زد. تیغ از مكان جاه افتاد تا از هلاك دید خودش برهانید.

این چنین شاهد را بزرگواریست در این عالم، و در آن عالم. پس هر كه را مشاهده باید، گو سفری بدین بحر كن كه جهاد اكبر است و این گردیدن است. پس آن گردش كه پیغامبر گفت ـ علیه‌الصلوه والتحیه ـ رَجَعنا مِن َالجِهادِ الا َكبر اِلَی‌الجِهادِ الا َصغرِ.»

و تصدیق او از آن باشد مر جمال پادشاهی را. و این شعاع صدیقان است كه حق مر ایشان را نوری دهد به باطن تا حاضر حضرت او گردند و از كشوف مشاهده او دور باشند. «قتیل‌الله» این را خوانند، كه جمال بر او كشف كنند تا حیات عادت وی فنا شود. از آن فناش بقا دهند، پس این بقا بر دید و دیده گشاده است. گو فنا را برگزین كه هر آینه فنا خواهد شد. تا آن بقا نیابی این در حدیث حاضر كی درست آید؟

اما حاضر خاص را بیع و تجارت نماند. ایشان خود بقا فدا كنند نه فنا، كه در ایشان خود دید بقا نماند. ایشان به باقی حقیقت حق را شناختند. همه بقای خود بدین تحدیث درباختند. نماند به نزدیك ایشان اثر بقا و فنا، كه اثر ماندن، مرد بَرّ را باشد نه مرد بحر را.

پس ایشان در بحر جمال مستغرق گشتند. از بقا همچنان پاك گشتند كه از فنا، و از فنا همچنان پاك گشتند كه از بقا، و از حضرت همچنان گشتند كه از غیبت، و از محبت همچنان گشتند كه از عداوت، و از معرفت همچنان پاك گشتند كه از نكرت، و از توحید همچنان پاك گشتند كه از شرك، و از وصال همچنان پاك گشتند كه از فراق، و از كشف همچنان پاك گشتند كه از حجاب، و از قرب همچنان پاك گشتند كه از بُعد، و از اُنس همچنان پاك گشتند كه از وحشت، از بسط همچنان پاك گشتند كه از قبض.

پس سّر حكم دریا این است كه مسافر خود را از اینها پاك گرداند، واصف این حی باید، و بحر حی را میت گرداند. پس بحر جمال اولتر كه بر اهل خود این معاملت كند.

آنگاهش بقا دهند تا باقی به جمال دوست باشد و ناظر او نه. ناظر این چیزها كه اهل حال را از عدم دل همچنان بیرون آرند كه صدف را از دریا، و از عدم ِسّرش همچنان بیرون برند كه دُرّ را از صدف، و از دید آن بردنش همچنان بستانند كه غواص را از دیدن دریا. و در حضرت جمال او را آلایش علت نماند، و قبول كردن همت نماند، كه ماندِ این چیزها را بدان حضرت بقا خوانند. و این بقا همچو شخصی باشد كه در او جان نباشد، و معطل باشد از نظر و سماع و نطق و حركت. و چون روح را در او مركب كنند، سماع یابد و نظر و نطق و شمّ و حركت. پس این بقا را حیات همچنان است. بسیار باید تا مر این را حیات بقا باشد.

اول قدمش بقاست تا استقامت یابد، و بدان حضرت مؤانست یابد، و تنها بودن از خود خو كند، و از جمع تفرقه دور باشد، و در تابش جمال قوی گردد، و سوختة این حدیث شود، كسوت انفراد بپوشد، به میدان تجرید قیام آرد و انتظار نظر نگردد، و در هر چیزی بی خبر گردد. آنگاه وی را به نمایش حد حیات جمالی دهند تا شخص بقای وی در حركت آید، كه بی‌اذن حق لحظه‌ای جنبش نیارد، و بی‌اذن وی سماع نكند، و جز به نمایش وی نظر نكند، و جز گل وصالش نبوید، و جز اسرار دوستی با وی نگوید، و جز مشتاق مشاهده وی نباشد.

اهل جمال را به چندین لطایف میپرورند. وی از آن جمال باز نتواند بود اگرچه یك نظر است، كه نمایش آن همه حالها بر وی حرام كند كه از خود به هیچ چیز ننگرد. اما به اذن دوست نگرد، و هیچ طعامی و شرابی بی‌اذن جمال نخورد، و هیچ نطقی نزند تا آن جمال نبیند.

در بحر جمال مسافران را به فنای خود این چنین منزلتی دهند. به جانها تقرب باید كرد كه صد هزار كس را در این عالم آوردند و بیرون بردند كه صلای این حدیث بر دلشان راه ندادند، و در همه عمر انگشت نیاز بر حرف این سّر نهادند، و حقیقت این علوم را تمییز نكردند، و به لسانشان مبتلای تكرار كردند.

پس كسانی كه این حدیث را تمییز دادند، گو: دل و جان و دیده فدا كنید، و سوز محبت را غذا كنید، كه تشریف این راه بس بلند است، و عزّتش مكرّم است. این سفر را اختیار كنید و بدین بحرها غواصی كنید كه این راه مقدّمان است كه این بقای هر مرد را بضاعت این بحر است، تا در آن بحر بقای وی اثبات گردد، تا از بقای جان تبرّا كند كه بقای جان‌داران بقا فناست، كه هر كه را بحر جمال جلال گردد وی محرم وصال گردد. پس هركه را محرم وصال گردانند، كدام دوستی است از آن برتر، و كدام عزتی است از آن خوبتر، و كدام كرامتی است از آن مكرم تر، و كدام رتبتی است از آن عالیتر، كه بنده را به وصال خوانند؟ چنانكه قایل گوید:

نظم

چون یافت بقا مسافر از بحر جمال

زان می‌تابد بقای جانش به كمال

آن را كه شود مسلّم از عزّ جـلال

دُرّیش دهند از صدف كشف وصال

  1. - ایستاده ↑
  2. - هستی ↑
  3. - ایستاده ↑